Friday, September 9, 2011

دل دیوانه از آن شد که نصیحت شنود

صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم / تا به کی در غم تو نالۀ شبگیر کنم
دل دیوانه از آن شد که نصیحت شنود / مگرش هم ز سر زلف تو زنجیر کنم
آن چه در مدت هجر تو کشیدم هیهات / در یکی نامه محال است که تحریر کنم
با سر زلف تو مجموع پریشانی خود / کو مجالی که سراسر همه تقریر کنم
آن زمان کارزوی دیدن جانم باشد / در نظر نقش رخ خوب تو تصویر کنم
گر بدانم که وصال تو بدین دست دهد / دین و دل را همه دربازم و توفیر کنم
دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگوی / من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم
نیست امید صلاحی ز فساد حافظ / چون که تقدیر چنین است چه تدبیر کنم

ــ لسان‌الغیب

Thursday, September 8, 2011

هیچ مگو


چهرۀ زرد مرا بین و مرا هیچ مگو / درد بی‌حد بنگر بهر خدا هیچ مگو
دل پرخون بنگر چشم چو جیحون بنگر / هر چه بینی بگذر چون و چرا هیچ مگو
دی خیال تو بیامد به در خانۀ دل / در بزد گفت بیا در بگشا هیچ مگو
دست خود را بگزیدم که فغان از غم تو / گفت من آن توام دست مخا هیچ مگو
تو چو سرنای منی بی‌لب من ناله مکن / تا چو چنگت ننوازم ز نوا هیچ مگو
گفتم این جان مرا گرد جهان چند کشی / گفت هر جا که کشم زود بیا هیچ مگو
گفتم ار هیچ نگویم تو روا می‌داری / آتشی گردی و گویی که درآ هیچ مگو
همچو گل خنده زد و گفت درآ تا بینی / همه آتش سمن و برگ و گیاه هیچ مگو
همه آتش گل گویا شد و با ما می‌گفت / جز ز لطف و کرم دلبر ما هیچ مگو

ــ مولانا