Monday, January 31, 2011

Award!

Though much in me craves this award, the poems absolutely forbid it.
- Leonard Cohen
(His note on not-accepting his country's most prestigious literary prize, the Governor General's Award)

شیر

شب آمد مرا وقت غریدن است / گه کار و هنگام گردیدن است
به من تنگ کرده جهان جای را / از این بیشه بیرون کشم پای را
حرام است خواب
بر آرم تن زردگون زین مغاک / بغرم بغریدنی هولناک
که ریزد ز هم کوهساران همه / بلرزد تن جویباران همه
نگردند شاد
نگویند تا شیر خوابیده است / دو چشم وی امشب نتابیده است
بترسیده است از خیال ستیز / نهاده ز هنگامه پا در گریز
نهم پای پیش
منم شیر ‌سلطان جانوران / سر دفتر خیل جنگ‌آوران
که تا مادرم در زمانه بزاد / بغرید و غریدنم یاد داد
نه نالیدنم
بپا خاست، ‌برخاستم در زمن / ز جا جست، جستم چو او نیز من
خرامید سنگین، به دنبال او / بیاموختم از وی احوال او
خرامان شدم
برون کردم این چنگ فولاد را /  که آماده‌ام روز بیداد را
درخشید چشم غضبناک من / گواهی بداد از دل پاک من
که تا من منم
به وحشت بر خصم ننهم قدم / نیاید مرا پشت و کوپال خم
مرا مادر مهربان از خرد / چو می‌خواست بی باک بار آورد
ز خود دور ساخت
رها کرد تا یکه تازی کنم / سرافرازم و سرفرازی کنم
نبوده به هنگام طوفان و برف / به سر بر مرا بند و دیوار و سقف
بدین گونه نیز
نبوده ست هنگام حمله وری / به سر بر مرا یاوری مادری
دلیر اندر این سان چو تنها شدم / همه جای قهار و یکتا شدم
شدم نره شیر
مرا طعمه هر جا که آید به دست / مرا خواب آنجا که میل من است
پس آرامگاهم به هر بیشه‌ای /  ز کید خسانم نه اندیشه‌ای
چه اندیشه‌ای ست
بلرزند از روز بیداد من / بترسند از چنگ فولاد من
نه آبم نه آتش نه کوه از عتاب / که بس بدترم ز آتش و کوه و آب
کجا رفت خصم؟
عدو کیست با من ستیزد همی؟ / ظفر چیست کز من گریزد همی؟
جهان آفرین چون بسی سهم داد / ظفر در سر پنجۀ من نهاد
وزان شأن داد
روم زین گذر اندکی پیشتر / ببینم چه می آدم در نظر
اگر بگذرم از میان دره / ببینم همه چیزها یکسره
ولی بهتر آنک
از این ره شوم گرچه تاریک هست / همه خارزار است و باریک هست
ز تاریکیم بس خوش آید همی / که تا وقت کین از نظرها کمی
بمانم نهان
کنون آمدم تا که از بیم من / بلغزد جهان و زمین و زمن
به سوراخ‌هاشان عیان هم نهان / بلرزد تن سست جانوران
از آشوب من
چه جای است اینجا که دیوارش هست / همه سستی و لحن بیمارش هست؟
چه می‌بینم این سان کزین زمزمه / ز روباه گویی رمه در رمه
خر اندر خر است
صدای سگ است و صدای خروس / بپاش از هم پردۀ آبنوس
که در پیش شیری چه‌ها می‌چرند / که این نعمت تو که‌ها می‌خورند؟
روا باشد این
که شیری گرسنه چو خسبیده است / بیابد به هر چیز روباه دست؟
چو شد گوهرم پاک و همت بلند / بباید پی رزق باشم نژند؟
بباید که من
ز بی‌جفتی خویش تنها بسی / بگردم به شب کوه و صحرا بسی؟
بباید به دل خون خود خوردنم / وزین درد ناگفته مردنم؟
چه تقدیر بود؟
چرا ماند پس زنده شیر دلیر / که کنون بر آرد در این غم نفیر؟
چرا خیره سر مرگ از او رو بتافت / درین ره مگر بیشه‌اش را نیافت
کز او دور شد؟
چرا بشنوم ناله‌های ستیز / که خود نشنود چرخ دورینه نیز
که ریزد چنین خون سپهر برین / چرا خون نریزم؟ مرا همچنین
سپهر آفرید
از این سایه پروردگان مرغ‌ها / بدرم اگر ‌گردم از غم رها
صداشان مرا خیره دارد همی / خیال مرا تیره دارد همی
در این زیر سقف
یکی مشت مخلوق حیله‌گرند / همه چاپلوسان خیره‌سرند
رسانند اگر چند پنهان ضرر / نه ماده‌اند اینان و نه نیز نر
همه خفته‌اند
همه خفته بی زحمت کار و رنج / بغلتیده بر روی بسیار گنج
نیارند کردن از این ره گذر / ندارند از حال شیران خبر
چه‌اند این گروه؟
ریزم اگر خونشان را به کین / بریزد اگر خونشان بر زمین
همان نیز باشم که خود بوده‌ام / به بیهوده چنگال آلوده‌ام
وز این گونه کار
نگردد در آفاق نامم بلند /  نگردم به هر جایگاه ارجمند
پس آن به مرا چون از ایشان سرم / از این بی هنر روبهان بگذرم
کشم پای پس
از این دم ببخشیدتان شیر نر / بخوابید ای روبهان بیشتر
که در ره دگر یک هماورد نیست / بجز جانورهای دلسرد نیست
گه خفتن است
همه آرزوی محال شما / به خواب است و در خواب گردد رو
بخوابید تا بگذرند از نظر / بنامید آن خواب‌ها را هنر
ز بی چارگی
بخوابید ایندم که آلام شیر / نه دارو پذیرد ز مشتی اسیر
فکندن هر آن را که در بندگی است / مرا مایۀ ننگ و شرمندگی است
شما بنده‌اید

ــ نیما یوشیج

Sunday, January 30, 2011

جواب تلخ گویی تو بدین شکردهانی

نه طریق دوستانست و نه شرط مهربانی / که به دوستان یک‌دل سر دست برفشانی
دلم از تو چون برنجد که به وهم درنگنجد / که جواب تلخ گویی تو بدین شکردهانی
نفسی بیا و بنشین سخنی بگو و بشنو / که به تشنگی بمردم بر آب زندگانی
غم دل به کس نگویم که بگفت رنگ رویم / تو به صورتم نگه کن که سرایرم بدانی
عجبت نیاید از من سخنان سوزناکم / عجب است اگر بسوزم چو بر آتشم نشانی؟
دل عارفان ببردند و قرار پارسایان / همه شاهدان به صورت تو به صورت و معانی
نه خلاف عهد کردم که حدیث جز تو گفتم / همه بر سر زبانند و تو در میان جانی
اگرت به هر که دنیا بدهند حیف باشد / و گرت به هر چه عقبی بخرند رایگانی
تو نظیر من ببینی و بدیل من بگیری / عوض تو من نیابم که به هیچ کس نمانی
نه عجب کمال حسنت که به صد زبان بگویم / که هنوز پیش ذکرت خجلم ز بی زبانی
مده ای رفیق پندم که نظر بر او فکندم / تو میان ما ندانی که چه می‌رود نهانی
مزن ای عدو به تیرم که بدین قدر نمیرم / خبرش بگو که جانت بدهم به مژدگانی
بت من چه جای لیلی که بریخت خون مجنون / اگر این قمر ببینی دگر آن سمر نخوانی
دل دردمند سعدی ز محبت تو خون شد / نه به وصل می‌رسانی نه به قتل می‌رهانی

ــ شیخ اجل سعدی

Saturday, January 29, 2011

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود


ترسم که اشک در غم ما پرده در شود / وین راز سر به مهر به عالم سمر شود
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر / آری شود ولیک به خون جگر شود
خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه / کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود
از هر کرانه تیر دعا کرده‌ام روان / باشد کز آن میانه یکی کارگر شود
ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو / لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود
از کیمیای مهر تو زر گشت روی من / آری به یمن لطف شما خاک زر شود
در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب / یا رب مباد آن که گدا معتبر شود
بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی / مقبول طبع مردم صاحب نظر شود
این سرکشی که کنگره کاخ وصل راست / سرها بر آستانه او خاک در شود
حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست / دم درکش ار نه باد صبا را خبر شود

ــ لسان‌الغیب حافظ

Friday, January 28, 2011

Win

First they ignore you, then they laugh at you, then they fight you, then you win.
 - Mahatma Gandhi

چو یار ناز نماید شما نیاز کنید


معاشران گره از زلف یار باز کنید / شبی خوش است بدین قصه‌اش دراز کنید
حضور خلوت انس است و دوستان جمعند / و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید
رباب و چنگ به بانگ بلند می‌گویند / که گوش هوش به پیغام اهل راز کنید
به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد / گر اعتماد بر الطاف کارساز کنید
میان عاشق و معشوق فرق بسیار است / چو یار ناز نماید شما نیاز کنید
نخست موعظه پیر صحبت این حرف است / که از مصاحب ناجنس احتراز کنید
هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق / بر او نمرده به‌فتوای من نماز کنید
وگر طلب کند انعامی از شما حافظ / حوالتش به لب یار دلنواز کنید

ــ لسان‌الغیب حافظ

Thursday, January 27, 2011

راهی است راه عشق


راهی است راه عشق که هیچش کناره نیست / آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست
هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود / در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست
ما را ز منع عقل مترسان و می بیار / کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست
از چشم خود بپرس که ما را که می‌کشد / جانا گناه طالع و جرم ستاره نیست
او را به چشم پاک توان دید چون هلال / هر دیده جای جلوۀ آن ماه‌پاره نیست
فرصت شمر طریقۀ رندی که این نشان / چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست
نگرفت در تو گریه حافظ به هیچ رو / حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست

ــ لسان‌الغیب حافظ

Monday, January 24, 2011

روزگاری است که دل چهرۀ مقصود ندید

ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار / ببر اندوه دل و مژدۀ دلدار بیار
نکته‌ای روح‌فزا از دهن دوست بگو / نامه‌ای خوش‌خبر از عالم اسرار بیار
تا معطر کنم از لطف نسیم تو مشام / شمه‌ای از نفحات نفس یار بیار
به وفای تو که خاک ره آن یار عزیز / بی غباری که پدید آید از اغیار بیار
گردی از رهگذر دوست به کوری رقیب / بهر آسایش این دیدۀ خونبار بیار
خامی و ساده‌دلی شیوۀ جانبازان نیست / خبری از بر آن دلبر عیار بیار
شکر آن را که تو در عشرتی ای مرغ چمن / به اسیران قفس مژدۀ گلزار بیار
کام جان تلخ شد از صبر که کردم بی دوست / عشوه‌ای زان لب شیرین شکربار بیار
روزگاری است که دل چهرۀ مقصود ندید / ساقیا آن قدح آینه‌کردار بیار
دلق حافظ به چه ارزد به می‌اش رنگین کن / وان گهش مست و خراب از سر بازار بیار

ــ لسان‌الغیب حافظ

Friday, January 21, 2011

بنی‌آدم اعضای یک پیکرند

بر بالین تربت یحیی پیغامبر (ع) معتکف بودم در جامع دمشق که یکی از ملوک عرب که به بی‌انصافی منسوب بود اتفاقاً به زیارت آمد و نماز و دعا کرد و حاجت خواست
درویش و غنی بندۀ این خاک درند / و آنان که غنی‌ترند محتاج‌ترند
آنگه مرا گفت از آنجا که همت درویشانست و صدق معاملت ایشان خاطری همراه من کنند که از دشمنی صعب اندیشناکم گفتمش بر رعیت ضعیف رحمت کن تا از دشمن قوی زحمت نبینی.
به بازوان توانا و قوت سر دست / خطاست پنجۀ مسکین ناتوان بشکست
نترسد آنکه بر افتادگان نبخشاید / که گر ز پای درآید کسش نگیرد دست
هر آنکه تخم بدی کشت و چشم نیکی داشت / دماغ بیهده پخت و خیال باطل بست
ز گوش پنبه برون آر و داد خلق بده / وگر تو می‌ندهی داد روز دادی هست
بنی‌آدم اعضای یک پیکرند / که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار / دگر عضوها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بی غمی / نشاید که نامت نهند آدمی

ــ شیخ اجل سعدی، گلستان، باب اول در سیرت پادشاهان، حکایت شمارۀ ۱۰

منم که دیده به دیدار دوست کردم باز

منم که دیده به دیدار دوست کردم باز / چه شکر گویمت ای کارساز بنده نواز
نیازمند بلا گو رخ از غبار مشوی / که کیمیای مراد است خاک کوی نیاز
ز مشکلات طریقت عنان متاب ای دل / که مرد راه نیندیشد از نشیب و فراز
طهارت ار نه به خون جگر کند عاشق / به قول مفتی عشقش درست نیست نماز
در این مقام مجازی بجز پیاله مگیر / در این سراچه بازیچه غیر عشق مباز
به نیم بوسه دعایی بخر ز اهل دلی / که کید دشمنت از جان و جسم دارد باز
فکند زمزمۀ عشق در حجاز و عراق / نوای بانگ غزل‌های حافظ از شیراز

ــ لسان‌الغیب حافظ

Sunday, January 16, 2011

ز هر چه هست گزیرست و ناگزیر از دوست


ز هر چه هست گزیرست و ناگزیر از دوست / به قول هر که جهان مهر برمگیر از دوست
به بندگی و صغیری گرت قبول کند / سپاس دار که فضلی بود کبیر از دوست
به جای دوست گرت هر چه در جهان بخشند / رضا مده که متاعی بود حقیر از دوست
جهان و هر چه در او هست با نعیم بهشت / نه نعمتیست که بازآورد فقیر از دوست
نه گر قبول کنندت سپاس داری و بس / که گر هلاک شوی منتی پذیر از دوست
مرا که دیده به دیدار دوست برکردم / حلال نیست که بر هم نهم به تیر از دوست
و گر چنان که مصور شود گزیر از عشق / کجا روم که نمی‌باشدم گزیر از دوست
به هر طریق که باشد اسیر دشمن را / توان خرید و نشاید خرید اسیر از دوست
که در ضمیر من آید ز هر که در عالم / که من هنوز نپرداختم ضمیر از دوست
تو خود نظیر نداری و گر بود به مثل / من آن نیم که بدل گیرم و نظیر از دوست
رضای دوست نگه دار و صبر کن سعدی / که دوستی نبود ناله و نفیر از دوست

ــ شیخ اجل سعدی