Sunday, August 1, 2010

نامحرم

هر شبی وقت سحر در کوی جانان می‌روم / چون ز خود نامحرمم از خویش پنهان می‌روم
چون حجابی مشکل آمد عقل و جان در راه او / لاجرم در کوی او بی عقل و بی‌جان می‌روم
همچو لیلی مستمندم در فراقش روز و شب / همچو مجنون گرد عالم دوست‌جویان می‌روم
هر سحر عنبر فشاند زلف عنبربار او / من بدان آموختم وقت سحر زان می‌روم
تا بدیدم زلف چون چوگان او بر روی ماه / در خم چوگان او چون گوی گردان می‌روم
ماه‌رویا در من مسکین نگر کز عشق تو / با دلی پر خون به زیر خاک حیران می‌روم
ذره‌ذره زان شدم تا پیش خورشید رخش / همچو ذره بی سر و تن پای‌کوبان می‌روم
چون بیابانی نهد هر ساعتی در پیش من / من چنین شوریده دل سر در بیابان می‌روم
تا کی ای عطار از ننگ وجود تو مرا / کین زمان از ننگ تو با خاک یکسان می‌روم

No comments:

Post a Comment