ای که بر ماه از خط مشکین نقاب انداختی / لطف کردی سایهای بر آفتاب انداختی
تا چه خواهد کرد با ما آب و رنگ عارضت / حالیا نیرنگ نقشی خوش بر آب انداختی
گوی خوبی بردی از خوبان خلخ شاد باش / جام کیخسرو طلب کافراسیاب انداختی
هر کسی با شمع رخسارت به وجهی عشق
باخت / زان میان پروانه را در اضطراب انداختی
گنج عشق خود نهادی در دل ویران ما / سایه دولت بر این کنج خراب انداختی
زینهار از آب آن عارض که شیران را
از آن / تشنه لب کردی و گردان را در آب انداختی
خواب بیداران ببستی وان گه از نقش
خیال / تهمتی بر شب روان خیل خواب انداختی
پرده از رخ برفکندی یک نظر در جلوه
گاه / و از حیا حور و پری را در حجاب انداختی
باده نوش از جام عالم بین که بر اورنگ
جم / شاهد مقصود را از رخ نقاب انداختی
از فریب نرگس مخمور و لعل می پرست / حافظ خلوت نشین را در شراب انداختی
ــ لسانالغیب حافظ
No comments:
Post a Comment