Wednesday, August 15, 2012

غم به داد غم پرستان می‌رسد

باز بانگی از نیستان می‌رسد
غم به داد غم پرستان می‌رسد
بشنوید این شرح هجران بشنوید
با نی نالنده هم‌دستان شوید
بی شما این نای نالان بی‌نواست
این نواها از نفس‌های شماست
آن نفس کاتش بر انگیزد ز آب
آن نفس کاتش ازو آمد به تاب
آن نفس کاینه را روشن کند
آن نفس کاین خاک را گلشن کند
آن نفس کز این شب نومیدوار
برگشاید خندۀ خورشیدوار
آن نفس کز شوق شورانگیز وی
بر دمد از جان نی صد های و هی
نی مدد می‌خواهد از ما ای نفس
هان به فریاد دل تنگش برس
سال‌ها ناگفته ماند این شرح درد
دردمندی خوش نفس سر بر نکرد
عاشقان رفتند ازین صحرا خموش
بر نیامد از دل‌تنگی خروش
دردها سربه‌سر انباشتند
انتظار سینۀ ما داشتند
تا نفس داری دلا فریاد کن
بستگان سینه را آزاد کن
ناله را دم می‌دهم هردم از آن
کان نهان در ناله بگشاید زبان
بی لب و دندان آن دانای راز
نشنوی از نی نوایی دلنواز
از نوازش جان آن نوش آفرین
می‌شود این نالۀ نی دلنشین
دلنشین‌تر می‌شود وقتی که او
می‌نشیند با دلت در گفت و گو
سر به گوشت می‌گذارد گوش کن
نغمه‌های نغز او را نوش کن
او نشان عاشقان دارد ببین
عاشقی صد داغ عشقش بر جبین
عاشقان چون زندگی زاینده‌اند
عاشقان در عاشقان پاینده‌اند
عشق از جانی به جانی می‌رود
داستان از جاودانی می‌رود
جاودان است آن نو دیرینه سال
رفته از جامی به جامی از زلال
هر دل عاشق نمی‌میراندش
در چراغی تازه می‌گیراندش
آنکه خصم خود به خاک انداخته است
در گمان برده است اما باخته است
مرد چون با مرد رو در رو شود
مردمی از هر دو سو یکسو شود
شادی آن در غم این مُدغم است
خیره آن شادی که تاوانش غم است
زندگی زیباست این زیبا پسند
زنده‌اندیشان به زیبایی رسند
آن چنان زیباست این بی بازگشت
کز برایش می‌توان از جان گذشت

ــ هوشنگ ابتهاج

No comments:

Post a Comment