Showing posts with label حافظ. Show all posts
Showing posts with label حافظ. Show all posts

Sunday, December 23, 2012

زان میان پروانه را در اضطراب انداختی

 ای که بر ماه از خط مشکین نقاب انداختی / لطف کردی سایه‌ای بر آفتاب انداختی
تا چه خواهد کرد با ما آب و رنگ عارضت / حالیا نیرنگ نقشی خوش بر آب انداختی
گوی خوبی بردی از خوبان خلخ شاد باش / جام کیخسرو طلب کافراسیاب انداختی
هر کسی با شمع رخسارت به وجهی عشق باخت / زان میان پروانه را در اضطراب انداختی
گنج عشق خود نهادی در دل ویران ما / سایه دولت بر این کنج خراب انداختی
زینهار از آب آن عارض که شیران را از آن / تشنه لب کردی و گردان را در آب انداختی
خواب بیداران ببستی وان گه از نقش خیال / تهمتی بر شب روان خیل خواب انداختی
پرده از رخ برفکندی یک نظر در جلوه گاه / و از حیا حور و پری را در حجاب انداختی
باده نوش از جام عالم بین که بر اورنگ جم / شاهد مقصود را از رخ نقاب انداختی
از فریب نرگس مخمور و لعل می پرست / حافظ خلوت نشین را در شراب انداختی

ــ لسان‌الغیب حافظ

Sunday, October 7, 2012

صبا از عشق من رمزی بگو با آن شه خوبان

هر آن کو خاطر مجموع و یار نازنین دارد / سعادت همدم او گشت و دولت همنشین دارد
حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است / کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد
دهان تنگ شیرینش مگر ملک سلیمان است / که نقش خاتم لعلش جهان زیر نگین دارد
لب لعل و خط مشکین چو آنش هست و اینش هست / بنازم دلبر خود را که حسنش آن و این دارد
به خواری منگر ای منعم ضعیفان و نحیفان را / که صدر مجلس عشرت گدای رهنشین دارد
چو بر روی زمین باشی توانایی غنیمت دان / که دوران ناتوانی‌ها بسی زیر زمین دارد
بلاگردان جان و تن دعای مستمندان است / که بیند خیر از آن خرمن که ننگ از خوشه چین دارد
صبا از عشق من رمزی بگو با آن شه خوبان / که صد جمشید و کیخسرو غلام کم‌ترین دارد
و گر گوید نمی‌خواهم چو حافظ عاشق مفلس / بگوییدش که سلطانی گدایی همنشین دارد

ــ لسان‌الغیب حافظ

Wednesday, August 29, 2012

فرصت درویشان

روضۀ خلد برین خلوت درویشان است / مایۀ محتشمی خدمت درویشان است
گنج عزلت که طلسمات عجایب دارد / فتح آن در نظر رحمت درویشان است
قصر فردوس که رضوانش به دربانی رفت  /  منظری از چمن نزهت درویشان است
آن چه زر می‌شود از پرتو آن قلب سیاه  /  کیمیایی است که در صحبت درویشان است
آن که پیشش بنهد تاج تکبر خورشید  /  کبریایی است که در حشمت درویشان است
دولتی را که نباشد غم از آسیب زوال  /  بی تکلف بشنو دولت درویشان است
خسروان قبله حاجات جهانند ولی / سببش بندگی حضرت درویشان است
روی مقصود که شاهان به دعا می‌طلبند  /  مظهرش آینۀ طلعت درویشان است
از کران تا به کران لشکر ظلم است ولی  /  از ازل تا به ابد فرصت درویشان است
ای توانگر مفروش این همه نخوت که تو را / سر و زر در کنف همت درویشان است
گنج قارون که فرو می‌شود از قهر هنوز  /  خوانده باشی که هم از غیرت درویشان است
من غلام نظر آصف عهدم کو را / صورت خواجگی و سیرت درویشان است
حافظ ار آب حیات ازلی می‌خواهی / منبعش خاک در خلوت درویشان است

ــ لسان‌الغیب حافظ

Thursday, August 16, 2012

جهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم / بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم
الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد / مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم
جهان پیر است و بی‌بنیاد از این فرهادکش فریاد / که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم
ز تاب آتش دوری شدم غرق عرق چون گل / بیار ای باد شبگیری نسیمی زان عرق چینم
جهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی / که سلطانی عالم را طفیل عشق می‌بینم
اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست / حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم
صباح الخیر زد بلبل کجایی ساقیا برخیز / که غوغا می‌کند در سر خیال خواب دوشینم
شب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعین / اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالینم
حدیث آرزومندی که در این نامه ثبت افتاد / همانا بی‌غلط باشد که حافظ داد تلقینم

ــ لسان‌الغیب حافظ

Tuesday, June 26, 2012

گلعذاری ز گلستان جهان

گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس / زین چمن سایه آن سرو روان ما را بس
من و همصحبتی اهل ریا دورم باد / از گرانان جهان رطل گران ما را بس
قصر فردوس به پاداش عمل می‌بخشند / ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس
بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین / کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس
نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان / گر شما را نه بس این سود و زیان ما را بس
یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم / دولت صحبت آن مونس جان ما را بس
از در خویش خدا را به بهشتم مفرست / که / سر کوی تو از کون و مکان ما را بس
حافظ از مشرب قسمت گله ناانصافی است / طبع چون آب و غزل‌های روان ما را بس

ــ حافظ

Monday, October 31, 2011

به نیم‌شب آفتاب می‌باید

بیا و کشتی ما در شط شراب انداز / خروش و ولوله در جان شیخ و شاب انداز
مرا به کشتی باده درافکن ای ساقی/ که گفته‌اند نکویی کن و در آب انداز
ز کوی میکده برگشته‌ام ز راه خطا / مرا دگر ز کرم با ره صواب انداز
بیار زان می گلرنگ مشک بو جامی / شرار رشک و حسد در دل گلاب انداز
اگر چه مست و خرابم تو نیز لطفی کن / نظر بر این دل سرگشته خراب انداز
به نیم‌شب اگرت آفتاب می‌باید / ز روی دختر گلچهر رز نقاب انداز
مهل که روز وفاتم به خاک بسپارند / مرا به میکده بر در خم شراب انداز
ز جور چرخ چو حافظ به جان رسید دلت / به سوی دیو محن ناوک شهاب انداز

ــ لسان‌الغیب حافظ

Friday, October 28, 2011

به مرید راه عشق ...

بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت / و اندر آن برگ و نوا خوش ناله‌های زار داشت
گفتمش در عین وصل این ناله و فریاد چیست / گفت ما را جلوۀ معشوق در این کار داشت
یار اگر ننشست با ما نیست جای اعتراض / پادشاهی کامران بود از گدایی عار داشت
در نمی‌گیرد نیاز و ناز ما با حسن دوست / خرم آن کز نازنینان بخت برخوردار داشت
خیز تا بر کلک آن نقاش جان افشان کنیم / کاین همه نقش عجب در گردش پرگار داشت
گر مرید راه عشقی فکر بدنامی مکن / شیخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت
وقت آن شیرین قلندر خوش که در اطوار سیر / ذکر تسبیح ملک در حلقه زنار داشت
چشم حافظ زیر بام قصر آن حوری سرشت / شیوه جنات تجری تحتها الانهار داشت

ــ لسان‌الغیب حافظ

Friday, September 9, 2011

دل دیوانه از آن شد که نصیحت شنود

صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم / تا به کی در غم تو نالۀ شبگیر کنم
دل دیوانه از آن شد که نصیحت شنود / مگرش هم ز سر زلف تو زنجیر کنم
آن چه در مدت هجر تو کشیدم هیهات / در یکی نامه محال است که تحریر کنم
با سر زلف تو مجموع پریشانی خود / کو مجالی که سراسر همه تقریر کنم
آن زمان کارزوی دیدن جانم باشد / در نظر نقش رخ خوب تو تصویر کنم
گر بدانم که وصال تو بدین دست دهد / دین و دل را همه دربازم و توفیر کنم
دور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگوی / من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم
نیست امید صلاحی ز فساد حافظ / چون که تقدیر چنین است چه تدبیر کنم

ــ لسان‌الغیب

Friday, June 10, 2011

غرض ز مسجد و میخانه‌ام وصال شماست


منم که گوشۀ میخانه خانقاه من است / دعای پیر مغان ورد صبحگاه من است
گرم ترانه چنگ صبوح نیست چه باک / نوای من به سحر آه عذرخواه من است
ز پادشاه و گدا فارغم بحمدالله / گدای خاک در دوست پادشاه من است
غرض ز مسجد و میخانه‌ام وصال شماست / جز این خیال ندارم خدا گواه من است
مگر به تیغ اجل خیمه برکنم ور نی / رمیدن از در دولت نه رسم و راه من است
از آن زمان که بر این آستان نهادم روی / فراز مسند خورشید تکیه گاه من است
گناه اگر چه نبود اختیار ما حافظ / تو در طریق ادب باش و گو گناه من است

ــ لسان‌الغیب حافظ

Monday, March 7, 2011

الا ای طوطی گویای اسرار


الا ای طوطی گویای اسرار / مبادا خالیت شکر ز منقار
سرت سبز و دلت خوش باد جاوید / که خوش نقشی نمودی از خط یار
سخن سربسته گفتی با حریفان / خدا را زین معما پرده بردار
به روی ما زن از ساغر گلابی / که خواب آلوده‌ایم ای بخت بیدار
چه ره بود این که زد در پرده مطرب / که می‌رقصند با هم مست و هشیار
از آن افیون که ساقی در می‌افکند / حریفان را نه سر ماند نه دستار
سکندر را نمی‌بخشند آبی / به زور و زر میسر نیست این کار
بیا و حال اهل درد بشنو / به لفظ اندک و معنی بسیار
بت چینی عدوی دین و دل‌هاست / خداوندا دل و دینم نگه دار
به مستوران مگو اسرار مستی / حدیث جان مگو با نقش دیوار
به یمن دولت منصور شاهی / علم شد حافظ اندر نظم اشعار
خداوندی به جای بندگان کرد / خداوندا ز آفاتش نگه دار

ــ لسان‌الغیب حافظ

Friday, February 11, 2011

قصۀ عجب


بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ پهلوی / می‌خواند دوش درس مقامات معنوی
یعنی بیا که آتش موسی نمود گل / تا از درخت نکتۀ توحید بشنوی
مرغان باغ قافیه سنجند و بذله‌گوی / تا خواجه می خورد به غزل‌های پهلوی
جمشید جز حکایت جام از جهان نبرد / زنهار دل مبند بر اسباب دنیوی
این قصۀ عجب شنو از بخت واژگون / ما را بکشت یار به انفاس عیسوی
خوش وقت بوریا و گدایی و خواب امن / کاین عیش نیست درخور اورنگ خسروی
چشمت به غمزه خانۀ مردم خراب کرد / مخموریت مباد که خوش مست می‌روی
دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر / کای نور چشم من بجز از کشته ندروی
ساقی مگر وظیفۀ حافظ زیاده داد / کاشفته گشت طرۀ دستار مولوی

ــ لسان‌الغیب حافظ