Showing posts with label سعدی. Show all posts
Showing posts with label سعدی. Show all posts

Sunday, July 31, 2016

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم
حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد
دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم
مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم
من رمیده دل آن به که در سماع نیایم
که گر به پای درآیم به دربرند به دوشم
بیا به صلح من امروز در کنار من امشب
که دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشم
مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت
که تندرست ملامت کند چو من بخروشم
مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن
سخن چه فایده گفتن چو پند می‌ننیوشم
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم
ــ شیخ اجل سعدی

Wednesday, December 5, 2012

دو عاقل را نباشد کین و پیکار


دو عاقل را نباشد کین و پیکار / نه دانایی ستیزد با سبکبار
اگر نادان بوحشت سخت گوید / خردمندش به نرمی دل بجوید
دو صاحبدل نگهدارند مویی / همیدون سرکشی و آزرم‌جویی
و گر بر هر دو جانب جاهلانند / اگر زنجیر باشد بگسلانند
یکی را زشت‌خویی داد دشنام / تحمّل کرد و گفت ای خوب‌فرجام
بتر زانم که خواهی گفتن آنی / که دانم عیب من چون من ندانی

ــ شیخ اجل سعدی، گلستان

Thursday, August 9, 2012

کس را چه زور و زهره که وصف علی کند

کس را چه زور و زهره که وصف علی کند
جبار در مناقب او گفته هل اتی
زورآزمای قلعۀ خیبر که بند او
در یکدگر شکست به بازوی لافتی
مردی که در مصاف، زره پیش بسته بود
تا پیش دشمنان ندهد پشت بر غزا
شیر خدای و صفدر میدان و بحر جود
جانبخش در نماز و جهانسوز در وغا
دیباچۀ مروت و سلطان معرفت
لشکر کش فتوت و سردار اتقیا
فردا که هرکسی به شفیعی زنند دست
ماییم و دست و دامن معصوم مرتضی

ــ شیخ اجل سعدی

Thursday, July 5, 2012

ای گنج نوشدارو با خستگان نگه کن

چونست حال بُستان ای باد نوبهاری / کز بلبلان برآمد فریاد بی‌قراری
ای گنج نوشدارو با خستگان نگه کن / مرهم به‌دست و ما را مجروح می‌گذاری
یا خلوتی برآور یا بُرقَعی فُروهِل /  ور‌نَه به‌شکلِ شیرین شور از جهان برآری
هر ساعت از لطیفی رویت عَرَق برآرد / چون بر شکوفه آید باران نوبهاری
عودست زیر دامن یا گل در آستینت / یا مشک در گریبان بنمای تا چه داری
گل نسبتی ندارد با روی دل‌فریبت / تو در میان گل‌ها چون گل میان خاری
وقتی کمند زلفت دیگر کمان ابرو / این می‌کشد به زورم وآن می‌کشد به زاری
ور قید می‌گشایی وحشی نمی‌گریزد / دربند خوبرویان خوشتر که رستگاری
ز اول وفا نمودی چندان که دل رُبودی / چون مهر سخت کردم سست آمدی به یاری
عمری دگر بباید بعد از فِراق ما را / کاین عمر صرف کردیم اندر امیدواری
ترسم نماز صوفی با صحبت خیالت / باطل بُوَد که صورت بر قبله می‌نگاری
هر درد را که بینی درمان و چاره‌ای هست / درمان درد سعدی با دوست سازگاری

ــ شیخ اجل سعدی

Thursday, October 27, 2011

دور نیک‌نامی رفت ... نوبت عاشقی‌ست

گفتم آهن‌دلی کنم چندی / ندهم دل به هیچ دلبندی
وان که را دیده در دهان تو رفت / هرگزش گوش نشنود پندی
خاصه ما را که در ازل بوده‌ست / با تو آمیزشی و پیوندی
به دلت کز دلت به‌در نکنم /  سخت‌تر زین مخواه سوگندی
یک دم آخر حجاب یک سو نه / تا برآساید آرزومندی
همچنان پیر نیست مادر دهر / که بیاورد چون تو فرزندی
ریش فرهاد بهترک می‌بود / گر نه شیرین نمک پراکندی
کاشکی خاک بودمی در راه / تا مگر سایه بر من افکندی
چه کند بنده‌ای که از دل و جان / نکند خدمت خداوندی
سعدیا دور نیک‌نامی رفت / نوبت عاشقی‌ست یک چندی

ــ شیخ‌اجل سعدی

Saturday, August 27, 2011

فضل خدای را که تواند شمار کرد


فضل خدای را که تواند شمار کرد / یا کیست آنکه شکر یکی از هزار کرد
آن صانع قدیم که بر فرش کائنات / چندین هزار صورت الوان نگار کرد
ترکیب آسمان و طلوع ستارگان / از بهر عبرت نظر هوشیار کرد
بحر آفرید و بر و درختان و آدمی / خورشید و ماه و انجم و لیل و نهار کرد
الوان نعمتی که نشاید سپاس گفت / اسباب راحتی که نشاید شمار کرد
آثار رحمتی که جهان سر به سر گرفت / احمال منتی که فلک زیر بار کرد
از چوب خشک میوه و در نی شکر نهاد / وز قطره دانه‌ای درر شاهوار کرد
مسمار کوهسار به نطع زمین بدوخت / تا فرش خاک بر سر آب استوار کرد
اجزای خاک مرده، به تأثیر آفتاب / بستان میوه و چمن و لاله‌زار کرد
این آب داد بیخ درختان تشنه را / شاخ برهنه پیرهن نوبهار کرد
چندین هزار منظر زیبا بیافرید / تا کیست کو نظر ز سر اعتبار کرد
توحیدگوی او نه بنی آدمند و بس / هر بلبلی که زمزمه بر شاخسار کرد
شکر کدام فضل به جای آورد کسی/ حیران بماند هر که درین افتکار کرد

ــ شیخ اجل سعدی

Friday, August 26, 2011

مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست


مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست  / یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست
به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس / که به هر حلقه موییت گرفتاری هست
گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست / در و دیوار گواهی بدهد کاری هست
هر که عیبم کند از عشق و ملامت گوید / تا ندیدست تو را بر منش انکاری هست
صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم / همه دانند که در صحبت گل خاری هست
نه من خام طمع عشق تو می‌ورزم و بس / که چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست
باد خاکی ز مقام تو بیاورد و ببرد / آب هر طیب که در کلبه عطاری هست
من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود / جان و سر را نتوان گفت که مقداری هست
من از این دلق مرقع به درآیم روزی / تا همه خلق بدانند که زناری هست
همه را هست همین داغ محبت که مراست / که نه مستم من و در دور تو هشیاری هست
عشق سعدی نه حدیثی است که پنهان ماند / داستانی است که بر هر سر بازاری هست

ــ شیخ اجل سعدی

Tuesday, May 17, 2011

مست تأمل


من خود ای ساقی از این شوق که دارم مستم / تو به یک جرعۀ دیگر ببری از دستم
هر چه کوته نظرانند بر ایشان پیمای / که حریفان ز مل و من ز تأمل مستم
به حق مهر و وفایی که میان من و توست / که نه مهر از تو بریدم نه به کس پیوستم
پیش از آب و گل من در دل من مهر تو بود / با خود آوردم از آن جا نه به خود بربستم
من غلام توام از روی حقیقت لیکن / با وجودت نتوان گفت که من خود هستم
دایماً عادت من گوشه نشستن بودی / تا تو برخاسته‌ای از طلبت ننشستم
تو ملولی و مرا طاقت تنهایی نیست / تو جفا کردی و من عهد وفا نشکستم
سعدیا با تو نگفتم که مرو در پی دل / نروم باز گر این بار که رفتم جستم

ــ شیخ‌اجل سعدی

Sunday, May 15, 2011

نه بحری است محبت که کرانی دارد


آن شکرخنده که پرنوش دهانی دارد / نه دل من که دل خلق جهانی دارد
به تماشای درخت چمنش حاجت نیست / هر که در خانه چون او سرو روانی دارد
کافران از بت بی‌جان چه تمتع دارند / باری آن بت بپرستند که جانی دارد
ابرویش خم به کمان ماند و قد راست به تیر / کس ندیدم که چنین تیر و کمانی دارد
علت آنست که وقتی سخنی می‌گوید / ور نه معلوم نبودی که دهانی دارد
حجت آن است که وقتی کمری می‌بندد / ور نه مفهوم نگشتی که میانی دارد
ای که گفتی مرو اندر پی خون‌خوارۀ خویش / با کسی گوی که در دست عنانی دارد
عشق داغی است که تا مرگ نیاید نرود / هر که بر چهره از این داغ نشانی دارد
سعدیا کشتی از این موج به در نتوان برد / که نه بحری است محبت که کرانی دارد

ــ سعدی شیرین‌سخن