Saturday, April 30, 2011

دیگران چون بروند از نظر از دل بروند

من چرا دل به تو دادم که دلم می‌شکنی / یا چه کردم که نگه باز به من می‌نکنی
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست / تا ندانند حریفان که تو منظور منی
دیگران چون بروند از نظر از دل بروند / تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی
تو همایی و من خسته بیچاره گدای / پادشاهی کنم ار سایه به من برفکنی
بنده‌وارت به سلام آیم و خدمت بکنم / ور جوابم ندهی می‌رسدت کبر و منی
مرد راضیست که در پای تو افتد چون گوی / تا بدان ساعد سیمینش به چوگان بزنی
مست بی خویشتن از خمر ظلومست و جهول / مستی از عشق نکو باشد و بی خویشتنی
تو بدین نعت و صفت گر بخرامی در باغ / باغبان بیند و گوید که تو سرو چمنی
من بر از شاخ امیدت نتوانم خوردن / غالب الظن و یقینم که تو بیخم بکنی
خوان درویش به شیرینی و چربی بخورند / سعدیا چرب زبانی کن و شیرین سخنی

ــ سعدی شیرین‌سخن

Tuesday, April 26, 2011

چاره ثباتست و مدارا و تحمل


چه لطیفست قبا بر تن چون سرو روانت / آه اگر چون کمرم دست رسیدی به میانت
در دلم هیچ نیاید مگر اندیشه وصلت / تو نه آنی که دگر کس بنشیند به مکانت
گر تو خواهی که یکی را سخن تلخ بگویی / سخن تلخ نباشد چو برآید به دهانت
نه من انگشت نمایم به هواداری رویت / که تو انگشت نمایی و خلایق نگرانت
در اندیشه ببستم قلم وهم شکستم / که تو زیباتر از آنی که کنم وصف و بیانت
سرو را قامت خوبست و قمر را رخ زیبا / تو نه آنی و نه اینی که هم اینست و هم آنت
ای رقیب ار نگشایی در دلبند به رویم / این قدر بازنمایی که دعا گفت فلانت
من همه عمر بر آنم که دعاگوی تو باشم / گر تو خواهی که نباشم تن من برخی جانت
سعدیا چاره ثباتست و مدارا و تحمل / من که محتاج تو باشم ببرم بار گرانت

ــ شیخ‌اجل سعدی

Monday, April 18, 2011

صحبت مردانت آرزوست؟


ای ترک جان نکرده و جانانت آرزوست / زنار نابریده و ایمانت آرزوست
در هیچ وقت خدمت مردی نکرده‌ای / و آنگه نشسته صحبت مردانت آرزوست

ــ ابوسعید ابوالخیر

Sunday, April 17, 2011

دیدار روی دوستان

هیچ شادی نیست اندر این جهان / برتر از دیدار روی دوستان
هیچ تلخی نیست بر دل تلخ‌تر / از فراق دوستان پرهنر

ــ رودکی

Friday, April 15, 2011

نور پاکی تو و عالم سایه / سایه با نور بود همسایه


ای حیات دل هر زنده‌دلی / سرخ رویی ده هر جا خجلی
چاشنی‌بخش شکرگفتاران / کار شیرین کن شیرین کاران
بر فرازندۀ فیروزه‌رواق / شمسۀ زرکش زنگاری‌تاق
تاج به سر نه زرین‌تاجان / عقده بند کمر محتاجان
جرم بخشندۀ بخشاینده / در بر بر همه بگشاینده
ابر سیرابی تفتیده‌لبان / خوان خرسندی روزی‌طلبان
گنج جان‌سنج به ویرانۀ جسم / حارس گنج به صد گونه طلسم
دیرپروای به خود بسته‌دلان / زود پیوند دل از خود گسلان
قفل حکمت نه گنجینۀ دل / زنگ ظلمت بر آیینۀ دل
مرهم داغ جگر سوختگان / شادی جان غم اندوختگان
نقد کان از کمر کوه گشای / صبح عیش از شب اندوه‌نمای
مونس خلوت تنهاشدگان / قبلۀ وحدت یکتاشدگان
تیر باران فکن، از قوس قزح / از صفا باده ده از لاله قدح
پردۀ عصمت گل پیرهنان / حلۀ رحمت خونین کفنان
خانۀ نحل ز تو چشمۀ نوش / دانۀ نخل ز تو شهد فروش
لب پر از خنده ز تو غنچه به باغ / داغ بر سینه ز تو لالۀ راغ
غنچه‌سان تنگدل باغ توایم / لاله سان سوختۀ داغ توایم
هر چه غیر تو رقم کردۀ توست / گرچه پروردۀ تو، پردۀ توست
چند بر طلعت خود پرده نهی / پرده بردار که بی‌پرده، بهی
تازه‌رس قافلۀ بازپسان / به قدمگاه کهن بازرسان
بانگ بر سلسلۀ عالم زن / سلک این سلسله را بر هم زن
عرش را ساق بجنبان از جای / در فکن پایۀ کرسی از پای
بر خم رنگ فلک سنگ انداز / رخنه‌اش در خم نیرنگ انداز
رنگ او تیرگی است و تنگی / به ز رنگینی او بیرنگی
هست رنگ همه زین رنگرزی / دست نیلی شده ز انگشت گزی
مهر و مه را بفکن طشت ز بام / تا برآرند به رسوائی نام
پردۀ پرده‌نشینان ندرند / وز سر پرده‌دری در گذرند
کمر بستۀ جوزا بگشای / گوهر عقد ثریا بگشای
زهره را چنگ طرب‌زن به زمین / چند باشد به فلک بزم‌نشین
چار دیوار عناصر که به ماه / سرکشیده‌ست ازین مرحله گاه
مهره مهره بکن‌اش از سر هم / شو از آن مهره‌کش سلک عدم
آب را بر سر آتش بگمار / تا شود آگه، از او دود بر آر
ز آتش قهر ببر تری آب / بهر بر عدمش ساز سراب
باد را خاک سیه ریز به فرق / خاک را کن ز نم توفان غرق
نامزد کن به زمین زلزله‌ها / ساز از آن عالیه‌ها سافله‌ها
گاو را ذبح کن از خنجر بیم / پشت ماهی ببر از اره دو نیم
هر چه القصه بود زنگ نمای / همه ز آئینۀ هستی بزدای
تا به مشتاقی افزون ز همه / بنگرم روی تو بیرون ز همه
نور پاکی تو و عالم سایه / سایه با نور بود همسایه
حق همسایگی‌ام دار نگاه / سایه‌وارم مفکن خوار به راه
معنی نیک سرانجامی را / جام صورت بشکن جامی را
باشد از سایگیان دور شود / ظلمت سایگی‌اش نور شود
آرد از رنگ به بیرنگی روی / یابد از گلشن بیرنگی بوی

ــ جامی، هفت اورنگ، سبحة‌الابرار