Tuesday, March 15, 2011

خواب در چشم ترم می‌شکند


می‌تراود مهتاب
می‌درخشد شب‌تاب
نیست یک‌دم شکند خواب به چشم کس ولیک
غم این خفته چند
خواب در چشم ترم می‌شکند.
نگران با من استاده سحر.
صبح می‌خواهد از من
کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر.
در جگر لیکن خاری
از ره این سفرم می‌شکند.
نازک آرای تن ساق گلی
که به جانش کشتم
و به جان دادمش آب.
ای دریغا! به برم می‌شکند.
دست‌ها می‌سایم
تا دری بگشایم.
بر عبث می‌پایم
که به در کس آید.
در و دیوار به هم ریخته‌شان
بر سرم می‌شکند.
می‌تراود مهتاب
می‌درخشد شب‌تاب
مانده پای آبله از راه دراز
بر دم دهکده مردی تنها
کوله‌بارش بر دوش
دست او بر در می گوید با خود:
غم این خفته چند
خواب در چشم ترم می‌شکند.

ــ نیما یوشیج

Monday, March 14, 2011

دیده را فایده آن است که دلبر بیند


لاابالی چه کند دفتر دانایی را / طاقت وعظ نباشد سر سودایی را
آب را قول تو با آتش اگر جمع کند / نتواند که کند عشق و شکیبایی را
دیده را فایده آن است که دلبر بیند / ور نبیند چه بود فایده بینایی را
عاشقان را چه غم از سرزنش دشمن و دوست / یا غم دوست خورد یا غم رسوایی را
همه دانند که من سبزه خط دارم دوست / نه چو دیگر حیوان سبزه صحرایی را
من همان روز دل و صبر به یغما دادم / که مقید شدم آن دلبر یغمایی را
سرو بگذار که قدی و قیامی دارد / گو ببین آمدن و رفتن رعنایی را
گر برانی نرود ور برود بازآید / ناگزیرست مگس دکۀ حلوایی را
بر حدیث من و حسن تو نیفزاید کس / حد همینست سخندانی و زیبایی را
سعدیا نوبتی امشب دهل صبح نکوفت / یا مگر روز نباشد شب تنهایی را

ــ شیخ اجل سعدی

می‌برندم به کمند


گویند مرو در پی آن سرو بلند / انگشت‌نمای خلق بودن تا چند
بی‌فایده پندم مده ای دانشمند / من چون نروم که می‌برندم به کمند

ــ سعدی شیرین‌سخن

Sunday, March 13, 2011

قصیدۀ بهار


هنگام فرودین که رساند ز ما درود / بر مرغزار دیلم و طرف سپیدرود
کز سبزه و بنفشه و گلهای رنگ‌رنگ / گویی بهشت آمده از آسمان فرود
دریا بنفش و مرز بنفش و هوا بنفش / جنگل کبود و کوه کبود و افق کبود
جای دگر بنفشه یکی دسته بدروند / وین جایگه بنفشه به خرمن توان درود
کوه از درخت گویی مردی مبارز است / پرهای گونه‌گون زده چون جنگیان به خود
اشجار گونه‌گون و شکفته میانشان / گل‌های سیب و آلو و آبی و آمرود
چون لوح آزمونه که نقاش چربدست / الوان گونه‌گون را بر وی بیازمود
شمشاد را نگر که همه تن قد است و جعد / قدی است ناخمیده و جعدی است نابسود
از تیغ کوه تا لب دریا کشیده‌اند / فرشی کش از بنفشه و سبزه است تار و پود
آن بیشه‌ها که دست طبیعت به خاره‌سنگ / گل‌ها نشانده بی‌مدد باغبان و کود
ساری نشید خواند بر شاخۀ بلند / بلبل به شاخ کوته خواند همی سرود
آن از فراز منبر هر پرسشی کند / این یک ز پای منبر پاسخ دهدش زود
یک جا به شاخسار خروشان تذرو نر / یک سو تذرو ماده به همراه زاد و رود
آن یک نهاده چشم غریوان به راه جفت / این یک ببسته گوش و لب از گفت و از شنود
بر طرف رود چون بوزد باد بر درخت / آید به گوش نالۀ نای و صفیر رود
آن شاخ‌های نارنج اندر میان میغ / چون پاره‌های اخگر اندر میان دود
بنگر بدان درخش کز ابر کبود فام / برجست و روی ابر به ناخن همی شخود
چون کودکی صغیر که با خامۀ طلا / کژ مژ خطی کشد به یکی صفحۀ کبود
بنگر یکی به رود خروشان به وقت آنک / دریا پی پذیره‌اش آغوش برگشود
چون طفل ناشکیب خروشان ز یاد مام / کاینک بیافت مام و در آغوش او غنود
دیدم غریو و صیحۀ دریای آبسکون / دریافتم که آن دل لرزنده را چه بود
بیچاره مادری است کز آغوشش آفتاب / چندین هزار طفل به یک لحظه در ربود
داند که آفتاب جگر گوشگانش را / همراه باد برد و نثار زمین نمود
زین رو همی خروشد و سیلی زند به خاک / از چرخ برگذاشته فریاد رود رود

ــ ملک‌الشعرای بهار

Friday, March 11, 2011

چرخ تو را بنده باد از چه رمیدی بگو


مطرب مهتاب‌رو آنچ شنیدی بگو / ما همگان محرمیم آنچ بدیدی بگو
ای شه و سلطان ما ای طربستان ما / در حرم جان ما بر چه رسیدی بگو
نرگس خمار او ای که خدا یار او / دوش ز گلزار او هر چه بچیدی بگو
ای شده از دست من چون دل سرمست من / ای همه را دیده تو آنچ گزیدی بگو
عید بیاید رود عید تو ماند ابد / کز فلک بی‌مدد چون برهیدی بگو
در شکرستان جان غرقه شدم ای شکر / زین شکرستان اگر هیچ چشیدی بگو
می‌کشدم می به چپ می‌کشدم دل به راست / رو که کشاکش خوش است تو چه کشیدی بگو
می به قدح ریختی فتنه برانگیختی / کوی خرابات را تو چه کلیدی بگو
شور خرابات ما نور مناجات ما / پردۀ حاجات ما هم تو دریدی بگو
ماه به ابر اندرون تیره شده‌ست و زبون / ای مه کز ابرها پاک و بعیدی بگو
ظل تو پاینده باد ماه تو تابنده باد / چرخ تو را بنده باد از چه رمیدی بگو
عشق مرا گفت دی عاشق من چون شدی / گفتم بر چون متن ز آنچ تنیدی بگو
مرد مجاهد بدم عاقل و زاهد بدم / عافیتا همچو مرغ از چه پریدی بگو

ــ مولانا