Sunday, March 13, 2011

قصیدۀ بهار


هنگام فرودین که رساند ز ما درود / بر مرغزار دیلم و طرف سپیدرود
کز سبزه و بنفشه و گلهای رنگ‌رنگ / گویی بهشت آمده از آسمان فرود
دریا بنفش و مرز بنفش و هوا بنفش / جنگل کبود و کوه کبود و افق کبود
جای دگر بنفشه یکی دسته بدروند / وین جایگه بنفشه به خرمن توان درود
کوه از درخت گویی مردی مبارز است / پرهای گونه‌گون زده چون جنگیان به خود
اشجار گونه‌گون و شکفته میانشان / گل‌های سیب و آلو و آبی و آمرود
چون لوح آزمونه که نقاش چربدست / الوان گونه‌گون را بر وی بیازمود
شمشاد را نگر که همه تن قد است و جعد / قدی است ناخمیده و جعدی است نابسود
از تیغ کوه تا لب دریا کشیده‌اند / فرشی کش از بنفشه و سبزه است تار و پود
آن بیشه‌ها که دست طبیعت به خاره‌سنگ / گل‌ها نشانده بی‌مدد باغبان و کود
ساری نشید خواند بر شاخۀ بلند / بلبل به شاخ کوته خواند همی سرود
آن از فراز منبر هر پرسشی کند / این یک ز پای منبر پاسخ دهدش زود
یک جا به شاخسار خروشان تذرو نر / یک سو تذرو ماده به همراه زاد و رود
آن یک نهاده چشم غریوان به راه جفت / این یک ببسته گوش و لب از گفت و از شنود
بر طرف رود چون بوزد باد بر درخت / آید به گوش نالۀ نای و صفیر رود
آن شاخ‌های نارنج اندر میان میغ / چون پاره‌های اخگر اندر میان دود
بنگر بدان درخش کز ابر کبود فام / برجست و روی ابر به ناخن همی شخود
چون کودکی صغیر که با خامۀ طلا / کژ مژ خطی کشد به یکی صفحۀ کبود
بنگر یکی به رود خروشان به وقت آنک / دریا پی پذیره‌اش آغوش برگشود
چون طفل ناشکیب خروشان ز یاد مام / کاینک بیافت مام و در آغوش او غنود
دیدم غریو و صیحۀ دریای آبسکون / دریافتم که آن دل لرزنده را چه بود
بیچاره مادری است کز آغوشش آفتاب / چندین هزار طفل به یک لحظه در ربود
داند که آفتاب جگر گوشگانش را / همراه باد برد و نثار زمین نمود
زین رو همی خروشد و سیلی زند به خاک / از چرخ برگذاشته فریاد رود رود

ــ ملک‌الشعرای بهار

No comments:

Post a Comment