دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمیارزد / به می بفروش دلق ما کز این بهتر نمیارزد
به کوی می فروشانش به جامی بر نمیگیرند / زهی سجادۀ تقوا که یک ساغر نمیارزد
رقیبم سرزنشها کرد کز این به آب رخ برتاب / چه افتاد این سر ما را که خاک در نمیارزد
شکوه تاج سلطانی که بیم جان در او درج است / کلاهی دلکش است اما به ترک سر نمیارزد
چه آسان مینمود اول غم دریا به بوی سود / غلط کردم که این طوفان به صد گوهر نمیارزد
تو را آن به که روی خود ز مشتاقان بپوشانی / که شادی جهانگیری غم لشکر نمیارزد
چو حافظ در قناعت کوش و از دنیی دون بگذر / که یک جو منت دونان دو صد من زر نمیارزد
ــ لسانالغیب حافظ
No comments:
Post a Comment