Showing posts with label بهار. Show all posts
Showing posts with label بهار. Show all posts

Sunday, March 13, 2011

قصیدۀ بهار


هنگام فرودین که رساند ز ما درود / بر مرغزار دیلم و طرف سپیدرود
کز سبزه و بنفشه و گلهای رنگ‌رنگ / گویی بهشت آمده از آسمان فرود
دریا بنفش و مرز بنفش و هوا بنفش / جنگل کبود و کوه کبود و افق کبود
جای دگر بنفشه یکی دسته بدروند / وین جایگه بنفشه به خرمن توان درود
کوه از درخت گویی مردی مبارز است / پرهای گونه‌گون زده چون جنگیان به خود
اشجار گونه‌گون و شکفته میانشان / گل‌های سیب و آلو و آبی و آمرود
چون لوح آزمونه که نقاش چربدست / الوان گونه‌گون را بر وی بیازمود
شمشاد را نگر که همه تن قد است و جعد / قدی است ناخمیده و جعدی است نابسود
از تیغ کوه تا لب دریا کشیده‌اند / فرشی کش از بنفشه و سبزه است تار و پود
آن بیشه‌ها که دست طبیعت به خاره‌سنگ / گل‌ها نشانده بی‌مدد باغبان و کود
ساری نشید خواند بر شاخۀ بلند / بلبل به شاخ کوته خواند همی سرود
آن از فراز منبر هر پرسشی کند / این یک ز پای منبر پاسخ دهدش زود
یک جا به شاخسار خروشان تذرو نر / یک سو تذرو ماده به همراه زاد و رود
آن یک نهاده چشم غریوان به راه جفت / این یک ببسته گوش و لب از گفت و از شنود
بر طرف رود چون بوزد باد بر درخت / آید به گوش نالۀ نای و صفیر رود
آن شاخ‌های نارنج اندر میان میغ / چون پاره‌های اخگر اندر میان دود
بنگر بدان درخش کز ابر کبود فام / برجست و روی ابر به ناخن همی شخود
چون کودکی صغیر که با خامۀ طلا / کژ مژ خطی کشد به یکی صفحۀ کبود
بنگر یکی به رود خروشان به وقت آنک / دریا پی پذیره‌اش آغوش برگشود
چون طفل ناشکیب خروشان ز یاد مام / کاینک بیافت مام و در آغوش او غنود
دیدم غریو و صیحۀ دریای آبسکون / دریافتم که آن دل لرزنده را چه بود
بیچاره مادری است کز آغوشش آفتاب / چندین هزار طفل به یک لحظه در ربود
داند که آفتاب جگر گوشگانش را / همراه باد برد و نثار زمین نمود
زین رو همی خروشد و سیلی زند به خاک / از چرخ برگذاشته فریاد رود رود

ــ ملک‌الشعرای بهار

Thursday, February 17, 2011

داستانی بر هر سر بازاری

سعدیا چون تو کجا نادره‌گفتاری هست / یا چو شیرین‌سخنت نخل شکرباری هست
یا چو بستان و گلستان تو گلزاری هست / هیچم ار نیست تمنای توام باری هست
«مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست
یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست»
لطف گفتار تو شد دام ره مرغ هوس / به هوس بال زد و گشت گرفتار قفس
پایبند تو ندارد سر دمسازی کس / موسی اینجا بنهد رخت به امید ز
«به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس
که به هر حلقۀ زلف تو گرفتاری هست»
بی‌گلستان تو در دست بجز خاری نیست / به ز گفتار تو بی‌شائبه گفتاری نیست
فارغ از جلوۀ حسنت در و دیواری نیست / ای که در دار ادب غیر تو دیاری نیست
«گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست
در و دیوار گواهی بدهد کاری هست»
دل ز باغ سخنت ورد کرامت بوید / پیرو مسلک تو راه سلامت پوید
دولت نام توحاشا که تمامت جوید / کآب گفتار تو دامان قیامت شوید
«هرکه عیبم کند از عشق و ملامت گوید
تا ندیده است تو را، بر منش انکاری هست»
روز نبود که به وصف تو سخن سر نکنم / شب نباشد که ثنای تو مکرر نکنم
منکر فضل تو را نهی ز منکر نکنم / نزد اعمی صفت مهر منور نکنم
«صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم
همه دانند که در صحبت گل خاری هست»
هرکه را عشق نباشد نتوان زنده شمرد / وآن که جانش ز محبت اثری یافت نمرد
تربت پارس چو جان جسم تو در سینه فشرد / لیک در خاک وطن آتش عشقت نفسرد
«باد خاکی ز مقام تو بیاورد و ببرد
آب هر طیب که در طبلۀ عطاری هست»
سعدیا نیست به کاشانۀ دل غیر تو کس / تا نفس هست به یاد تو برآریم نفس
ما بجز حشمت و جاه تو نداریم هوس / ای دم گرم تو آتش زده در ناکس و کس
«نه من خام طمع عشق تو می‌ورزم و بس
که چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست»
کام جان پر شکر از شعر چو قند تو بود / بیت معمور ادب طبع بلند تو بود
زنده جان بشر از حکمت و پند تو بود / سعدیا گردن جان‌ها به کمند تو بود
«من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود
سر و جان را نتوان گفت که مقداری هست»
راستی دفتر سعدی به گلستان ماند / طیباتش به گل و لاله و ریحان ماند
اوست پیغمبر و آن نامه به فرقان ماند / وآن که او را کند انکار به شیطان ماند
«عشق سعدی نه حدیثی است که پنهان ماند
داستانی است که بر هر سر بازاری هست»

ــ ملک‌الشعرا محمدتقی بهار

Wednesday, February 2, 2011

لالۀ بهار

لاله خونین‌کفن از خاک سر آورده برون / خاک مستورۀ قلب بشر آورده برون
دل ماتم‌زدۀ مادرِ زاری است که مرگ / از زمین همره داغ پسر آورده برون
آتشین آه فرومردۀ مدفون شده است / که زمین از دل خود شعله‌ور آورده برون
راست گویی که زبان‌های وطن خواهان است / که جفای فلک از پشت سر آورده برون
یا به تقلید شهیدان ره آزادی / طوطی سبزقبا سرخ پر آورده برون
یا که بر لوح وطن خامۀ خونبار بهار / نقشی از خونِ دلِ رنج برآورده برون

ــ ملک‌الشعرای بهار

به‌یاد ملک‌الشعرای بهار و پرویز مشکاتیان