Friday, November 16, 2018

ورنه آتش را همان ذوقِ گلستان گشتن است


غیرِ عشقِ او که دردش عینِ درمان گشتن است
حاصلِ هر کارِ دیگر، جفتِ حرمان گشتن است

خوشدلی خواهی پیِ او گیر، کاندر باغِ مهر
صبح را از بویِ این گل، ذوقِ خندان گشتن است

شمع را زان رو خوش افتاده ست این خودسوختن
کز فنایِ تن، هوایِ او همه جان گشتن است

تا نهادی گنجِ رازِ عشقِ خود در خاکِ ما
قدسیان را ملتمس تشریفِ انسان گشتن است

تا سرِ زلف تو شد بازیچه ی دستِ نسیم
کار و بارِ جمعِ مشتاقان پریشان گشتن است

جام بشْکستند و اکنون وقتِ گُل خون می‌خورند:
حاصلِ آن توبه کردن این پشیمان گشتن است

از سرِ پیمانه گر سر می‌رود، لب بر مگیر
مَرد را از جان گذشتن به ز پیمان گشتن است

سایه! ایمانِ خلیلی نیست در این دامِ کفر
ورنه آتش را همان ذوقِ گلستان گشتن است.

-هوشنگ ابتهاج، ۱۳۵۳ش

No comments:

Post a Comment