Wednesday, April 30, 2014

من به‌جان آمدم اینک تو چرا می‌نایی

بود آیا که خرامان ز درم بازآیی
گره از کار فروبستۀ ما بگشایی
نظری کن که به‌جان آمدم از دلتنگی
گذری کن که خیالی شدم از تنهایی
گفته بودی که بیایم چو به‌جان آیی تو
من به‌جان آمدم اینک تو چرا می‌نایی
بس که سودای سر زلف تو پختم به خیال
عاقبت چون سر زلف تو شدم سودایی
همه عالم به تو می‌بینم و این نیست عجب
به که بینم که تویی چشم مرا بینایی
پیش ازین گر دگری در دل من می‌گنجید
جز تو را نیست کنون در دل من گنجایی
جز تو اندر نظرم هیچ کسی می‌ناید
وین عجب‌تر که تو خود روی به کس ننمایی
گفتی از لب بدهم کام عراقی روزی
وقت آن است که آن وعدۀ وفا فرمایی
ــ فخرالدین عراقی