Showing posts with label سایه. Show all posts
Showing posts with label سایه. Show all posts

Friday, November 16, 2018

ورنه آتش را همان ذوقِ گلستان گشتن است


غیرِ عشقِ او که دردش عینِ درمان گشتن است
حاصلِ هر کارِ دیگر، جفتِ حرمان گشتن است

خوشدلی خواهی پیِ او گیر، کاندر باغِ مهر
صبح را از بویِ این گل، ذوقِ خندان گشتن است

شمع را زان رو خوش افتاده ست این خودسوختن
کز فنایِ تن، هوایِ او همه جان گشتن است

تا نهادی گنجِ رازِ عشقِ خود در خاکِ ما
قدسیان را ملتمس تشریفِ انسان گشتن است

تا سرِ زلف تو شد بازیچه ی دستِ نسیم
کار و بارِ جمعِ مشتاقان پریشان گشتن است

جام بشْکستند و اکنون وقتِ گُل خون می‌خورند:
حاصلِ آن توبه کردن این پشیمان گشتن است

از سرِ پیمانه گر سر می‌رود، لب بر مگیر
مَرد را از جان گذشتن به ز پیمان گشتن است

سایه! ایمانِ خلیلی نیست در این دامِ کفر
ورنه آتش را همان ذوقِ گلستان گشتن است.

-هوشنگ ابتهاج، ۱۳۵۳ش

Sunday, July 31, 2016

بهار آمد گل و نسرین نیاورد
نسیمی بوی فروردین نیاورد
پرستو آمد و از گل خبر نیست
چرا گل با پرستو همسفر نیست
چه افتاد این گلستان را چه افتاد
كه آیین بهاران رفتش از یاد؟
چرا می‌نالد ابر برق در چشم؟
چه می‌گرید چنین زار از سر خشم؟
چرا خون می‌چكد از شاخۀ گل؟
چه پیش آمد؟ كجا شد بانگ بلبل؟
چه دردست این؟ چه دردست این؟ چه دردست؟
كه در گلزار ما این فتنه كرده است؟
چرا در هر نسیمی بوی خون است؟
چرا زلف بنفشه سرنگون است؟
چرا سر برده نرگس در گریبان؟
چرا بنشسته قمری چون غریبان؟
چرا پروانگان را پر شكسته است؟
چرا هر گوشه گرد غم نشسته است؟
چرا مطرب نمی‌خواند سرودی؟
چرا ساقی نمی‌گوید درودی؟
چه آفت راه این هامون گرفت است؟
چه دشت است این كه خاكش خون گرفت است؟
چرا خورشید فروردین فرو خفت؟
بهار آمد؟ گل نوروز نشكفت
مگر خورشید و گل را كس چه گفت است؟
كه این لب بسته و آن رخ نهفته است؟
مگر دارد بهار نورسیده
دل و جانی چو ما در خون كشیده
مگر گل نوعروس شوی مرده است؟
كه روی از سوگ و غم در پرده برده است؟
مگر خورشید را پاس زمین است؟
كه از خون شهیدان شرمگین است؟
بهارا تلخ منشین! خیز و پیش آی
گره وا كن ز ابرو چهره بگشای
بهارا خیز و زان ابر سبكرو
بزن آبی به روی سبزۀ نو
سرو رویی به سرو و یاسمن بخش
نوایی نو به مرغان چمن بخش
بر آر از آستین دست گل‌افشان
گلی بر دامن این سبزه بنشان
گریبان چاك شد از ناشكیبان
برون آور گل از چاك گریبان
نسیم صبحدم گو نرم برخیز
گل از خواب زمستانی برانگیز
بهارا بنگر این دشت مشوش
كه می بارد بر آن باران آتش
بهارا بنگر این خاك بلاخیز
كه شد هر خاربن چون دشنه خونریز
بهارا بنگر این صحرای غمناك
كه هر سو كشته‌ای افتاده بر خاك
بهارا بنگر این كوه و در و دشت
كه از خون جوانان لاله‌گون گشت
بهارا دامن‌افشان كن ز گلبن
مزار كشتگان را غرق گل كن
بهارا از گل و می آتشی ساز
پلاس درد و غم در آتش انداز
بهارا شور شیرینم برانگیز
شرار عشق دیرینم برانگیز
بهارا شور عشقم بیشتر كن
مرا با عشق او شیر و شكر كن
گهی چون جویبارم نغمه آموز
گهی چون آذرخشم رخ برافروز
مرا چون رعد و توفان خشمگین كن
جهان از بانگ خشمم پر طنین كن
بهارا زنده مانی زندگی بخش
به فروردین ما فرخندگی بخش
هنوز اینجا جوانی دلنشین است
هنوز اینجا نفس‌ها آتشین است
مبین كاین شاخه بشكسته خشك است
چو فردا بنگری پر بیدمشك است
مگو كاین سرزمینی شوره‌زار است
چو فردا در رسد رشك بهار است
بهارا باش كاین خون گل‌آلود
برآرد سرخ گل چون آتش از دود
برآید سرخ گل خواهی نخواهی
وگرنه خود صد خزان آرد تباهی
بهارا شاد بنشین شاد بخرام
بده كام گل و بستان ز گل كام
اگر خود عمر باشد سر برآریم
دل و جان در هوای هم گماریم
میان خون و آتش ره گشاییم
ازین موج و ازین توفان برآییم
دگربارت چو بینم شاد بینم
سرت سبز و دلت آباد بینم
به نوروز دگر هنگام دیدار
به آیین دگر آیی پدیدار

ــ هوشنگ ابتهاج

Wednesday, August 15, 2012

غم به داد غم پرستان می‌رسد

باز بانگی از نیستان می‌رسد
غم به داد غم پرستان می‌رسد
بشنوید این شرح هجران بشنوید
با نی نالنده هم‌دستان شوید
بی شما این نای نالان بی‌نواست
این نواها از نفس‌های شماست
آن نفس کاتش بر انگیزد ز آب
آن نفس کاتش ازو آمد به تاب
آن نفس کاینه را روشن کند
آن نفس کاین خاک را گلشن کند
آن نفس کز این شب نومیدوار
برگشاید خندۀ خورشیدوار
آن نفس کز شوق شورانگیز وی
بر دمد از جان نی صد های و هی
نی مدد می‌خواهد از ما ای نفس
هان به فریاد دل تنگش برس
سال‌ها ناگفته ماند این شرح درد
دردمندی خوش نفس سر بر نکرد
عاشقان رفتند ازین صحرا خموش
بر نیامد از دل‌تنگی خروش
دردها سربه‌سر انباشتند
انتظار سینۀ ما داشتند
تا نفس داری دلا فریاد کن
بستگان سینه را آزاد کن
ناله را دم می‌دهم هردم از آن
کان نهان در ناله بگشاید زبان
بی لب و دندان آن دانای راز
نشنوی از نی نوایی دلنواز
از نوازش جان آن نوش آفرین
می‌شود این نالۀ نی دلنشین
دلنشین‌تر می‌شود وقتی که او
می‌نشیند با دلت در گفت و گو
سر به گوشت می‌گذارد گوش کن
نغمه‌های نغز او را نوش کن
او نشان عاشقان دارد ببین
عاشقی صد داغ عشقش بر جبین
عاشقان چون زندگی زاینده‌اند
عاشقان در عاشقان پاینده‌اند
عشق از جانی به جانی می‌رود
داستان از جاودانی می‌رود
جاودان است آن نو دیرینه سال
رفته از جامی به جامی از زلال
هر دل عاشق نمی‌میراندش
در چراغی تازه می‌گیراندش
آنکه خصم خود به خاک انداخته است
در گمان برده است اما باخته است
مرد چون با مرد رو در رو شود
مردمی از هر دو سو یکسو شود
شادی آن در غم این مُدغم است
خیره آن شادی که تاوانش غم است
زندگی زیباست این زیبا پسند
زنده‌اندیشان به زیبایی رسند
آن چنان زیباست این بی بازگشت
کز برایش می‌توان از جان گذشت

ــ هوشنگ ابتهاج

Monday, December 5, 2011

رخسارۀ مردان نگر آراستۀ خون

ای عشق تو ما را به کجا می‌کشی ای عشق / جز محنت و غم نیستی اما خوشی ای عشق
این شوری و شیرینی من خود ز لب توست  / صد بار مرا می‌پزی و می‌چشی ای عشق
چون زر همه در حسرت مس‌گشتنم امروز  / تا باز تو دستی به سر من می‌کشی ای عشق
دین و دل و حسن و هنر و دولت و دانش  / چندان‌که نگه می‌کنمت هر ششی ای عشق
رخسارۀ مردان نگر آراستۀ خون  / هنگامۀ حسن است چرا خامشی ای عشق
آواز خوشت بوی دل سوخته دارد  / پیداست که مرغ چمن آتشی ای عشق
بگذار که چون سایه هنوزت بگدازند  /از بوتۀ ایام چه غم؟ بی‌غشی ای عشق

ــ ه‍ الف سایه

Tuesday, November 15, 2011

از درون دست تو می‌کشد کمان

نامدگان و رفتگان از دو کرانۀ زمان / سوی تو می‌دوند هان ای تو همیشه در میان
در چمن تو می‌چرد آهوی دشت آسمان / گرد سر تو می‌پرد باز سپید کهکشان
هرچه به گرد خویشتن می‌نگرم درین چمن / آینۀ ضمیر من جز تو نمی‌دهد نشان
ای گل بوستان‌سرا از پس پرده‌ها درآ / بوی تو می‌کشد مرا وقت سحر به بوستان
ای که نهان نشسته‌ای باغ درون هسته‌ای / هسته فروشکسته‌ای کاین همه باغ شد روان
مست نیاز من شدی پردۀ ناز پس زدی / از دل خود برآمدی آمدن تو شد جهان
آه که می‌زند برون از سر و سینه موج خون / من چه کنم که از درون دست تو می‌کشد کمان
پیش وجودت از عدم زنده و مرده را چه غم / کز نفس تو دم به دم می‌شنویم بوی جان
پیش تو جامه در برم نعره زند که بر درم / آمدمت که بنگرم گریه نمی‌دهد امان

ــ ه‍ ا سایه

Friday, February 11, 2011

ای عشق همه بهانه از توست

ای عشق همه بهانه از توست / من خامشم این ترانه از توست
آن بانگ بلند صبحگاهی / وین زمزمۀ شبانه از توست
من انده خویش را ندانم / این گریۀ بی‌بهانه از توست
ای آتش جان پاکبازان / در خرمن من زبانه از توست
افسون‌شدۀ تو را زبان نیست / ور هست همه فسانه از توست
کشتی مرا چه بیم دریا / توفان ز تو و کرانه از توست
گر باده دهی و گر نه غم نیست / مست از تو شرابخانه از توست
می را چه اثر به پیش چشمت / کاین مستی شادمانه از توست
پیش تو چه توسنی کند عقل / رام است که تازیانه از توست
من می‌گذرم خموش و گمنام / آوازۀ جاودانه از توست
چون سایه مرا ز خاک برگیر / کاینجا سر و آستانه از توست

ــ هوشنگ ابتهاج (سایه)

Thursday, February 3, 2011

صدق آینه‌کردار صبح‌خیزان


زمانه قرعۀ نو می‌زند به نام شما / خوشا شما که جهان می‌رود به کام شما
در این هوا چه نفس‌ها پر آتش است و خوش است / که بوی عود دل ماست در مشام شما
تنور سینۀ سوزان ما به یاد آرید / کز آتش دل ما پخته گشت خام شما
فروغ گوهری از گنج‌خانۀ شب ماست / چراغ صبح که برمی‌دمد ز بام شما
ز صدق آینه‌کردار صبح‌خیزان بود / که نقش طلعت خورشید یافت شام شما
زمان به دست شما می‌دهد زمام مراد / از آنکه هست به دست خرد زمام شما
همای اوج سعادت که می‌گریخت ز خاک / شد از امان زمین دانه‌چین دام شما
به زیر ران طلب زین کنید اسب مراد / که چون سمند زمین شد ستاره رام شما
به شعر سایه در آن بزمگاه آزادی / طرب کنید که پر نوش باد جام شما

ــ هوشنگ ابتهاج (سایه)

Saturday, November 6, 2010

گل زرد

گل زرد و گل زرد و گل زرد
بیا با هم بنالیم از سر درد
عنان تا در کف نامردمان است
ستم با مرد خواهد کرد نامرد

ــ هوشنگ ابتهاج (سایه)

Monday, November 1, 2010

گنج گم‌شده


هوای روی تو دارم نمی‌گذارندم / مگر به کوی تو این ابرها ببارندم
مرا که مست توام این خمار خواهد کشت / نگاه کن که به دست که می‌سپارندم
مگر در این شب دیر انتظار عاشق‌کش / به وعده‌های وصال تو زنده دارندم
غم نمی‌خورد ایام و جای رنجش نیست / هزار شکر که بی‌غم نمی‌گذارندم
سری به سینه فرو برده‌ام مگر روزی / چو گنج گم‌شده زین کنج غم برآرندم
چه باک اگر به دل بی‌غمان نبردم راه / غم شکسته دلانم که می‌گسارندم
من آن ستارۀ شب زنده‌دار امیدم / که عاشقان تو تا روز می‌شمارندم
چه جای خواب که هر شب محصلان فراق / خیال روی تو بر دیده می‌گمارندم
هنوز دست نشسته‌ست غم ز خون دلم / چه نقش‌های که ازین دست می‌نگارندم
کدام مست می از خون سایه خواهد کرد / که همچو خوشۀ انگور می‌فشارندم

ــ هوشنگ ابتهاج (سایه)