Wednesday, December 21, 2011

بنشین بنشین ...

چون دل جانا بنشین بنشین / چون جان بی‌جا بنشین بنشین
بلکا دلکا کم کن یغما / ای خوش سیما بنشین بنشین
عمری گشتی همچون کشتی / اندر دریا بنشین بنشین
افلاطونی جالینوسی / بشکن صفرا بنشین بنشین
چون می چون می تلخی تا کی / همچون حلوا بنشین بنشین
خونم خوردی تا کی گردی / یک دم بازآ بنشین بنشین
تا کی لالا سوزد ما را / بی‌او تنها بنشین بنشین
همچون میزان گشتی لرزان / همچون جوزا بنشین بنشین
دفعم جویی فردا گویی / پیش از فردا بنشین بنشین
همچون کوثر صافی خوشتر / بی‌هر سودا بنشین بنشین
یار نغزم اندر مغزم / همچون صهبا بنشین بنشین
هان ای مه رو برگو برگو / ای جان افزا بنشین بنشین

ــ مولانا

Monday, December 5, 2011

رخسارۀ مردان نگر آراستۀ خون

ای عشق تو ما را به کجا می‌کشی ای عشق / جز محنت و غم نیستی اما خوشی ای عشق
این شوری و شیرینی من خود ز لب توست  / صد بار مرا می‌پزی و می‌چشی ای عشق
چون زر همه در حسرت مس‌گشتنم امروز  / تا باز تو دستی به سر من می‌کشی ای عشق
دین و دل و حسن و هنر و دولت و دانش  / چندان‌که نگه می‌کنمت هر ششی ای عشق
رخسارۀ مردان نگر آراستۀ خون  / هنگامۀ حسن است چرا خامشی ای عشق
آواز خوشت بوی دل سوخته دارد  / پیداست که مرغ چمن آتشی ای عشق
بگذار که چون سایه هنوزت بگدازند  /از بوتۀ ایام چه غم؟ بی‌غشی ای عشق

ــ ه‍ الف سایه