Monday, May 30, 2011

قوت اصلی بشر نور خداست


چون کسی کو از مرض گل داشت دوست / گرچه پندارد که آن خود قوت اوست
قوت اصلی را فرامش کرده است / روی در قوت مرض آورده است
نوش را بگذاشته سم خورده است / قوت علت را چو چربش کرده است
قوت اصلی بشر نور خداست / قوت حیوانی مرورا ناسزاست
لیک از علت درین افتاد دل / که خورد او روز و شب زین آب و گل
روی زرد و پای سست و دل سبک / کو غذای والسما ذات الحبک
آن غذای خاصگان دولتست / خوردن آن بی گلو و آلتست
شد غذای آفتاب از نور عرش / مر حسود و دیو را از دود فرش
در شهیدان یرزقون فرمود حق / آن غذا را نی دهان بد نی طبق
دل ز هر یاری غذایی می‌خورد / دل ز هر علمی صفایی می‌برد

ــ مولانا، مثنوی معنوی، دفتر دوم، حسد کردن حشم بر غلام خاص

Sunday, May 29, 2011

اندر این شهر قحط خورشیدست

بحر ما را کنار بایستی / وین سفر را قرار بایستی
شیر بیشه میان زنجیرست / شیر در مرغزار بایستی
ماهیان می‌طپند اندر ریگ / راه در جویبار بایستی
بلبل مست سخت مخمورست / گلشن و سبزه‌زار بایستی
دیده‌ها از غبار خسته شدست / دیدۀ اعتبار بایستی
همه گل‌خواره‌اند این طفلان / مشفقی دایه‌وار بایستی
ره به آب حیات می‌نبرند / خضر را آبخوار بایستی
دل پشیمان شدست ز آنچ گذشت / دل امسال پار بایستی
اندر این شهر قحط خورشیدست / سایۀ شهریار بایستی
شهر سرگین پرست پر گشته‌ست / مشک نافه تتار بایستی
مشک از پشک کس نمی‌داند / مشک را انتشار بایستی
دولت کودکانه می‌جویند / دولت بی‌عثار بایستی
مرگ تا در پیست روز شبست / شب ما را نهار بایستی
چون بمیری بمیرد این هنرت / زین هنرهات عار بایستی
چنگ در ما زدست این کمپیر / چنگ او تار تار بایستی
طالب کار و بار بسیارند / طالب کردگار بایستی
دم معدود اندکی ماندست / نفسی بی‌شمار بایستی
نفس ایزدی ز سوی یمن / بر خلایق نثار بایستی
مرگ دیگی برای ما پخته‌ست / آن خورش را گوار بایستی
یاد مردن چو دافع مرگست / هر دمی یادگار بایستی
هر دمی صد جنازه می‌گذرد / دیده‌ها سوگوار بایستی
ملک‌ها ماند و مالکان مردند / ملکتی پایدار بایستی
عقل بسته شد و هوا مختار / عقل را اختیار بایستی
هوش‌ها چون مگس در آن دوغست / هوش را هوشیار بایستی
زین چنین دوغ زشت گندیده / این مگس را حذار بایستی
معده پردوغ و گوش پر ز دروغ / همت الفرار بایستی
گوش‌ها بسته است لب بربند / از خرد گوشوار بایستی
از کنایات شمس تبریزی / شرح معنی گذار بایستی

ــ مولانا

Wednesday, May 25, 2011

همیشه من چنین مجنون نبودم


همیشه من چنین مجنون نبودم / ز عقل و عافیت بیرون نبودم
چو تو عاقل بدم من نیز روزی / چنین دیوانه و مفتون نبودم
مثال دلبران صیاد بودم / مثال دل میان خون نبودم
در این بودم که این چون است و آن چون / چنین حیران آن بی‌چون نبودم
تو باری عاقلی بنشین بیندیش / کز اول بوده‌ام اکنون نبودم
همی‌جستم فزونی بر همه کس / چو صید عشق روزافزون نبودم
چو دود از حرص بالا می دویدم / به معنی جز سوی هامون نبودم
چو گنج از خاک بیرون اوفتادم / که گنجی بودم و قارون نبودم

ــ مولانا

Tuesday, May 17, 2011

مست تأمل


من خود ای ساقی از این شوق که دارم مستم / تو به یک جرعۀ دیگر ببری از دستم
هر چه کوته نظرانند بر ایشان پیمای / که حریفان ز مل و من ز تأمل مستم
به حق مهر و وفایی که میان من و توست / که نه مهر از تو بریدم نه به کس پیوستم
پیش از آب و گل من در دل من مهر تو بود / با خود آوردم از آن جا نه به خود بربستم
من غلام توام از روی حقیقت لیکن / با وجودت نتوان گفت که من خود هستم
دایماً عادت من گوشه نشستن بودی / تا تو برخاسته‌ای از طلبت ننشستم
تو ملولی و مرا طاقت تنهایی نیست / تو جفا کردی و من عهد وفا نشکستم
سعدیا با تو نگفتم که مرو در پی دل / نروم باز گر این بار که رفتم جستم

ــ شیخ‌اجل سعدی

Sunday, May 15, 2011

تو خوب‌تر ز ماهی من اشتباه کردم


امشب تو را به خوبی تشبیه به ماه کردم / تو خوب‌تر ز ماهی من اشتباه کردم
دوشینه پیش رویت آیینه را نهادم / روز سفید خود را آخر سیاه کردم
هر صبح یاد رویت تا شامگه نمودم / هر شام فکر مویت تا صبحگاه کردم
تو آن چه دوش کردی از نوک غمزه کردی / من هر چه کردم امشب از تیر آه کردم
صد گوشمال دیدم تا یک سخن شنیدم / صد ره به خون تپیدم تا یک نگاه کردم
چون خواجه روز محشر جرم مرا ببخشد / گر وعده عطایش عمری گناه کردم
من هر غزل که گفتم در عاشقی فروغی / یکجا گریز آن را بر نام شاه کردم
شاه همه سلاطین شایسته ناصرالدین / کز قهر دشمنش را در قعر چاه کردم

ــ فروغی بسطامی