خدا را کم نشین با خرقهپوشان / رخ از رندان بیسامان مپوشان
در این خرقه بسی آلودگی هست / خوشا وقت قبای می فروشان
در این صوفیوشان دردی ندیدم / که صافی باد عیش دردنوشان
تو نازکطبعی و طاقت نیاری / گرانیهای مشتی دلقپوشان
چو مستم کردهای مستور منشین / چو نوشم دادهای زهرم منوشان
بیا و از غبن این سالوسیان بین / صراحی خون دل و بربط خروشان
ز دلگرمی حافظ بر حذر باش / که دارد سینهای چون دیگ جوشان
لسانالغیب حافظ
Saturday, July 31, 2010
Tuesday, July 27, 2010
بر من که صبوحی زدهام خرقه حرامست
بر من که صبوحی زدهام خرقه حرامست / ای مجلسیان راه خرابات کدامست
هر کس به جهان خرمیی پیش گرفتند / ما را غمت ای ماه پری چهره تمامست
برخیز که در سایۀ سروی بنشینیم / کان جا که تو بنشینی بر سرو قیامست
دام دل صاحب نظرانت خم گیسوست / وان خال بناگوش مگر دانه دامست
با چون تو حریفی به چنین جای در این وقت / گر باده خورم خمر بهشتی نه حرامست
با محتسب شهر بگویید که زنهار / در مجلس ما سنگ مینداز که جامست
غیرت نگذارد که بگویم که مرا کشت / تا خلق ندانند که معشوقه چه نامست
دردا که بپختیم در این سوز نهانی / وان را خبر از آتش ما نیست که خامست
سعدی مبر اندیشه که در کام نهنگان / چون در نظر دوست نشینی همه کامست
هر کس به جهان خرمیی پیش گرفتند / ما را غمت ای ماه پری چهره تمامست
برخیز که در سایۀ سروی بنشینیم / کان جا که تو بنشینی بر سرو قیامست
دام دل صاحب نظرانت خم گیسوست / وان خال بناگوش مگر دانه دامست
با چون تو حریفی به چنین جای در این وقت / گر باده خورم خمر بهشتی نه حرامست
با محتسب شهر بگویید که زنهار / در مجلس ما سنگ مینداز که جامست
غیرت نگذارد که بگویم که مرا کشت / تا خلق ندانند که معشوقه چه نامست
دردا که بپختیم در این سوز نهانی / وان را خبر از آتش ما نیست که خامست
سعدی مبر اندیشه که در کام نهنگان / چون در نظر دوست نشینی همه کامست
Monday, July 26, 2010
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند / آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند
دردم نهفته به ز طبیبان مدعی / باشد که از خزانه غیبم دوا کنند
معشوق چون نقاب ز رخ در نمیکشد / هر کس حکایتی به تصور چرا کنند
چون حسن عاقبت نه به رندی و زاهدیست / آن به که کار خود به عنایت رها کنند
بی معرفت مباش که در من یزید عشق / اهل نظر معامله با آشنا کنند
حالی درون پرده بسی فتنه میرود / تا آن زمان که پرده برافتد چهها کنند
گر سنگ از این حدیث بنالد عجب مدار / صاحب دلان حکایت دل خوش ادا کنند
می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب / بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند
پیراهنی که آید از او بوی یوسفم / ترسم برادران غیورش قبا کنند
بگذر به کوی میکده تا زمره حضور / اوقات خود ز بهر تو صرف دعا کنند
پنهان ز حاسدان به خودم خوان که منعمان / خیر نهان برای رضای خدا کنند
حافظ دوام وصل میسر نمیشود / شاهان کم التفات به حال گدا کنند
لسانالغیب، حافظ
دردم نهفته به ز طبیبان مدعی / باشد که از خزانه غیبم دوا کنند
معشوق چون نقاب ز رخ در نمیکشد / هر کس حکایتی به تصور چرا کنند
چون حسن عاقبت نه به رندی و زاهدیست / آن به که کار خود به عنایت رها کنند
بی معرفت مباش که در من یزید عشق / اهل نظر معامله با آشنا کنند
حالی درون پرده بسی فتنه میرود / تا آن زمان که پرده برافتد چهها کنند
گر سنگ از این حدیث بنالد عجب مدار / صاحب دلان حکایت دل خوش ادا کنند
می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب / بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند
پیراهنی که آید از او بوی یوسفم / ترسم برادران غیورش قبا کنند
بگذر به کوی میکده تا زمره حضور / اوقات خود ز بهر تو صرف دعا کنند
پنهان ز حاسدان به خودم خوان که منعمان / خیر نهان برای رضای خدا کنند
حافظ دوام وصل میسر نمیشود / شاهان کم التفات به حال گدا کنند
لسانالغیب، حافظ
Sunday, July 25, 2010
هر صبح منوریم
مائیم که از بادۀ بیجام خوشیم / هر صبح منوریم و هر شام خوشیم
گویند سرانجام ندارید شما / مائیم که بیهیچ سرانجام خوشیم
مولانا
گویند سرانجام ندارید شما / مائیم که بیهیچ سرانجام خوشیم
مولانا
مهر رخ تو رفتنی نیست
ز دل مهر رخ تو رفتنی نیست / غم عشقت به هر کس گفتنی نیست
ولیکن سوزش عشق و
محبت / میان مردمان بنهفتنی نیست
ــ باباطاهر
جَزای آن که نگفتیم شکر روز وصال
جَزای آن که نگفتیم شکر روز وصال / شب فِراق نخفتیم
لاجَرَم ز خیال
بدار یک نفس ای قاید این زمام جمال / که دیده سیر
نمیگردد از نظر به جمال
دگر به گوش فراموش عهد سنگین دل / پیام ما که رساند
مگر نسیم شِمال؟
به تیغِ هندی دشمن قتال مینکند / چنان که دوست به
شمشیرِ غمزه قتال
جماعتی که نظر را حرام میگویند / نظر حرام بکردند
و خون خلق حَلال
غزال اگر به کمند اوفتد عجب نبود / عجب فتادن مردست
در کمند غزال
تو بر کنار فُراتی ندانی این معنی / به راه بادیه
دانند قدر آب زلال
اگر مراد نصیحت کنان ما اینست / که ترک دوست بگویيم
تصوریست محال
به خاک پای تو داند که تا سرم نرود / ز سر به
درنرود همچنان امید وصال
حدیث عشق چه حاجت که بر زبان آری؟ / به آب دیده خونین
نبشته صورتِ حال
سخن دراز کشیدیم و همچنان باقیست / که ذکر دوست نیارد
به هیچ گونه ملال
به ناله کار میسر نمیشود سعدی! / ولیک نالۀ بیچارگان
خوشست، بنال
شیخ اجل، سعدی
Friday, July 23, 2010
خمار مستی
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی / که هنوز من
نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد / دگران روند
و آیند و تو همچنان که هستی
چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن / تو چو روی باز
کردی در ماجرا ببستی
نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به / که تحیتی
نویسی و هدیتی فرستی
دل دردمند ما را که اسیر توست یارا / به وصال مرهمی
نه چو به انتظار خستی
نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا / تو که قلب
دوستان را به مفارقت شکستی
برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را / تو و زهد و
پارسایی من و عاشقی و مستی
دل هوشمند باید که به دلبری سپاری / که چو قبله ایت
باشد به از آن که خود پرستی
چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد / چه کنند
اگر زبونی نکنند و زیردستی
گله از فراق یاران و جفای روزگاران / نه طریق توست
سعدی کم خویش گیر و رستی
Thursday, July 22, 2010
رازدار
باش چو پرده رازدار كسان / تا نگردند از تو افسرده
پرده راز كسی نگفته به كس / هیچ كس را ز خود نیازرده
پرده پوشی نموده عیب كسان / دیده اما به رو نیاورده
مأخذ: یحیی ذكاء و محمدحسن سمسار، «شعرها و چیزها»
Wednesday, July 21, 2010
ادامه دادن یا ندادن
کمی مرددم که این جریده را ادامه بدهم یا ندهم.
نوشتن کمی برایم دشوار شده و مشکل فارسینوشن در بلگسپات هم مزید علت است.
بیشتر دوست دارم اینجا را به منتخبی از اشعار بدل کنم.
باید بیشتر فکر کنم.
نوشتن کمی برایم دشوار شده و مشکل فارسینوشن در بلگسپات هم مزید علت است.
بیشتر دوست دارم اینجا را به منتخبی از اشعار بدل کنم.
باید بیشتر فکر کنم.
Sunday, July 4, 2010
مارادونا و غضنفر
مارادونا را دوست داشتم و دارم چون برخلاف بازیکنان صرفاً «خوب» هر جا بازی و توپ بود حضور نداشت، بلکه هر جا «او» بود بازی و توپ بود. به یاد ندارم کسی که در زمین فوتبال حضورش چنین احساس شود. فکر نمی کنم ماجرای طنز مشهور فارسی «مارادونا و غضنفر» را می شد در بارۀ کسی دیگر، مثلاً فرانتس بکن باوئر، گفت. مارادونا کمابیش اسطورۀ فوتبال شد و حتی «حاشیه های» معروفش هم نتوانست او را بیاعتبار کند.
اما چگونه شد که مارادونای اسطوره با تیمی از ستاره ها در مقابل آلمان بیستاره باخت؟
جوابش را نمیدانم ولی این باخت مرا یاد همان ماجرای مارادونا و غضنفر انداخت، اما این بار معکوسش: غضنفرهای آلمان را ول کن، مارادونا را بچسب. به نظر من مارادونا مربی متوسطی بود همان طور که در جام ۱۹۸۲ بازیکن متوسطی بود. امیدوارم مارادونا چهار سال دیگر هم مربی آرژانتین باشد تا در جام بعدی جبران این را بکند.
شاید هم ضعف مارادونا نبود بلکه فقط قوت مربی عمیق آلمان بود.
می دانم که بسیاری از فوتبال دوستان با من هم عقیده نیستند، نمیخواهم ناراحتشان کنم گرچه خوشحالیام را پنهان نمیکنم از پیروزی تیمی که فقط یک تیم است، بی ستاره.
ای بی بصر
ز اندازه بیرون تشنهام ساقی بیار آن آب را / اول
مرا سیراب کن وان گه بده اصحاب را
من نیز چشم از خواب خوش بر مینکردم پیش از این/
روز فراق دوستان شب خوش بگفتم خواب را
هر پارسا را کان صنم در پیش مسجد بگذرد / چشمش بر
ابرو افکند باطل کند محراب را
من صید وحشی نیستم دربند جان خویشتن / گر وی به تیرم
میزند استادهام نشاب را
مقدار یار همنفس چون من نداند هیچ کس / ماهی که بر
خشک اوفتد قیمت بداند آب را
وقتی درآیی تا میان دستی و پایی میزدم / اکنون
همان پنداشتم دریای بی پایاب را
امروز حالی غرقهام تا با کناری اوفتم / آن گه حکایت
گویمت درد دل غرقاب را
گر بیوفایی کردمی یرغو بقا آن بردمی / کان کافر
اعدا میکشد وین سنگ دل احباب را
فریاد میدارد رقیب از دست مشتاقان او / آواز مطرب
در سرا زحمت بود بواب را
سعدی چو جورش میبری نزدیک او دیگر مرو / ای بی بصر
من میروم او میکشد قلاب را
Subscribe to:
Posts (Atom)