Wednesday, August 29, 2012

فرصت درویشان

روضۀ خلد برین خلوت درویشان است / مایۀ محتشمی خدمت درویشان است
گنج عزلت که طلسمات عجایب دارد / فتح آن در نظر رحمت درویشان است
قصر فردوس که رضوانش به دربانی رفت  /  منظری از چمن نزهت درویشان است
آن چه زر می‌شود از پرتو آن قلب سیاه  /  کیمیایی است که در صحبت درویشان است
آن که پیشش بنهد تاج تکبر خورشید  /  کبریایی است که در حشمت درویشان است
دولتی را که نباشد غم از آسیب زوال  /  بی تکلف بشنو دولت درویشان است
خسروان قبله حاجات جهانند ولی / سببش بندگی حضرت درویشان است
روی مقصود که شاهان به دعا می‌طلبند  /  مظهرش آینۀ طلعت درویشان است
از کران تا به کران لشکر ظلم است ولی  /  از ازل تا به ابد فرصت درویشان است
ای توانگر مفروش این همه نخوت که تو را / سر و زر در کنف همت درویشان است
گنج قارون که فرو می‌شود از قهر هنوز  /  خوانده باشی که هم از غیرت درویشان است
من غلام نظر آصف عهدم کو را / صورت خواجگی و سیرت درویشان است
حافظ ار آب حیات ازلی می‌خواهی / منبعش خاک در خلوت درویشان است

ــ لسان‌الغیب حافظ

Sunday, August 26, 2012

رنگ بهار

چون دید رخ زرد من آن شُهره‌نگار  / گفتا که دگر به وصلم امید مدار
زیرا که تو ضد ما شدی در دیدار / تو رنگ خزان داری و من رنگ بهار
ــ مولانا

Friday, August 24, 2012

متاع کفر و دین

دلا خوبان دل خونین پسندند / دلا خون شو که خوبان این پسندند
متاع کفر و دین بی‌مشتری نیست / گروهی آن گروهی این پسندند
ــ بابا طاهر

Thursday, August 16, 2012

جهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم / بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم
الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد / مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم
جهان پیر است و بی‌بنیاد از این فرهادکش فریاد / که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم
ز تاب آتش دوری شدم غرق عرق چون گل / بیار ای باد شبگیری نسیمی زان عرق چینم
جهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی / که سلطانی عالم را طفیل عشق می‌بینم
اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست / حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم
صباح الخیر زد بلبل کجایی ساقیا برخیز / که غوغا می‌کند در سر خیال خواب دوشینم
شب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعین / اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالینم
حدیث آرزومندی که در این نامه ثبت افتاد / همانا بی‌غلط باشد که حافظ داد تلقینم

ــ لسان‌الغیب حافظ

Wednesday, August 15, 2012

غم به داد غم پرستان می‌رسد

باز بانگی از نیستان می‌رسد
غم به داد غم پرستان می‌رسد
بشنوید این شرح هجران بشنوید
با نی نالنده هم‌دستان شوید
بی شما این نای نالان بی‌نواست
این نواها از نفس‌های شماست
آن نفس کاتش بر انگیزد ز آب
آن نفس کاتش ازو آمد به تاب
آن نفس کاینه را روشن کند
آن نفس کاین خاک را گلشن کند
آن نفس کز این شب نومیدوار
برگشاید خندۀ خورشیدوار
آن نفس کز شوق شورانگیز وی
بر دمد از جان نی صد های و هی
نی مدد می‌خواهد از ما ای نفس
هان به فریاد دل تنگش برس
سال‌ها ناگفته ماند این شرح درد
دردمندی خوش نفس سر بر نکرد
عاشقان رفتند ازین صحرا خموش
بر نیامد از دل‌تنگی خروش
دردها سربه‌سر انباشتند
انتظار سینۀ ما داشتند
تا نفس داری دلا فریاد کن
بستگان سینه را آزاد کن
ناله را دم می‌دهم هردم از آن
کان نهان در ناله بگشاید زبان
بی لب و دندان آن دانای راز
نشنوی از نی نوایی دلنواز
از نوازش جان آن نوش آفرین
می‌شود این نالۀ نی دلنشین
دلنشین‌تر می‌شود وقتی که او
می‌نشیند با دلت در گفت و گو
سر به گوشت می‌گذارد گوش کن
نغمه‌های نغز او را نوش کن
او نشان عاشقان دارد ببین
عاشقی صد داغ عشقش بر جبین
عاشقان چون زندگی زاینده‌اند
عاشقان در عاشقان پاینده‌اند
عشق از جانی به جانی می‌رود
داستان از جاودانی می‌رود
جاودان است آن نو دیرینه سال
رفته از جامی به جامی از زلال
هر دل عاشق نمی‌میراندش
در چراغی تازه می‌گیراندش
آنکه خصم خود به خاک انداخته است
در گمان برده است اما باخته است
مرد چون با مرد رو در رو شود
مردمی از هر دو سو یکسو شود
شادی آن در غم این مُدغم است
خیره آن شادی که تاوانش غم است
زندگی زیباست این زیبا پسند
زنده‌اندیشان به زیبایی رسند
آن چنان زیباست این بی بازگشت
کز برایش می‌توان از جان گذشت

ــ هوشنگ ابتهاج

Tuesday, August 14, 2012

بگو دل را

بگو دل را که گرد غم نگردد / ازیرا غم به خوردن کم نگردد
نبات آب و گل جمله غم آمد / که سور او بجز ماتم نگردد
مگرد ای مرغ دل پیرامن غم / که در غم پر و پا محکم نگردد
دل اندر بی‌غمی پری بیابد / که دیگر گرد این عالم نگردد
دلا این تن عدو کهنۀ تست / عدو کهنه خال و عم نگردد
دلا سر سخت کن کم کن ملولی / ملول اسرار را محرم نگردد
چو ماهی باش در دریای معنی / که جز با آب خوش همدم نگردد
ملالی نیست ماهی را ز دریا / که بی‌دریا خود او خرم نگردد
یکی دریاست در عالم نهانی / که در وی جز بنی آدم نگردد
ز حیوان تا که مردم وانبرد / درون آب حیوان هم نگردد
خموش از حرف زیرا مرد معنی / بگرد حرف لا و لم نگردد

ــ مولانا

Thursday, August 9, 2012

کس را چه زور و زهره که وصف علی کند

کس را چه زور و زهره که وصف علی کند
جبار در مناقب او گفته هل اتی
زورآزمای قلعۀ خیبر که بند او
در یکدگر شکست به بازوی لافتی
مردی که در مصاف، زره پیش بسته بود
تا پیش دشمنان ندهد پشت بر غزا
شیر خدای و صفدر میدان و بحر جود
جانبخش در نماز و جهانسوز در وغا
دیباچۀ مروت و سلطان معرفت
لشکر کش فتوت و سردار اتقیا
فردا که هرکسی به شفیعی زنند دست
ماییم و دست و دامن معصوم مرتضی

ــ شیخ اجل سعدی