Monday, January 31, 2011

شیر

شب آمد مرا وقت غریدن است / گه کار و هنگام گردیدن است
به من تنگ کرده جهان جای را / از این بیشه بیرون کشم پای را
حرام است خواب
بر آرم تن زردگون زین مغاک / بغرم بغریدنی هولناک
که ریزد ز هم کوهساران همه / بلرزد تن جویباران همه
نگردند شاد
نگویند تا شیر خوابیده است / دو چشم وی امشب نتابیده است
بترسیده است از خیال ستیز / نهاده ز هنگامه پا در گریز
نهم پای پیش
منم شیر ‌سلطان جانوران / سر دفتر خیل جنگ‌آوران
که تا مادرم در زمانه بزاد / بغرید و غریدنم یاد داد
نه نالیدنم
بپا خاست، ‌برخاستم در زمن / ز جا جست، جستم چو او نیز من
خرامید سنگین، به دنبال او / بیاموختم از وی احوال او
خرامان شدم
برون کردم این چنگ فولاد را /  که آماده‌ام روز بیداد را
درخشید چشم غضبناک من / گواهی بداد از دل پاک من
که تا من منم
به وحشت بر خصم ننهم قدم / نیاید مرا پشت و کوپال خم
مرا مادر مهربان از خرد / چو می‌خواست بی باک بار آورد
ز خود دور ساخت
رها کرد تا یکه تازی کنم / سرافرازم و سرفرازی کنم
نبوده به هنگام طوفان و برف / به سر بر مرا بند و دیوار و سقف
بدین گونه نیز
نبوده ست هنگام حمله وری / به سر بر مرا یاوری مادری
دلیر اندر این سان چو تنها شدم / همه جای قهار و یکتا شدم
شدم نره شیر
مرا طعمه هر جا که آید به دست / مرا خواب آنجا که میل من است
پس آرامگاهم به هر بیشه‌ای /  ز کید خسانم نه اندیشه‌ای
چه اندیشه‌ای ست
بلرزند از روز بیداد من / بترسند از چنگ فولاد من
نه آبم نه آتش نه کوه از عتاب / که بس بدترم ز آتش و کوه و آب
کجا رفت خصم؟
عدو کیست با من ستیزد همی؟ / ظفر چیست کز من گریزد همی؟
جهان آفرین چون بسی سهم داد / ظفر در سر پنجۀ من نهاد
وزان شأن داد
روم زین گذر اندکی پیشتر / ببینم چه می آدم در نظر
اگر بگذرم از میان دره / ببینم همه چیزها یکسره
ولی بهتر آنک
از این ره شوم گرچه تاریک هست / همه خارزار است و باریک هست
ز تاریکیم بس خوش آید همی / که تا وقت کین از نظرها کمی
بمانم نهان
کنون آمدم تا که از بیم من / بلغزد جهان و زمین و زمن
به سوراخ‌هاشان عیان هم نهان / بلرزد تن سست جانوران
از آشوب من
چه جای است اینجا که دیوارش هست / همه سستی و لحن بیمارش هست؟
چه می‌بینم این سان کزین زمزمه / ز روباه گویی رمه در رمه
خر اندر خر است
صدای سگ است و صدای خروس / بپاش از هم پردۀ آبنوس
که در پیش شیری چه‌ها می‌چرند / که این نعمت تو که‌ها می‌خورند؟
روا باشد این
که شیری گرسنه چو خسبیده است / بیابد به هر چیز روباه دست؟
چو شد گوهرم پاک و همت بلند / بباید پی رزق باشم نژند؟
بباید که من
ز بی‌جفتی خویش تنها بسی / بگردم به شب کوه و صحرا بسی؟
بباید به دل خون خود خوردنم / وزین درد ناگفته مردنم؟
چه تقدیر بود؟
چرا ماند پس زنده شیر دلیر / که کنون بر آرد در این غم نفیر؟
چرا خیره سر مرگ از او رو بتافت / درین ره مگر بیشه‌اش را نیافت
کز او دور شد؟
چرا بشنوم ناله‌های ستیز / که خود نشنود چرخ دورینه نیز
که ریزد چنین خون سپهر برین / چرا خون نریزم؟ مرا همچنین
سپهر آفرید
از این سایه پروردگان مرغ‌ها / بدرم اگر ‌گردم از غم رها
صداشان مرا خیره دارد همی / خیال مرا تیره دارد همی
در این زیر سقف
یکی مشت مخلوق حیله‌گرند / همه چاپلوسان خیره‌سرند
رسانند اگر چند پنهان ضرر / نه ماده‌اند اینان و نه نیز نر
همه خفته‌اند
همه خفته بی زحمت کار و رنج / بغلتیده بر روی بسیار گنج
نیارند کردن از این ره گذر / ندارند از حال شیران خبر
چه‌اند این گروه؟
ریزم اگر خونشان را به کین / بریزد اگر خونشان بر زمین
همان نیز باشم که خود بوده‌ام / به بیهوده چنگال آلوده‌ام
وز این گونه کار
نگردد در آفاق نامم بلند /  نگردم به هر جایگاه ارجمند
پس آن به مرا چون از ایشان سرم / از این بی هنر روبهان بگذرم
کشم پای پس
از این دم ببخشیدتان شیر نر / بخوابید ای روبهان بیشتر
که در ره دگر یک هماورد نیست / بجز جانورهای دلسرد نیست
گه خفتن است
همه آرزوی محال شما / به خواب است و در خواب گردد رو
بخوابید تا بگذرند از نظر / بنامید آن خواب‌ها را هنر
ز بی چارگی
بخوابید ایندم که آلام شیر / نه دارو پذیرد ز مشتی اسیر
فکندن هر آن را که در بندگی است / مرا مایۀ ننگ و شرمندگی است
شما بنده‌اید

ــ نیما یوشیج

No comments:

Post a Comment