Friday, December 31, 2010

به حریم خلوت خود شبی چه شود نهفته بخوانیم


به حریم خلوت خود شبی چه شود نهفته بخوانیم / به کنار من بنشینی و به کنار خود بنشانیم
من اگر چه پیرم و ناتوان تو ز آستان خودت مران / که گذشته در غمت ای جوان همه روزگار جوانیم
منم ای برید و دو چشم تر ز فراق آن مه نوسفر / به مراد خود برسی اگر به مراد خود برسانیم
چو برآرم از ستمش فغان گله سر کنم من خسته‌جان / برد از شکایت خود زبان به تفقدات زبانیم
به هزار خنجرم ار عیان زند از دلم رود آن زمان / که نوازد آن مه مهربان به یکی نگاه نهانیم
ز سموم سرکش این چمن همه سوخت چون بر و برگ من / چه طمع به ابر بهاری و چه زیان ز باد خزانیم
شده‌ام چو هاتف بینوا به بلای هجر تو مبتلا / نرسد بلا به تو دلرباگر ازین بلا برهانیم

ــ هاتف

Tuesday, December 28, 2010

سخت است آدم برفی


سخت است آدم برفی
سخت است
روشنایی روز را دوست داری
دل‌دل می‌کنی نکند بیاید.

ــ محمد شمس لنگرودی، می‌میرم، به جرم آنکه هنوز زنده بودم

Sunday, December 26, 2010

زیر سایۀ پرسش‌ها


زیر سایۀ پرسش‌ها خانه دارم
و زمانی که باد می‌وزد
مرا می‌سوزاند
چیزی که پشت درخت‌ها پنهان است
و به پرسش من روشنایی می‌بخشد.

ــ محمد شمس لنگرودی، می‌میرم، به جرم آنکه هنوز زنده بودم

Friday, December 24, 2010

اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو


حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو / و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو
هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن / وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو
رو سینه را چون سینه‌ها هفت آب شو از کینه‌ها / وآنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو
باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی / گر سوی مستان می‌روی مستانه شو مستانه شو
آن گوشوار شاهدان هم صحبت عارض شده / آن گوش و عارض بایدت دردانه شو دردانه شو
چون جان تو شد در هوا ز افسانه شیرین ما / فانی شو و چون عاشقان افسانه شو افسانه شو
تو لیلةالقبری برو تا لیلةالقدری شوی / چون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو
اندیشه‌ات جایی رود وآنگه تو را آن جا کشد / ز اندیشه بگذر چون قضا پیشانه شو پیشانه شو
قفلی بود میل و هوا بنهاده بر دل‌های ما / مفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو
بنواخت نور مصطفی آن استن حنانه را / کمتر ز چوبی نیستی حنانه شو حنانه شو
گوید سلیمان مر تو را بشنو لسان‌الطیر را / دامی و مرغ از تو رمد رو لانه شو رو لانه شو
گر چهره بنماید صنم پر شو از او چون آینه / ور زلف بگشاید صنم رو شانه شو رو شانه شو
تا کی دوشاخه چون رخی تا کی چو بیذق کم تکی / تا کی چو فرزین کژ روی فرزانه شو فرزانه شو
شکرانه دادی عشق را از تحفه‌ها و مال‌ها / هل مال را خود را بده شکرانه شو شکرانه شو
یک مدتی ارکان بدی یک مدتی حیوان بدی / یک مدتی چون جان شدی جانانه شو جانانه شو
ای ناطقه بر بام و در تا کی روی در خانه پر / نطق زبان را ترک کن بی‌چانه شو بی‌چانه شو

ــ مولانا

Wednesday, December 22, 2010

ناآمده از تو رهنمایی / دورست که ره برد به جایی


ای خاک تو تاج سربلندان / مجنون تو عقل هوشمندان
خورشید ز توست روشنی‌گیر / بی روشنی تو چشمۀ قیر
در راه تو عقل فکرت‌اندیش / صد سال اگر قدم نهد پیش
ناآمده از تو رهنمایی / دورست که ره برد به جایی
جز تو همه سرفکندۀ تو / هر نیست چو هست بندۀ تو
تسکین‌ده درد بی‌قراران / مرهم‌نه داغ دل‌فگاران
بر سستی پیری‌ام ببخشای / بر عجز فقیری‌ام ببخشای
زین برف که بر گلم نشسته‌ست / بس خار که در دلم شکسته‌ست
خواهم که کند به سویت آهنگ / در دامن رحمتت زند چنگ
باشد به چو من شکسته‌رایی / زین چنگ زدن رسد نوایی

ــ جامی (هفت اورنگ، لیلی و مجنون، سرآغاز)

Monday, December 20, 2010

بر آتش تو نشستیم و دود شوق برآمد


ندانمت به‌حقیقت که در جهان به که مانی / جهان و هر چه در او هست صورتند و تو جانی
به پای خویشتن آیند عاشقان به کمندت / که هر که را تو بگیری ز خویشتن برهانی
مرا مپرس که چونی به هر صفت که تو خواهی / مرا مگوی که چه نامی به هر لقب که تو خوانی
چنان به نظره اول ز شخص می‌ببری دل / که باز می‌نتواند گرفت نظره ثانی
تو پرده پیش گرفتی و ز اشتیاق جمالت / ز پرده‌ها به درافتاد رازهای نهانی
بر آتش تو نشستیم و دود شوق برآمد / تو ساعتی ننشستی که آتشی بنشانی
چو پیش خاطرم آید خیال صورت خوبت / ندانمت که چه گویم ز اختلاف معانی
مرا گناه نباشد نظر به روی جوانان / که پیر داند مقدار روزگار جوانی
تو را که دیده ز خواب و خمار باز نباشد / ریاضت من شب تا سحر نشسته چه دانی
من ای صبا ره رفتن به کوی دوست ندانم / تو می‌روی به سلامت سلام من برسانی
سر از کمند تو سعدی به هیچ روی نتابد / اسیر خویش گرفتی بکش چنان که تو دانی

ــ شیخ‌اجل سعدی