Tuesday, August 31, 2010

سخن معروف ناقص به گوش‌ها رسیدۀ فردوسی


هنر نیز ز ایرانیانست و بس / ندارند کرگ ژیان را به کس
همه یکدلانند و یزدان‌شناس / به نیکی ندارند ز اختر سپاس

ــ فردوسی (شاهنامه، پادشاهی بهرام گور)

بخشیدن جهان بر چهار بهر


شهنشاه دانندگان را بخواند / سخن‌های گیتی سراسر براند
جهان را ببخشید بر چار بهر / وزو نامزد کرد آبادشهر
نخستین خراسان ازو یاد کرد / دل نامداران بدو شاد کرد
دگر بهره زان بد قم و اصفهان / نهاد بزرگان و جای مهان
وزین بهره بود آذرابادگان / که بخشش نهادند آزادگان
وز ارمینیه تا در اردبیل  / بپیمود بینادل و بوم گیل
سیوم پارس و اهواز و مرز خزر / ز خاور ورا بود تا باختر
چهارم عراق آمد و بوم روم / چنین پادشاهی و آباد بوم
وزین مرزها هرک درویش بود / نیازش به رنج تن خویش بود
ببخشید آگنده گنجی برین / جهانی برو خواندند آفرین

ــ فردوسی (شاهنامه، پادشاهی کسری نوشین‌روان)

مردم اندر حسرت فهم درست


اینچ می‌گویم به قدر فهم تست  / مردم اندر حسرت فهم درست
فهم آبست و وجود تن سبو / چون سبو بشکست ریزد آب ازو

ــ مولانا (مثنوی، دفتر سوم)

غم زمانه خورم یا فراق یار کشم


غم زمانه خورم یا فراق یار کشم  / به طاقتی که ندارم کدام بار کشم
نه قوتی که توانم کناره جستن از او / نه قدرتی که به شوخیش در کنار کشم
نه دست صبر که در آستین عقل برم / نه پای عقل که در دامن قرار کشم
ز دوستان به جفا سیرگشت مردی نیست / جفای دوست زنم گر نه مردوار کشم
چو می‌توان به صبوری کشید جور عدو / چرا صبور نباشم که جور یار کشم
شراب‌خوردۀ ساقی ز جام صافی وصل / ضرورتست که درد سر خمار کشم
گلی چو روی تو گر در چمن به دست آید / کمینه دیدۀ سعدیش پیش خار کشم

ــ سعدی

Monday, August 30, 2010

از دهش و عطای تو فقر فقیر فخر شد


ای زده مطرب غمت در دل ما ترانه‌ای  / در سر و در دماغ جان جسته ز تو فسانه‌ای
چونک خیال خوش‌دمت از سوی غیب دردمد / ز آتش عشق برجهد تا به فلک زبانه‌ای
زهرۀ عشق چون بزد پنجۀ خود در آب و گل / قامت ما چو چنگ شد سینۀ ما چغانه‌ای
آهوی لنگ چون جهد از کف شیر شرزه‌ای / چون برهد ز باز جان قالب چون سمانه‌ای
ای گل و ای بهار جان وی می و ای خمار جان / شاه و یگانه او بود کز تو خورد یگانه‌ای
باغ و بهار و بخت بین عالم پردرخت بین / وین همگی درخت‌ها رسته شده ز دانه‌ای
از دهش و عطای تو فقر فقیر فخر شد / تا که نماند مرگ را بر فقرا دهانه‌ای
لطف و عطا و رحمتت طبل وصال می‌زند / گر نکند وصال تو بار دگر بهانه‌ای
روزۀ مریم مرا خوان مسیحیت نوا / تر کنم از فرات تو امشب خشک نانه‌ای
گشته کمان سرمدی سرده تیرهای ما / گشته خدنگ احمدی فخر بنی کنانه‌ای
پیش کشیی آن کمان هر کس می‌کند زهی / بهر قدوم تیر تو رقعه دل نشانه‌ای
جذبۀ حق یک رسن تافت ز آه تو و من / یوسف جان ز چاه تن رفت به آشیانه‌ای
خامش کن اگر سرت خارش نطق می‌دهد / هست برای جعد تو صبر گزیده شانه‌ای

ــ مولانا

فغان کردن ز شیر حق بیاموز


فغان کردن ز شیر حق بیاموز  / نکردی آه پرخون جز که در چاه
درآ چون شیر و پنجه بر جهان زن / چه جنبانی به دستان دم چو روباه

ــ مولانا

فعل من بر دین من باشد گوا


از علی آموز اخلاص عمل  / شیر حق را دان مطهر از دغل
در غزا بر پهلوانی دست یافت / زود شمشیری بر آورد و شتافت
او خدو انداخت در روی علی / افتخار هر نبی و هر ولی
آن خدو زد بر رخی که روی ماه / سجده آرد پیش او در سجده‌گاه
در زمان انداخت شمشیر آن علی / کرد او اندر غزااش کاهلی
گشت حیران آن مبارز زین عمل / وز نمودن عفو و رحمت بی‌محل
گفت بر من تیغ تیز افراشتی / از چه افکندی مرا بگذاشتی
آن چه دیدی بهتر از پیکار من / تا شدی تو سست در اشکار من
آن چه دیدی که چنین خشمت نشست / تا چنان برقی نمود و باز جست
آن چه دیدی که مرا زان عکس دید / در دل و جان شعله‌ای آمد پدید
آن چه دیدی برتر از کون و مکان / که به از جان بود و بخشیدیم جان
در شجاعت شیر ربانیستی / در مروت خود کی داند کیستی
ای علی که جمله عقل و دیده‌ای / شمه‌ای واگو از آنچ دیده‌ای
تیغ حلمت جان ما را چاک کرد / آب علمت خاک ما را پاک کرد
بازگو دانم که این اسرار هوست / زانک بی شمشیر کشتن کار اوست
صانع بی آلت و بی جارحه / واهب این هدیه‌های رابحه
صد هزاران می چشاند هوش را / که خبر نبود دو چشم و گوش را
باز گو ای باز عرش خوش‌شکار / تا چه دیدی این زمان از کردگار
چشم تو ادراک غیب آموخته / چشم‌های حاضران بر دوخته
راز بگشا ای علی مرتضی / ای پس س القضا حسن القضا
یا تو واگو آنچ عقلت یافتست / یا بگویم آنچ برمن تافتست
چون تو بابی آن مدینۀ علم را / چون شعاعی آفتاب حلم را
باز باش ای باب بر جویای باب / تا رسد از تو قشور اندر لباب
باز باش ای باب رحمت تا ابد / بارگاه ما له کفوا احد
پس بگفت آن نو مسلمان ولی  / از سر مستی و لذت با علی
که بفرما یا امیر المومنین / تا بجنبد جان بتن در چون جنین
بازگو ای باز پر افروخته / با شه و با ساعدش آموخته
باز گو ای باز عنقاگیر شاه / ای سپاه‌اشکن بخود نه با سپاه
امت وحدی یکی و صد هزار / بازگو ای بنده بازت را شکار
در محل قهر این رحمت ز چیست / اژدها را دست دادن راه کیست
گفت من تیغ از پی حق می‌زنم  / بندۀ حقم نه مامور تنم
شیر حقم نیستم شیر هوا / فعل من بر دین من باشد گوا
ما رمیت اذ رمیتم در حراب / من چو تیغم وان زننده آفتاب
رخت خود را من ز ره بر داشتم / غیر حق را من عدم انگاشتم
سایه‌ای‌ام کدخداام آفتاب / حاجبم من نیستم او را حجاب
من چو تیغم پر گهرهای وصال / زنده گردانم نه کشته در قتال
خون نپوشد گوهر تیغ مرا / باد از جا کی برد میغ مرا
که نیم کوهم ز حلم و صبر و داد / کوه را کی در رباید تند باد
آنک از بادی رود از جا خسیست / زانک باد ناموافق خود بسیست
باد خشم و باد شهوت باد آز / برد او را که نبود اهل نماز
کوهم و هستی من بنیاد اوست / ور شوم چون کاه بادم یاد اوست
جز به باد او نجنبد میل من / نیست جز عشق احد سرخیل من
خشم بر شاهان شه و ما را غلام / خشم را هم بسته‌ام زیر لگام
تیغ حلمم گردن خشمم زدست / خشم حق بر من چو رحمت آمدست
غرق نورم گرچه سقفم شد خراب / روضه گشتم گرچه هستم بوتراب
چون در آمد علتی اندر غزا / تیغ را دیدم نهان کردن سزا
تا احب لله آید نام من / تا که ابغض لله آید کام من
تا که اعطا لله آید جود من / تا که امسک لله آید بود من
بخل من لله عطا لله و بس / جمله لله‌ام نیم من آن کس
وانچ لله می‌کنم تقلید نیست / نیست تخییل و گمان جز دید نیست
ز اجتهاد و از تحری رسته‌ام  / آستین بر دامن حق بسته‌ام
گر همی‌پرم همی‌بینم مطار / ور همی‌گردم همی‌بینم مدار
ور کشم باری بدانم تا کجا / ماهم و خورشید پیشم پیشوا
بیش ازین با خلق گفتن روی نیست / بحر را گنجایی اندر جوی نیست

ــ مولانا

Sunday, August 29, 2010

تا صورت پیوند جهان بود علی بود


تا صورت پیوند جهان بود علی بود / تا نقش زمین بود و زمان بود علی بود
شاهی که ولی بود و وصی بود علی بود / سلطان سخا و کرم و جود علی بود
هم آدم و هم شیث و هم ادریس و هم ایوب / هم یونس و هم یوسف و هم هود علی بود
هم موسی و هم عیسی وهم خضر و هم الیاس / هم صالح پیغمبر و داوود علی بود
عیسی به وجود آمد و در حال سخن گفت / آن نطق و فصاحت که در او بود علی بود
مسجود ملائک که شد آدم ز علی بود / در قبله محمد بود مقصود علی بود
از لحمک لحمی بشنو تا که بیایی / کان یار که او نفس نبی بود علی بود
آن شاه سرافراز که اندر شب معراج / با احمد مختار یکی بود علی بود
محمود نبودند کسانی که ندیدند / کاندر ره دین احمد محمود علی بود
این کفر نباشد سخن کفر نه این است / تا هست علی باشد و تا بود علی بود
آن قلعه‌گشایی كه در حلقۀ خیبر / بركند به یك حمله و بگشود علی بود
آن گرد سرافراز كه اندر ره اسلام / تا كار نشد راست نیاسود علی بود
آن شیر دلاور كه برای طمع نفس / بر خوان جهان پنجه نیالود علی بود
سر دو جهان جمله ز پنهان و زپیدا / شمس‌الحق تبریز كه بنمود علی بود

ــ مولوی

پیشباز لیالی قدر


علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را / که به ماسوا فکندی همه سایۀ هما را
دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین / به علی شناختم به خدا قسم خدا را
به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند / چو علی گرفته باشد سر چشمۀ بقا را
مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ / به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را
برو ای گدای مسکین در خانۀ علی زن / که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را
بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من / چو اسیر تست اکنون به اسیر کن مدارا
بجز از علی که آرد پسری ابوالعجائب / که علم کند به عالم شهدای کربلا را
چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان / چو علی که می‌تواند که بسر برد وفا را
نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت / متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را
بدو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت/ که ز کوی او غباری به من آر توتیا را
به امید آن که شاید برسد به خاک پایت / چه پیام‌ها سپردم همه سوز دل صبا را
چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان / که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را
چه زنم چونای هردم ز نوای شوق او دم / که لسان غیب خوش‌تر بنوازد این نوا را
«همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی / به پیام آشنایی بنوازد و آشنا را»
ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب / غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهریارا

ــ شهریار

Tuesday, August 24, 2010

کوتاه‌نظر غافل از آن سرو بلند است


مردان خدا پردۀ پندار دریدند / یعنی همه‌جا غیر خدا هیچ ندیدند
یک طایفه را بهر مکافات سرشتند / یک سلسله را بهر ملاقات گزیدند
یک فرقه به عشرت در کاشانه گشادند / یک زمره به حسرت سرانگشت گزیدند
جمعی به در پیر خرابات خرابند / قومی به بر شیخ مناجات مریدند
یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد / یک قوم دویدند و به جایی نرسیدند
فریاد که در رهگذر آدم خاکی / بسی دانه فشاندند و بسی دام تنیدند
همت طلب از باطن پیران سحرخیز / زیرا که یکی را ز دو عالم طلبیدند
زنهار مزن دست به دامان گروهی / کز حق ببریدند و به باطل گرویدند
چون خلق درآیند به بازار حقیقت / ترسم نفروشند متاعی که خریدند
کوتاه‌نظر غافل از آن سرو بلند است / کاین جامه به اندازۀ هرکس نبریدند
مرغان نظرباز سبک‌سیر فروغی / از دامگه خاک برافلاک پریدند

ــ فروغی بسطامی

Sunday, August 22, 2010

هر چه بادا بادا


عاشق همه سال مست و رسوا بادا / دیوانه و شوریده و شیدا بادا
با هشیاری غصۀ هر چیز خوریم / چون مست شویم هر چه بادا بادا
ــ مولانا

Saturday, August 21, 2010

دیدن روی تو را دیدۀ جان‌بین باید


روزگاریست که سودای بتان دین من است / غم این کار نشاط دل غمگین من است
دیدن روی تو را دیدۀ جان‌بین باید / وین کجا مرتبۀ چشم جهان‌بین من است
یار من باش که زیب فلک و زینت دهر / از مه روی تو و اشک چو پروین من است
تا مرا عشق تو تعلیم سخن گفتن کرد / خلق را ورد زبان مدحت و تحسین من است
دولت فقر خدایا به من ارزانی دار / کاین کرامت سبب حشمت و تمکین من است
واعظ شحنه‌شناس این عظمت گو مفروش / زان که منزلگه سلطان دل مسکین من است
یا رب این کعبۀ مقصود تماشاگه کیست / که مغیلان طریقش گل و نسرین من است
حافظ از حشمت پرویز دگر قصه مخوان / که لبش جرعه کش خسرو شیرین من است

ــ لسان‌الغیب حافظ

سکونی بدست آور


سکونی بدست آور ای بی ثبات / که بر سنگ گردان نروید نبات

__ سعدی، بوستان، باب ششم: در قناعت

Friday, August 20, 2010

فلک را جور بی اندازه گشته است


فلک را جور بی اندازه گشته است / جهان را رسم و آیین تازه گشته است
هزار امروز هم آواز زاغ است / گل از بی‌رونقی‌ها خار باغ است
نه خندان غنچه نه سرو از غم آزاد / نه گل خرم نه بلبل خاطرش شاد
غم دیرینه گر در سینه داری / چه غم گر بادۀ دیرینه داری
دو چیز انده برد از خاطر تنگ / نی خوش‌نغمه و مرغ خوش‌آهنگ
فلک را عادت دیرینه این است / که با آزادگان دائم به کین است

ــ میرزا نصیر اصفهانی

Thursday, August 19, 2010

به هستی متهم ما زین زبانیم


بیا تا قدر یکدیگر بدانیم / که تا ناگه ز یک دیگر نمانیم
چو ممن آینه ممن یقین شد / چرا با آینه ما روگرانیم
کریمان جان فدای دوست کردند / سگی بگذار ما هم مردمانیم
فسون قل اعوذ و قل هو الله / چرا در عشق همدیگر نخوانیم
غرض‌ها تیره دارد دوستی را / غرض‌ها را چرا از دل نرانیم
گهی خوشدل شوی از من که میرم / چرا مرده پرست و خصم جانیم
چو بعد از مرگ خواهی آشتی کرد / همه عمر از غمت در امتحانیم
کنون پندار مُردم آشتی کن / که در تسلیم ما چون مردگانیم
چو بر گورم بخواهی بوسه دادن / رخم را بوسه ده کاکنون همانیم
خمش کن مرده وار ای دل ازیرا / به هستی متهم ما زین زبانیم

ــ مولانا

Nobody

I'm nobody! Who are you?
Are you nobody, too?
Then there's a pair of us--don't tell!
They'd banish us, you know. 

- Emily Dickinson

Wednesday, August 18, 2010

یاد بعضی نفرات


یاد بعضی نفرات
روشنم می‌دارد:
قوتم می‌بخشد
ره می‌اندازد
و اجاق کهن سردسرایم
گرم می‌آید از گرمی عالی دمشان
نام بعضی نفرات
رزق روحم شده است
وقت هر دلتنگی سویشان دارم دست
جرئتم می‌بخشد
روشنم می‌دارد.
ــ نیما یوشیج

یاد محمدباقر آیت‌الله‌زاده شیرازی گرامی باد.

جان و دل و دیده هر سه بردوخته‌ایم

ما کار و دکان و پیشه را سوخته‌ایم / شعر و غزل و دو بیتی آموخته‌ایم
در عشق که او جان و دل و دیده‌ی ماست / جان و دل و دیده هر سه بردوخته‌ایم
ــ مولانا

شهر بی‌تو مرا حبس می‌شود


بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست  / بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر / کان چهرۀ مشعشع تابانم آرزوست
بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز / باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست
گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو / آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست
وان دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست / وان ناز و باز و تندی دربانم آرزوست
در دست هر کی هست ز خوبی قراضه‌هاست / آن معدن ملاحت و آن کانم آرزوست
این نان و آب چرخ چو سیل است بی‌وفا / من ماهیم نهنگم عمانم آرزوست
یعقوب وار وااسفاها همی‌زنم / دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست
والله که شهر بی‌تو مرا حبس می‌شود / آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت / شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او / آن نور روی موسی عمرانم آرزوست
زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول / آن های‌هوی و نعرۀ مستانم آرزوست
گویاترم ز بلبل اما ز رشک عام / مهر است بر دهانم و افغانم آرزوست
دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر / کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت می‌نشود جسته‌ایم ما / گفت آنک یافت می‌نشود آنم آرزوست
هر چند مفلسم نپذیرم عقیق خرد / کان عقیق نادر ارزانم آرزوست
پنهان ز دیده‌ها و همه دیده‌ها از اوست / آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست
خود کار من گذشت ز هر آرزو و آز / از کان و از مکان پی ارکانم آرزوست
گوشم شنید قصۀ ایمان و مست شد / کو قسم چشم صورت ایمانم آرزوست
یک دست جام باده و یک دست جعد یار / رقصی چنین میانه میدانم آرزوست
می‌گوید آن رباب که مردم ز انتظار / دست و کنار و زخمۀ عثمانم آرزوست
من هم رباب عشقم و عشقم ربابی‌ است / وان لطف‌های زخمۀ رحمانم آرزوست
باقی این غزل را ای مطرب ظریف / زین سان همی‌شمار که زین سانم آرزوست
بنمای شمس مفخر تبریز رو ز شرق / من هدهدم حضور سلیمانم آرزوست

Sunday, August 15, 2010

گریه آبی به رخ سوختگان بازآورد

سحرم دولت بیدار به بالین آمد / گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد
قدحی درکش و سرخوش به تماشا بخرام / تا ببینی که نگارت به چه آیین آمد
مژدگانی بده ای خلوتی نافه گشای / که ز صحرای ختن آهوی مشکین آمد
گریه آبی به رخ سوختگان بازآورد / ناله فریادرس عاشق مسکین آمد
مرغ دل باز هوادار کمان ابروییست / ای کبوتر نگران باش که شاهین آمد
ساقیا می بده و غم مخور از دشمن و دوست / که به کام دل ما آن بشد و این آمد
رسم بدعهدی ایام چو دید ابر بهار / گریه‌اش بر سمن و سنبل و نسرین آمد
چون صبا گفته حافظ بشنید از بلبل / عنبرافشان به تماشای ریاحین آمد

Friday, August 13, 2010

گر شدم خاک ره عشق مرا خرد مبین


همه خفتند و من دلشده را خواب نبرد / همه شب دیدۀ من بر فلک استاره شمرد
خوابم از دیده چنان رفت که هرگز ناید / خواب من زهر فراق تو بنوشید و بمرد
چه شود گر ز ملاقات دوایی سازی / خسته‌ای را که دل و دیده به دست تو سپرد
نه به یک بار نشاید در احسان بستن / صافی ار می‌ندهی کم ز یکی جرعۀ درد
همه انواع خوشی حق به یکی حجره نهاد / هیچ کس بی‌تو در آن حجره ره راست نبرد
گر شدم خاک ره عشق مرا خرد مبین / آنک کوبد در وصل تو کجا باشد خرد
آستینم ز گهرهای نهانی پر دار / آستینی که بسی اشک از این دیده سترد
شحنۀ عشق چو افشرد کسی را شب تار / ماهت اندر بر سیمینش به رحمت بفشرد
دل آواره اگر از کرمت بازآید / قصۀ شب بود و قرص مه و اشتر و کرد
این جمادات ز آغاز نه آبی بودند / سرد سیرست جهان آمد و یک یک بفسرد
خون ما در تن ما آب حیاتست و خوش است / چون برون آید از جای ببینش همه ارد
مفسران آب سخن را و از آن چشمه میار / تا وی اطلس بود آن سوی و در این جانب برد

ــ مولانا

صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم

صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم / تا به کی در غم تو ناله شبگیر کنم
دل دیوانه از آن شد که نصیحت شنود / مگرش هم ز سر زلف تو زنجیر کنم
آن چه در مدت هجر تو کشیدم هیهات / در یکی نامه محال است که تحریر کنم
با سر زلف تو مجموع پریشانی خود / کو مجالی که سراسر همه تقریر کنم
آن زمان کارزوی دیدن جانم باشد / در نظر نقش رخ خوب تو تصویر کنم
گر بدانم که وصال تو بدین دست دهد / دین و دل را همه دربازم و توفیر کنم
دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگوی / من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم
نیست امید صلاحی ز فساد حافظ / چون که تقدیر چنین است چه تدبیر کنم

Wednesday, August 11, 2010

آمد رمضان


آمد رمضان و عید با ماست / قفل آمد و آن کلید با ماست
بربست دهان و دیده بگشاد / وان نور که دیده دید با ماست
آمد رمضان به خدمت دل / وان کش که دل آفرید با ماست
در روزه اگر پدید شد رنج / گنج دل ناپدید با ماست
کردیم ز روزه جان و دل پاک / هر چند تن پلید با ماست
روزه به زبان حال گوید / کم شو که همه مرید با ماست
ــ مولانا

Tuesday, August 10, 2010

زاهد پشیمان را ذوق باده خواهد کشت

وقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانی / حاصل از حیات ای جان این دم است تا دانی
کام بخشی گردون عمر در عوض دارد / جهد کن که از دولت داد عیش بستانی
باغبان چو من زین جا بگذرم حرامت باد / گر به جای من سروی غیر دوست بنشانی
زاهد پشیمان را ذوق باده خواهد کشت / عاقلا مکن کاری کآورد پشیمانی
محتسب نمی‌داند این قدر که صوفی را / جنس خانگی باشد همچو لعل رمانی
با دعای شبخیزان ای شکردهان مستیز / در پناه یک اسم است خاتم سلیمانی
پند عاشقان بشنو و از در طرب بازآ / کاین همه نمی‌ارزد شغل عالم فانی
یوسف عزیزم رفت ای برادران رحمی / کز غمش عجب بینم حال پیر کنعانی
پیش زاهد از رندی دم مزن که نتوان گفت / با طبیب نامحرم حال درد پنهانی
می‌روی و مژگانت خون خلق می‌ریزد / تیز می‌روی جانا ترسمت فرومانی
دل ز ناوک چشمت گوش داشتم لیکن / ابروی کماندارت می‌برد به پیشانی
جمع کن به احسانی حافظ پریشان را / ای شکنج گیسویت مجمع پریشانی
گر تو فارغی از ما ای نگار سنگین دل / حال خود بخواهم گفت پیش آصف ثانی

Sunday, August 8, 2010

... به هر لقب که تو خوانی

ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانی / جهان و هر چه در او هست صورتند و تو جانی
به پای خویشتن آیند عاشقان به کمندت / که هر که را تو بگیری ز خویشتن برهانی
مرا مپرس که چونی به هر صفت که تو خواهی / مرا مگوی که چه نامی به هر لقب که تو خوانی
چنان به نظره اول ز شخص می‌ببری دل / که باز می‌نتواند گرفت نظره ثانی
تو پرده پیش گرفتی و ز اشتیاق جمالت / ز پرده‌ها به درافتاد رازهای نهانی
بر آتش تو نشستیم و دود شوق برآمد / تو ساعتی ننشستی که آتشی بنشانی
چو پیش خاطرم آید خیال صورت خوبت / ندانمت که چه گویم ز اختلاف معانی
مرا گناه نباشد نظر به روی جوانان / که پیر داند مقدار روزگار جوانی
تو را که دیده ز خواب و خمار باز نباشد / ریاضت من شب تا سحر نشسته چه دانی
من ای صبا ره رفتن به کوی دوست ندانم / تو می‌روی به سلامت سلام من برسانی
سر از کمند تو سعدی به هیچ روی نتابد / اسیر خویش گرفتی بکش چنان که تو دانی