Thursday, September 8, 2011

هیچ مگو


چهرۀ زرد مرا بین و مرا هیچ مگو / درد بی‌حد بنگر بهر خدا هیچ مگو
دل پرخون بنگر چشم چو جیحون بنگر / هر چه بینی بگذر چون و چرا هیچ مگو
دی خیال تو بیامد به در خانۀ دل / در بزد گفت بیا در بگشا هیچ مگو
دست خود را بگزیدم که فغان از غم تو / گفت من آن توام دست مخا هیچ مگو
تو چو سرنای منی بی‌لب من ناله مکن / تا چو چنگت ننوازم ز نوا هیچ مگو
گفتم این جان مرا گرد جهان چند کشی / گفت هر جا که کشم زود بیا هیچ مگو
گفتم ار هیچ نگویم تو روا می‌داری / آتشی گردی و گویی که درآ هیچ مگو
همچو گل خنده زد و گفت درآ تا بینی / همه آتش سمن و برگ و گیاه هیچ مگو
همه آتش گل گویا شد و با ما می‌گفت / جز ز لطف و کرم دلبر ما هیچ مگو

ــ مولانا

No comments:

Post a Comment