Monday, August 30, 2010

از دهش و عطای تو فقر فقیر فخر شد


ای زده مطرب غمت در دل ما ترانه‌ای  / در سر و در دماغ جان جسته ز تو فسانه‌ای
چونک خیال خوش‌دمت از سوی غیب دردمد / ز آتش عشق برجهد تا به فلک زبانه‌ای
زهرۀ عشق چون بزد پنجۀ خود در آب و گل / قامت ما چو چنگ شد سینۀ ما چغانه‌ای
آهوی لنگ چون جهد از کف شیر شرزه‌ای / چون برهد ز باز جان قالب چون سمانه‌ای
ای گل و ای بهار جان وی می و ای خمار جان / شاه و یگانه او بود کز تو خورد یگانه‌ای
باغ و بهار و بخت بین عالم پردرخت بین / وین همگی درخت‌ها رسته شده ز دانه‌ای
از دهش و عطای تو فقر فقیر فخر شد / تا که نماند مرگ را بر فقرا دهانه‌ای
لطف و عطا و رحمتت طبل وصال می‌زند / گر نکند وصال تو بار دگر بهانه‌ای
روزۀ مریم مرا خوان مسیحیت نوا / تر کنم از فرات تو امشب خشک نانه‌ای
گشته کمان سرمدی سرده تیرهای ما / گشته خدنگ احمدی فخر بنی کنانه‌ای
پیش کشیی آن کمان هر کس می‌کند زهی / بهر قدوم تیر تو رقعه دل نشانه‌ای
جذبۀ حق یک رسن تافت ز آه تو و من / یوسف جان ز چاه تن رفت به آشیانه‌ای
خامش کن اگر سرت خارش نطق می‌دهد / هست برای جعد تو صبر گزیده شانه‌ای

ــ مولانا

No comments:

Post a Comment