Monday, December 5, 2011

رخسارۀ مردان نگر آراستۀ خون

ای عشق تو ما را به کجا می‌کشی ای عشق / جز محنت و غم نیستی اما خوشی ای عشق
این شوری و شیرینی من خود ز لب توست  / صد بار مرا می‌پزی و می‌چشی ای عشق
چون زر همه در حسرت مس‌گشتنم امروز  / تا باز تو دستی به سر من می‌کشی ای عشق
دین و دل و حسن و هنر و دولت و دانش  / چندان‌که نگه می‌کنمت هر ششی ای عشق
رخسارۀ مردان نگر آراستۀ خون  / هنگامۀ حسن است چرا خامشی ای عشق
آواز خوشت بوی دل سوخته دارد  / پیداست که مرغ چمن آتشی ای عشق
بگذار که چون سایه هنوزت بگدازند  /از بوتۀ ایام چه غم؟ بی‌غشی ای عشق

ــ ه‍ الف سایه

No comments:

Post a Comment