Monday, June 24, 2013

که سکوت شد جوابم






تو ز من ملول گشتی که من از تو ناشتابم / صنما چه می‌شتابی که بکشتی از شتابم
تو رئیسی و امیری دم و پند کس نگیری / صنما چه زودسیری که ز سیریت خرابم
عجب آسمان چه بارد که زمین مطیع نبود / تو هر آنچ پیشم آری چه کنم که برنتابم
تو چو من اگر بجویی به شمار خاک یابی / چو تویی اگر بجویم به چراغ‌ها نیابم
نفسی وجود دارم که تو را سجود آرم / که سجود توست جانا دعوات مستجابم
تو بگفتیم که دل را ز جهانیان فروشو / دل خود چگونه شویم چو ببرد هجرت آبم
به سحر تویی صبوحم به سفر تویی فتوحم / به بدل تویی بهشتم به عمل تویی ثوابم
تو چو بوبک ربابی به ستیزه تن زدستی / من خسته از ستیزت به نفیر چون ربابم
تو نه آن شکرجوابی که جواب من نیایی / مگر احمقم گرفتی که سکوت شد جوابم

ــ مولانا

Sunday, June 16, 2013

جرقه و خاکستر


من که مثل جرقه
از آتش گریخته بودم
در هوای آزاد
خاکستر می‌شوم.

ــ محمد شمس لنگرودی

Thursday, April 18, 2013

فریاد


من چهرهام گرفته
من قایقم نشسته به خشکی

با قایقم نشسته به خشکی
فریاد می‌زنم:
«وامانده در عذابم انداخته است
در راه پر مخافت این ساحل خراب
و فاصله است آب
امدادی ای رفیقان با من.»
گل کرده است پوزخندشان اما
بر من،
بر قایقم که نه موزون
بر حرف‌هایم در چه ره و رسم
بر التهابم از حد بیرون.

در التهابم از حد بیرون
فریاد برمی‌آید از من:
«در وقت مرگ که با مرگ
جز بیم نیستیّ و خطر نیست،
هزّالی و جلافت و غوغای هست و نیست
سهو است و جز به پاس ضرر نیست.»
با سهوشان
من سهو می خرم
از حرف‌های کامشکن‌شان
من درد می برم
خون از درون دردم سرریز می کند!
من آب را چگونه کنم خشک؟
فریاد می زنم.
من چهره‌ام گرفته
من قایقم نشسته به خشکی
مقصود من ز حرفم معلوم بر شماست:
یک دست بی‌صداست
من، دست من کمک ز دست شما می‌کند طلب.

فریاد من شکسته اگر در گلو، وگر
فریاد من رسا
من از برای راه خلاص خود و شما
فریاد می زنم.
فریاد می زنم!

ــ نیما یوشیج