Wednesday, September 29, 2010

هر جا که تویی تفرج آن جاست


بوی گل و بانگ مرغ برخاست  / هنگام نشاط و روز صحراست
فراش خزان ورق بیفشاند / نقاش صبا چمن بیاراست
ما را سر باغ و بوستان نیست / هر جا که تویی تفرج آن جاست
گویند نظر به روی خوبان / نهیست نه این نظر که ما راست
در روی تو سر صنع بی‌چون / چون آب در آبگینه پیداست
چشم چپ خویشتن برآرم / تا چشم نبیندت بجز راست
هر آدمیی که مهر مهرت / در وی نگرفت سنگ خاراست
روزی تر و خشک من بسوزد / آتش که به زیر دیگ سوداست
نالیدن بی‌حساب سعدی / گویند خلاف رای داناست
از ورطۀ ما خبر ندارد / آسوده که بر کنار دریاست

ــ شیخ اجل سعدی

Monday, September 27, 2010

این غصه هم سر آید

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید  / گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید
گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز / گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید
گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم / گفتا که شب رو است او از راه دیگر آید
گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد / گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید
گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد / گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید
گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت / گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید
گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد / گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید
گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد / گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید

ــ لسان‌الغیب حافظ

Wednesday, September 22, 2010

دیگرانت عشق می‌خوانند و من سلطان عشق


خوش خرامان می‌روی ای جان جان بی‌من مرو  / ای حیات دوستان در بوستان بی‌من مرو
ای فلک بی‌من مگرد و ای قمر بی‌من متاب / ای زمین بی‌من مروی و ای زمان بی‌من مرو
این جهان با تو خوش است و آن جهان با تو خوش است / این جهان بی‌من مباش و آن جهان بی‌من مرو
ای عیان بی‌من مدان و ای زبان بی‌من مخوان / ای نظر بی‌من مبین و ای روان بی‌من مرو
شب ز نور ماه روی خویش را بیند سپید / من شبم تو ماه من بر آسمان بی‌من مرو
خار ایمن گشت ز آتش در پناه لطف گل / تو گلی من خار تو در گلستان بی‌من مرو
در خم چوگانت می‌تازم چو چشمت با من است / همچنین در من نگر بی‌من مران بی‌من مرو
چون حریف شاه باشی ای طرب بی‌من منوش / چون به بام شه روی ای پاسبان بی‌من مرو
وای آن کس کو در این ره بی‌نشان تو رود / چو نشان من تویی ای بی‌نشان بی‌من مرو
وای آن کو اندر این ره می‌رود بی‌دانشی / دانش راهم تویی ای راه دان بی‌من مرو
دیگرانت عشق می‌خوانند و من سلطان عشق / ای تو بالاتر ز وهم این و آن بی‌من مرو

ــ مولانا

Saturday, September 18, 2010

به یمن لطف شما خاک زر شود

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود / وین راز سر به مهر به عالم سمر شود
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر / آری شود ولیک به خون جگر شود
خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه / کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود
از هر کرانه تیر دعا کرده‌ام روان / باشد کز آن میانه یکی کارگر شود
ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو / لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود
از کیمیای مهر تو زر گشت روی من / آری به یمن لطف شما خاک زر شود
در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب / یا رب مباد آن که گدا معتبر شود
بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی / مقبول طبع مردم صاحب نظر شود
این سرکشی که کنگرۀ کاخ وصل راست / سرها بر آستانه او خاک در شود
حافظ چو نافۀ سر زلفش به دست توست / دم درکش ار نه باد صبا را خبر شود

ــ لسان‌الغیب حافظ

بیخودی


مرغ دل پران مبا جز در هوای بیخودی / شمع جان تابان مبا جز در سرای بیخودی
آفتاب لطف حق بر عاشقان تابنده باد / تا بیفتد بر همه سایه همای بیخودی
گر هزاران دولت و نعمت ببیند عاشقی / ناید اندر چشم او الا بلای بیخودی
بنگر اندر من که خود را در بلا افکنده‌ام / از حلاوت‌ها که دیدم در فنای بیخودی
جان و صد جان خود چه باشد گر کسی قربان کند / در هوای بیخودی و از برای بیخودی
عاشقا کمتر نشین با مردم غمناک تو / تا غباری درنیفتد در صفای بیخودی
باجفا شو با کسی کو عاشق هشیاری است / تا بیابی ذوق‌ها اندر وفای بیخودی
بیخودی را چون بدانی سروری کاسد شود / ای سری و سروری‌ها خاک پای بیخودی
خوش بود ظاهر شدن بر دشمنان بر تخت ملک / لیک آن‌ها هیچ نبود جان به جای بیخودی
گر تو خواهی شمس تبریزی شود مهمان تو / خانه خالی کن ز خود ای کدخدای بیخودی

ــ مولانا

Friday, September 17, 2010

طرب اندر طرب است او


طرب اندر طرب است او که در عقل شکست او / تو ببین قدرت حق را چو درآمد خوش و مست او
همه امروز چنانیم که سر از پای ندانیم / همه تا حلق درآییم و در این حلقه نشست او
چو چنین باشد محرم کی خورد غم کی خورد غم / به سبو ده می خوش دم که قدح را بشکست او
شه من باده فرستد به چه رو می‌نپرستم / هله ای مطرب برگو که زهی باده پرست او

ــ مولانا

Thursday, September 16, 2010

هر طرز نوی که می‌طرازی کهن است


گر ریشه كنی خيال تخمش وطن است / ور تخم همان به ريشه‌اش انجمن است
ای تجديد آشنای آثار قديم / هر طرز نوی كه می‌طرازی (می‌تراشی) كهن است
ــ بیدل