Sunday, October 31, 2010

چو همرهم تو نباشی سفر چه سود کند


مرا عقیق تو باید شکر چه سود کند / مرا جمال تو باید قمر چه سود کند
چو مست چشم تو نبود شراب را چه طرب / چو همرهم تو نباشی سفر چه سود کند
مرا زکات تو باید خزینه را چه کنم / مرا میان تو باید کمر چه سود کند
چو یوسفم تو نباشی مرا به مصر چه کار / چو رفت سایه سلطان حشر چه سود کند
چو آفتاب تو نبود ز آفتاب چه نور / چو منظرم تو نباشی نظر چه سود کند
لقای تو چو نباشد بقای عمر چه سود / پناه تو چو نباشد سپر چه سود کند
شبم چو روز قیامت دراز گشت ولی / دلم سحور تو خواهد سحر چه سود کند
شبی که ماه نباشد ستارگان چه زنند / چو مرغ را نبود سر دو پر چه سود کند
چو زور و زهره نباشد سلاح و اسب چه سود / چو دل دلی ننماید جگر چه سود کند
چو روح من تو نباشی ز روح ریح چه سود / بصیرتم چو نبخشی بصر چه سود کند
مرا بجز نظر تو نبود و نیست هنر / عنایتت چو نباشد هنر چه سود کند
جهان مثال درخت است برگ و میوه ز توست / چو برگ و میوه نباشد شجر چه سود کند
گذر کن از بشریت فرشته باش دلا / فرشتگی چو نباشد بشر چه سود کند
خبر چو محرم او نیست بی‌خبر شو و مست / چو مخبرش تو نباشی خبر چه سود کند
ز شمس مفخر تبریز آنک نور نیافت / وجود تیره او را دگر چه سود کند

ــ مولانا

Friday, October 29, 2010

خامشی یا سخن آموختن


چند بشاید به صبر دیده فرودوختن / خرمن ما را نماند حیله بجز سوختن
گر نظر صدق را نام گنه می‌نهند / حاصل ما هیچ نیست جز گنه اندوختن
چند به شب در سماع جامه دریدن ز شوق / روز دگر بامداد پاره بر او دوختن
زهد نخواهد خرید چارۀ رنجور عشق / شمع و شرابست و شید پیش تو نفروختن
تا به کدام آبروی ذکر وصالت کنیم / شکر خیالت هنوز می‌نتوان توختن
لهجۀ شیرین من پیش دهان تو چیست / در نظر آفتاب مشعله افروختن
منطق سعدی شنید حاسد و حیران بماند / چارۀ او خامشیست یا سخن آموختن

ــ شیخ اجل سعدی

Friday, October 22, 2010

مایۀ خوشدلی آنجاست که دلدار آنجاست

دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم / و اندر این کار دل خویش به دریا فکنم
از دل تنگ گنهکار برآرم آهی / کآتش اندر گنه آدم و حوا فکنم
مایۀ خوشدلی آنجاست که دلدار آنجاست / می‌کنم جهد که خود را مگر آنجا فکنم
بگشا بند قبا ای مه خورشیدکلاه / تا چو زلفت سر سودازده در پا فکنم
خورده‌ام تیر فلک باده بده تا سرمست / عقده دربند کمر ترکش جوزا فکنم
جرعه جام بر این تخت روان افشانم / غلغل چنگ در این گنبد مینا فکنم
حافظا تکیه بر ایام چو سهو است و خطا / من چرا عشرت امروز به فردا فکنم

ــ لسان‌الغیب حافظ

بگذاشتیم غم تو نگذاشت مرا

هر روز دلم در غم تو زارتر است / وز من دل بی‌رحم تو بیزارتر است
بگذاشتیم غم تو نگذاشت مرا / حقا که غمت از تو وفادارتر است

ــ مولانا

رندان تشنه لب را آبی نمی‌دهد کس


زان یار دلنوازم شکریست با شکایت / گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت
بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم / یا رب مباد کس را مخدوم بی‌عنایت
رندان تشنه لب را آبی نمی‌دهد کس / گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا / سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت
چشمت به غمزه ما را خون خورد و می‌پسندی / جانا روا نباشد خون ریز را حمایت
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود / از گوشه‌ای برون آی ای کوکب هدایت
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود / زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت
ای آفتاب خوبان می‌جوشد اندرونم / یک ساعتم بگنجان در سایۀ عنایت
این راه را نهایت صورت کجا توان بست / کش صد هزار منزل بیش است در بدایت
هر چند بردی آبم روی از درت نتابم / جور از حبیب خوش‌تر کز مدعی رعایت
عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ / قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت

ــ لسان‌الغیب حافظ

Monday, October 18, 2010

کدام کوه که باد توش چو که نربود


ربود عشق تو تسبیح و داد بیت و سرود / بسی بکردم لاحول و توبه دل نشنود
غزل‌سرا شدم از دست عشق و دست زنان / بسوخت عشق تو ناموس و شرم و هر چم بود
عفیف و زاهد و ثابت قدم بدم چون کوه / کدام کوه که باد توش چو که نربود
اگر کُهم هم از آواز تو صدا دارم / وگر کَهم همه در آتش توم که دود
وجود تو چو بدیدم شدم ز شرم عدم / ز عشق این عدم آمد جهان جان به وجود
به هر کجا عدم آید وجود کم گردد / زهی عدم که چو آمد از او وجود افزود
فلک کبود و زمین همچو کور راه نشین / کسی که ماه تو بیند رهد ز کور و کبود
مثال جان بزرگی نهان به جسم جهان / مثال احمد مرسل میان گبر و جهود
ستایشت به حقیقت ستایش خویش است / که آفتاب‌ستا چشم خویش را بستود
ستایش تو چو دریا زبان ما کشتی / روان مسافر دریا و عاقبت محمود
مرا عنایت دریا چو بخت بیدارست / مرا چه غم اگرم هست چشم خواب آلود

 ــ مولانا

Sunday, October 17, 2010

به خاطرِ پرستویی در باد


نه به خاطرِ آفتاب نه به خاطرِ حماسه
به خاطرِ سایه‌یِ بامِ کوچکش
به خاطرِ ترانه‌یی
                   کوچک‌تر از دست‌های تو

نه به خاطرِ جنگل‌ها نه به خاطرِ دریا
به خاطرِ یک برگ
به خاطرِ یک قطره
                     روشن‌تر از چشم‌های تو

نه به خاطرِ دیوارها ــ به خاطرِ یک چپر
نه به خاطرِ همه انسان‌ها ــ به خاطرِ نوزادِ دشمن‌اش شاید
نه به خاطرِ دنیا ــ به خاطرِ خانه‌ی تو
به خاطرِ یقینِ کوچکت
که انسان دنیایی‌ست
به خاطرِ آرزوی یک لحظه‌ی من که پیشِ تو باشم
به خاطرِ دست‌های کوچکت در دست‌های بزرگِ من
و لب‌های بزرگِ من
بر گونه‌های بی‌گناهِ تو

به خاطرِ پرستویی در باد، هنگامی که تو هلهله می‌کنی
به خاطرِ شبنمی بر برگ، هنگامی که تو خفته‌ای
به خاطرِ یک لبخند
هنگامی که مرا در کنارِ خود ببینی

به خاطرِ یک سرود
به خاطرِ یک قصه در سردترینِ شب‌ها تاریک‌ترینِ شب‌ها
به خاطرِ عروسک‌های تو، نه به خاطرِ انسان‌هایِ بزرگ
به خاطرِ سنگ‌فرشی که مرا به تو می‌رساند، نه به خاطرِ شاه‌راه‌های دوردست

به خاطرِ ناودان، هنگامی که می‌بارد
به خاطرِ کندوها و زنبورهای کوچک
به خاطرِ جارِ سپیدِ ابر در آسمانِ بزرگِ آرام

به خاطرِ تو
به خاطرِ هر چیزِ کوچک هر چیزِ پاک به خاک افتادند
به یاد آر
عموهایت را می‌گویم
از مرتضا سخن می‌گویم.

ــ احمد شاملو، ۱۳۳۴