Showing posts with label عطار. Show all posts
Showing posts with label عطار. Show all posts

Monday, February 7, 2011

سی مرغ در پیشگاه سیمرغ

آن همه مرغان چو بی‌دل ماندند / همچو مرغ نیم بسمل ماندند
محو می‌بودند و گم ناچیز هم / تا برآمد روزگاری نیز هم
آخر از پیشان عالی درگهی / چاوش عزت برآمد ناگهی
دید سی مرغ خرف را مانده باز / بال و پرنه جان شده در تن گداز
پای تا سر در تحیر مانده / نه تهی‌شان مانده نه پُر مانده
گفت هان ای قوم از شهر که‌اید / در چنین منزلگه از بهر چه‌اید
چیست ای بی‌حاصلان نام شما / یا کجا بودست آرام شما
یا شما را کس چه گوید در جهان / با چه کارآیند مشتی ناتوان
جمله گفتند آمدیم این جایگاه / تا بود سیمرغ ما را پادشاه
ما همه سرگشتگان درگهیم / بی‌دلان و بی‌قراران رهیم
مدتی شد تا درین راه آمدیم / از هزاران سی به درگاه آمدیم
بر امیدی آمدیم از راه دور / تا بود ما را درین حضرت حضور
کی پسندد رنج ما آن پادشاه / آخر از لطفی کند در ما نگاه
گفت آن چاوش کای سرگشتگان / همچو در خون دل آغشتگان
گر شما باشید و گرنه در جهان / اوست مطلق پادشاه جاودان
صد هزاران عالم پر از سپاه / هست موری بر در این پادشاه
از شما آخر چه خیزد جز زحیر / بازپس‌گردید ای مشتی حقیر
زان سخن هر یک چنان نومید شد / کان زمان چون مردۀ جاوید شد
جمله گفتند این معظم پادشاه / گر دهد ما را بخواری سر به راه
زو کسی را خواریی هرگز نبود / ور بود زو خواریی از عز نبود

ــ عطار، منطق‌الطیر، سی مرغ در پیشگاه سیمرغ

Sunday, August 1, 2010

نامحرم

هر شبی وقت سحر در کوی جانان می‌روم / چون ز خود نامحرمم از خویش پنهان می‌روم
چون حجابی مشکل آمد عقل و جان در راه او / لاجرم در کوی او بی عقل و بی‌جان می‌روم
همچو لیلی مستمندم در فراقش روز و شب / همچو مجنون گرد عالم دوست‌جویان می‌روم
هر سحر عنبر فشاند زلف عنبربار او / من بدان آموختم وقت سحر زان می‌روم
تا بدیدم زلف چون چوگان او بر روی ماه / در خم چوگان او چون گوی گردان می‌روم
ماه‌رویا در من مسکین نگر کز عشق تو / با دلی پر خون به زیر خاک حیران می‌روم
ذره‌ذره زان شدم تا پیش خورشید رخش / همچو ذره بی سر و تن پای‌کوبان می‌روم
چون بیابانی نهد هر ساعتی در پیش من / من چنین شوریده دل سر در بیابان می‌روم
تا کی ای عطار از ننگ وجود تو مرا / کین زمان از ننگ تو با خاک یکسان می‌روم