Monday, November 29, 2010

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود


هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود / هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود
از دماغ من سرگشته خیال دهنت / به جفای فلک و غصه دوران نرود
در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند / تا ابد سر نکشد و از سر پیمان نرود
هر چه جز بار غمت بر دل مسکین من است / برود از دل من و از دل من آن نرود
آن چنان مهر توام در دل و جان جای گرفت / که اگر سر برود از دل و از جان نرود
گر رود از پی خوبان دل من معذور است / درد دارد چه کند کز پی درمان نرود
هر که خواهد که چو حافظ نشود سرگردان / دل به خوبان ندهد و از پی ایشان نرود

ــ حافظ

Thursday, November 25, 2010

عید سعید غدیر خم مبارک باد


کس را چه زور و زهره که وصف علی کند / جبار در مناقب او گفته هل اتی
زورآزمای قلعۀ خیبر که بند او / در یکدگر شکست به بازوی لافتی
مردی که در مصافْ زره پیش بسته بود / تا پیش دشمنان ندهد پشت بر غزا
شیر خدای و صفدر میدان و بحر جود / جانبخش در نماز و جهانسوز در وغا
دیباچۀ مروت و سلطان معرفت / لشکر کش فتوت و سردار اتقیا
فردا که هرکسی به شفیعی زنند دست / ماییم و دست و دامن معصوم مرتضی

ــ سعدی، قصاید

Tuesday, November 23, 2010

وجود حاضر غایب


از هر چه می‌رود سخن دوست خوشترست / پیغام آشنا نفس روح پرورست
هرگز وجود حاضر غایب شنیده‌ای / من در میان جمع و دلم جای دیگرست
شاهد که در میان نبود شمع گو بمیر / چون هست اگر چراغ نباشد منورست
ابنای روزگار به صحرا روند و باغ / صحرا و باغ زنده دلان کوی دلبرست
جان می‌روم که در قدم اندازمش ز شوق / درمانده‌ام هنوز که نزلی محقرست
کاش آن به خشم‌رفتۀ ما آشتی‌کنان / بازآمدی که دیدۀ مشتاق بر درست
جانا دلم چو عود بر آتش بسوختی / وین دم که می‌زنم ز غمت دود مجمرست
شب‌های بی توام شب گورست در خیال / ور بی تو بامداد کنم روز محشرست
گیسوت عنبرینه گردن تمام بود / معشوق خوب‌روی چه محتاج زیورست
سعدی خیال بیهده بستی امید وصل / هجرت بکشت و وصل هنوزت مصورست
زنهار از این امید درازت که در دلست / هیهات از این خیال محالت که در سرست

ــ شیخ اجل سعدی

Monday, November 22, 2010

برخیز و به‌جام باده کن عزم درست


چون ابر به نوروز رخ لاله بشست / برخیز و به‌جام باده کن عزم درست
کاین سبزه که امروز تماشاگه توست / فردا همه از خاک تو برخواهد رست

ــ خیام

Sunday, November 21, 2010

هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق

ساقی به نور باده برافروز جام ما / مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما
ما در پیاله عکس رخ یار دیده‌ایم / ای بی‌خبر ز لذت شرب مدام ما
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق / ثبت است بر جریدۀ عالم دوام ما
چندان بود کرشمه و ناز سهی قدان / کاید به جلوه سرو صنوبرخرام ما
ای باد اگر به گلشن احباب بگذری / زنهار عرضه ده بر جانان پیام ما
گو نام ما ز یاد به عمدا چه می‌بری / خود آید آنکه یاد نیاری ز نام ما
مستی به چشم شاهد دلبند ما خوش است / زان رو سپرده‌اند به مستی زمام ما
ترسم که صرفه‌ای نبرد روز بازخواست / نان حلال شیخ ز آب حرام ما
حافظ ز دیده دانه اشکی همی‌فشان / باشد که مرغ وصل کند قصد دام ما
دریای اخضر فلک و کشتی هلال / هستند غرق نعمت حاجی قوام ما

ــ لسان‌الغیب حافظ

Friday, November 19, 2010

آنچ جگرسوزه بود باز جگرسازه شود


هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود / وارهد از حد جهان بی‌حد و اندازه شود
خاک سیه بر سر او کز دم تو تازه نشد / یا همگی رنگ شود یا همه آوازه شود
هرکی شُدَت حلقۀ در زود برد حقۀ زر / خاصه که در باز کنی محرم دروازه شود
آب چه دانست که او گوهر گوینده شود / خاک چه دانست که او غمزۀ غمازه شود
روی کسی سرخ نشد بی‌مدد لعل لبت / بی تو اگر سرخ بود از اثر غازه شود
ناقۀ صالح چو ز کُه زاد یقین گشت مرا / کوه پی مژدۀ تو اشتر جمازه شود
راز نهان دار و خمش ور خمشی تلخ بود / آنچ جگرسوزه بود باز جگرسازه شود

ــ مولانا

Wednesday, November 17, 2010

ای یار من ایران من


ای یار من ای یار من ای یار بی‌زنهار من / ای دلبر و دلدار من ای محرم و غمخوار من
ای در زمین ما را قمر ای نیم شب ما را سحر / ای در خطر ما را سپر ای ابر شکربار من
خوش می‌روی در جان من خوش می‌کنی درمان من / ای دین و ای ایمان من ای بحر گوهردار من
ای شب‌روان را مشعله ای بی‌دلان را سلسله / ای قبلۀ هر قافله ای قافله‌سالار من
هم رهزنی هم ره‌بری هم ماهی و هم مشتری / هم این سری هم آن سری هم گنج و استظهار من
چون یوسف پیغامبری آیی که خواهم مشتری / تا آتشی اندرزنی در مصر و در بازار من
هم موسیی بر طور من عیسی هر رنجور من / هم نور نور نور من هم احمد مختار من
هم مونس زندان من هم دولت خندان من / والله که صد چندان من بگذشته از بسیار من
گویی مرا برجه بگو گویم چه گویم پیش تو / گویی بیا حجت مجو ای بنده طرار من
گویم که گنجی شایگان گوید بلی نی رایگان / جان خواهم وانگه چه جان گویم سبک کن بار من
گر گنج خواهی سر بنه ور عشق خواهی جان بده / در صف درآ واپس مجه ای حیدر کرار من

ــ مولانا