Monday, November 1, 2010

گنج گم‌شده


هوای روی تو دارم نمی‌گذارندم / مگر به کوی تو این ابرها ببارندم
مرا که مست توام این خمار خواهد کشت / نگاه کن که به دست که می‌سپارندم
مگر در این شب دیر انتظار عاشق‌کش / به وعده‌های وصال تو زنده دارندم
غم نمی‌خورد ایام و جای رنجش نیست / هزار شکر که بی‌غم نمی‌گذارندم
سری به سینه فرو برده‌ام مگر روزی / چو گنج گم‌شده زین کنج غم برآرندم
چه باک اگر به دل بی‌غمان نبردم راه / غم شکسته دلانم که می‌گسارندم
من آن ستارۀ شب زنده‌دار امیدم / که عاشقان تو تا روز می‌شمارندم
چه جای خواب که هر شب محصلان فراق / خیال روی تو بر دیده می‌گمارندم
هنوز دست نشسته‌ست غم ز خون دلم / چه نقش‌های که ازین دست می‌نگارندم
کدام مست می از خون سایه خواهد کرد / که همچو خوشۀ انگور می‌فشارندم

ــ هوشنگ ابتهاج (سایه)

No comments:

Post a Comment