Wednesday, September 26, 2012

افکنده شو

گر زان که نه‌ای طالب جوینده شوی با ما / ور زان که نه‌ای مطرب گوینده شوی با ما
گر زان که تو قارونی در عشق شوی مفلس / ور زان که خداوندی هم بنده شوی با ما
یک شمع از این مجلس صد شمع بگیراند / گر مرده‌ای ور زنده هم زنده شوی با ما
پاهای تو بگشاید روشن به تو بنماید / تا تو همه تن چون گل در خنده شوی با ما
در ژنده درآ یک دم تا زنده‌دلان بینی / اطلس به دراندازی در ژنده شوی با ما
چون دانه شد افکنده بررست و درختی شد / این رمز چو دریابی افکنده شوی با ما
شمس‌الحق تبریزی با غنچۀ دل گوید / چون باز شود چشمت بیننده شوی با ما

ــ مولانا

Friday, September 7, 2012

آهوی جانم سر صحرای تو دارد

دل من رای تو دارد سر سودای تو دارد / رخ فرسودۀ زردم غم صفرای تو دارد
سر من مست جمالت دل من دام خیالت / گهر دیده نثار کف دریای تو دارد
ز تو هر هدیه که بردم به خیال تو سپردم / که خیال شکرینت فر و سیمای تو دارد
غلطم گر چه خیالت به خیالات نماند / همه خوبی و ملاحت ز عطاهای تو دارد
گل صدبرگ به پیش تو فروریخت ز خجلت / که گمان برد که او هم رخ رعنای تو دارد
سر خود پیش فکنده چو گنه کار تو عرعر / که خطا کرد و گمان برد که بالای تو دارد
جگر و جان عزیزان چو رخ زهره فروزان / همه چون ماه گدازان که تمنای تو دارد
دل من تابه حلوا ز بر آتش سودا / اگر از شعله بسوزد نه که حلوای تو دارد
هله چون دوست به دستی همه جا جای نشستی / خنک آن بی‌خبری کو خبر از جای تو دارد
اگرم در نگشایی ز ره بام درآیم / که زهی جان لطیفی که تماشای تو دارد
به دو صد بام برآیم به دو صد دام درآیم / چه کنم آهوی جانم سر صحرای تو دارد
خمش ای عاشق مجنون بمگو شعر و بخور خون / که جهان ذره به ذره غم غوغای تو دارد
سوی تبریز شو ای دل بر شمس الحق مفضل / چو خیالش به تو آید که تقاضای تو دارد

ــ مولانا