Friday, June 18, 2021

رودکی هزار ساله

 

بی روی تو خورشید جهان‌سوز مباد

هم بی‌تو چراغ عالم‌افروز مباد

با وصل تو کس چو من بدآموز مباد

روزی که ترا نبینم آن روز مباد

 

زمانه پندی آزادوار داد مرا

زمانه را چو نکو بنگری همه پندست

به روز نیک کسان گفت غم مخور زنهار

بسا کسا که به روز تو آرزومند است

زمانه گفت مرا خشم خویش دار نگاه

کرا زبان نه به بندست پای دربندست

 

شاد زی با سیاه چشمان شاد

که جهان نیست جز فسانه و باد

زآمده شادمان بباید بود

وز گذشته نکرد باید یاد

من و آن جعدموی غالیه‌بوی

من و آن ماهروی حورنژاد

نیکبخت آن کسی که داد و بخورد

شوربخت آن که او نخورد و نداد

باد و ابر است این جهان فسوس

باده پیش آر هر چه باداباد

شاد بوده است از این جهان هرگز

هیچ کس تا از او تو باشی شاد

داد دیده است از او به هیچ سبب

هیچ فرزانه تا تو بینی داد

 

این جهان پاک خواب‌کردار است

آن شناسد که دلش بیدار است

نیکی او به جایگاه بد است

شادی او به جای تیمار است

چه نشینی بدین جهان هموار

که همه کار او نه هموار است

کنش او نه خوب و چهرش خوب

زشت‌کردار و خوب‌دیدار است

 

سماع و بادهٔ گلگون و لعبتان چو ماه

اگر فرشته ببیند دراوفتد در چاه

نظر چگونه بدوزم که بهر دیدن دوست

ز خاک من همه نرگس دمد به جای گیاه

کسی که آگهی از ذوق عشق جانان یافت

ز خویش حیف بود گر دمی بود آگاه

به چشمت اندر بالار ننگری تو به روز

به شب به چشم کسان اندرون ببینی کاه

 

مرا بسود و فرو ریخت هر چه دندان بود

نبود دندان لا بل چراغ تابان بود

سپیدسیم زده بود و در و مرجان بود

ستارهٔ سحری بود و قطره باران بود

یکی نماند کنون زآن همه بسود و بریخت

چه نحس بود همانا که نحس کیوان بود

نه نحس کیوان بود و نه روزگار دراز

چه بود منت بگویم قضای یزدان بود

جهان همیشه چنین است گرد گردان است

همیشه تا بود آیینش گرد گردان بود

همان که درمان باشد به جای درد شود

و باز درد همان کز نخست درمان بود

 

ای آن که غمگنی و سزاواری

وندر نهان سرشک همی باری

از بهر آن کجا ببرم نامش

ترسم ز بخت انده و دشواری

رفت آن که رفت و آمد آنک آمد

بود آن که بود خیره چه غم داری

هموار کرد خواهی گیتی را

گیتی است کی پذیرد همواری

مستی مکن که نشنود او مستی

زاری مکن که نشنود او زاری

شو تا قیامت آید زاری کن

کی رفته را به زاری باز آری

آزار بیش بینی زین گردون

گر تو به هر بهانه بیازاری

گویی گماشته است بلایی او

بر هر که تو دل بر او بگماری

ابری پدید نی و کسوفی نی

بگرفت ماه و گشت جهان تاری

فرمان کنی و یا نکنی ترسم

بر خویشتن ظفر ندهی باری

تا بشکنی سپاه غمان بر دل

آن به که می بیاری و بگساری

اندر بلای سخت پدید آید

فضل و بزرگمردی و سالاری

 

زان می که گر سرشکی ازان درچکد به نیل

صدسال مست باشد از بوی او نهنگ

آهو به دشت اگر بخورد قطره‌ای ازو

غرنده شیر گردد و نندیشد از پلنگ

 

من موی خویش را نه از آن می‌کنم سیاه

تا باز نوجوان شوم و نو کنم گناه

چون جامه‌ها به وقت مصیبت سیه کنند

من موی از مصیبت پیری کنم سیاه

 

 

Friday, November 16, 2018

ورنه آتش را همان ذوقِ گلستان گشتن است


غیرِ عشقِ او که دردش عینِ درمان گشتن است
حاصلِ هر کارِ دیگر، جفتِ حرمان گشتن است

خوشدلی خواهی پیِ او گیر، کاندر باغِ مهر
صبح را از بویِ این گل، ذوقِ خندان گشتن است

شمع را زان رو خوش افتاده ست این خودسوختن
کز فنایِ تن، هوایِ او همه جان گشتن است

تا نهادی گنجِ رازِ عشقِ خود در خاکِ ما
قدسیان را ملتمس تشریفِ انسان گشتن است

تا سرِ زلف تو شد بازیچه ی دستِ نسیم
کار و بارِ جمعِ مشتاقان پریشان گشتن است

جام بشْکستند و اکنون وقتِ گُل خون می‌خورند:
حاصلِ آن توبه کردن این پشیمان گشتن است

از سرِ پیمانه گر سر می‌رود، لب بر مگیر
مَرد را از جان گذشتن به ز پیمان گشتن است

سایه! ایمانِ خلیلی نیست در این دامِ کفر
ورنه آتش را همان ذوقِ گلستان گشتن است.

-هوشنگ ابتهاج، ۱۳۵۳ش

Friday, October 26, 2018

همراه خود نسیم صبا می‌برد مرا / یا رب چو بوی گل به کجا می‌برد مرا؟
سوی دیار صبح رود کاروان شب / باد فنا به ملک بقا می‌برد مرا
با بال شوق ذره به خورشید می‌رسد / پرواز دل به سوی خدا می‌برد مرا
گفتم که بوی عشق که را می‌برد ز خویش؟ / مستانه گفت دل که مرا می‌برد مرا
برگ خزان‌رسیدۀ بی طاقتم رهی / یک بوسۀ نسیم ز جا می‌برد مرا

ــ رهی معیری

آب کم جو تشنگی آور بدست

هر چه رویید از پی محتاج رست / تا بیابد طالبی چیزی که جست
حق تعالی گر سماوات آفرید / از برای دفع حاجات آفرید
هر کجا دردی دوا آنجا رود / هر کجا فقری نوا آنجا رود
هر کجا مشکل جواب آنجا رود / هر کجا کشتی است آب آنجا رود
آب کم جو تشنگی آور بدست / تا بجوشد آب از بالا و پست

ــ مولانا


Thursday, March 22, 2018

Love

Martin Heidegger in a beautiful letter to Hannah Arendt, November 21, 1925:

"Why is love rich beyond all other possible human experiences and a sweet burden to those seized in its grasp? Because we become what we love and yet remain ourselves. Then we want to thank the beloved, but find nothing that suffices.
We can only thank with our selves. Love transforms gratitude into loyalty to our selves and unconditional faith in the other. That is how love steadily intensifies its innermost secret.
Here, being close is a matter of being at the greatest distance from the other-distance that lets nothing blur-but instead puts the "thou" into the mere presence-transparent but incomprehensible-of a revelation. The other's presence suddenly breaks into our life-no soul can come to terms with that. A human fate gives itself over to another human fate, and the duty of pure love is to keep this giving as alive as it was on the first day.
If you had met me when you were thirteen, if it had been after only a decade-such speculation is futile. No, it has happened now, when your life is silently preparing to become that of a woman, when you will take the intuition, longing, blossoming, and laughter of girlhood into your life and keep it as a source of goodness, of faith, of beauty, of unending womanly giving.
And what can I do at this moment?
I can take care that nothing in you shatters; that any burden and pain you have had in the past is purified; that what is foreign to you and what has happened to you yields.
The opportunities for womanly existence open to you are completely different from what the "student" in you believes, and much more positive than she suspects. May empty criticism fall away from you, and arrogant negativity recede.
May masculine inquiry learn what respect is from simple devotion; may one-sided activity learn breadth from the original unity of womanly Being.
Curiosity, gossip, and scholarly vanity cannot be eradicated; only woman can lend nobility to free intellectual life through the way she is.
When the new semester comes it will be May. Lilac will leap over the old walls and tree blossoms will well up in the secret gardens-and you will enter the old gate in a light summer dress. Summer evenings will come into your room and toll the quiet serenity of our life into your young soul. Soon they will awaken-the flowers your dear hands will pick, and the moss on the forest floor that you will walk on in your blissful dreams.
And soon, on a solitary climb, I will greet the mountains whose rocky stillness will meet you someday, and in its lines what I have kept of your essence will return. And I will visit the alpine lake, and look down from the steepest steepness of the precipice into its silent depths."

-- From "Letters 1925-1975". © Vittorio Klostermann GmbH: Frankfurt am Main 1998. English translation copyright © 2004 by Andrew Shields.

رسم بدعهدی ایام چو دید ابر بهار
گریه‌اش بر سمن و سنبل و نسرین آمد

روح بزرگ دکتر داریوش شایگان هم در بهار ۱۳۹۷ به آسمان‌ها پر کشید ...
امسال دقیقاً سی‌امین سال آشنایی من با نام و اندیشۀ داریوش شایگان است، همزمان با ورود به دانشگاه، آشنایی‌ای که به مکاشفه‌ای تحول‌بخش در زندگی من انجامید که چندین سال طول کشید تا نخستین آثارش هویدا شود و تا امروز هم ادامه دارد. در هنگامی که مرغ جوان فکر انتهایی برای آرزوهایش نمی‌دید و ناممکنی در جهان نمی‌شناخت، سخنان داریوش شایگان به رمیدگی و بی‌خانمانی دردآور من قرار و شکیبایی هدیه داد، و آموخت که باید اندیشید، و برای اندیشیدن باید توانایی پرسیدن داشت. او عشق به اندیشه و پرسش را تجسم بخشیده است. تنها چنین عشقی می‌تواند چنان ژرفا و فراخنایی را بگشاید که سخنان اندیشمندانۀ او ارزانی می‌داشت.
در این سی سال که عاشق او و نیازمند به او بودم، هرگز او را از نزدیک ملاقات نکردم. هر وقت حضورش را نیازی می‌افتاد به آثارش باز می‌گشتم و پس از دقایقی خلوت گویی دیگر سخنی نمی‌ماند. اما در حقیقت از بزرگی‌اش می‌ترسیدم و دوست نداشتم که محبت و مودت ملاقات آن ترس را کم کند؛ بر این باورم که او بزرگی مقام انسان را دریافته بود و از آن در اندیشه شده بود، اندیشه‌ای برخاسته از خوف و رجا و نجات‌بخش چنین خاستگاهی دارد.
فکر می‌کردم شاید به یاد او، یاد همواره زنده‌اش، باید هزاران جمله بنویسم. اما اکنون فقط می‌توانم بگویم که بزرگ بود چون راز و مرگش رازآلود. فکر نکنم کسی توقع داشت پس از چنین خاموشی طولانی و اخباری که امیدی نمی‌افزود، شایگان به تن در میان ما بماند ولی بانگ جرس هجرتش ضربه‌ای بزرگ بود به این عاشق کوچک، ضربه‌ای که خاموشی او را هم خاموش کرد.
یادش شادی افزا خواهد بود، کسی که نسل‌های متعدد را به اندیشیدن دلالت کرده بود.

گفت کسی خواجه سنایی بمرد
مرگ چنین خواجه نه کاریست خرد
کاه نبود او که به بادی پرید
آب نبود او که به سرما فسرد
شانه نبود او که به مویی شکست
دانه نبود او که زمینش فشرد
گنج زری بود در این خاکدان
کو دو جهان را بجوی می‌شمرد
قالب خاکی سوی خاکی فکند
جان خرد سوی سماوات برد

(دیوان شمس)

۲ فروردین ۱۳۹۷

Friday, November 4, 2016

عاقل‌تر از آنیم که دیوانه نباشیم

بی‌دوست شبی نیست که دیوانه نباشیم
مستیم اگر ساکن میخانه نباشیم
ما را چه غم ار باده نباشد که دمی نیست
از عمر که با نالۀ مستانه نباشیم
سرگشتۀ محضیم و درین وادی حیرت
عاقل‌تر از آنیم که دیوانه نباشیم
چون می‌نرسد دست به دامان حقیقت
سهل است اگر در پی افسانه نباشیم
هر شب به دعا می‌طلبیم اینکه نیاید
آن روز که ما در غم جانانه نباشیم
در خواب نبینیم پریشانی آن شب
کاشفتۀ گیسوی تو دردانه نباشیم
نامیم ترا شمع مراد خود و ننگ است
گر زآنکه به شیدایی پروانه نباشیم

ــ مهدی اخوان ثالث 

Sunday, July 31, 2016

بهار آمد گل و نسرین نیاورد
نسیمی بوی فروردین نیاورد
پرستو آمد و از گل خبر نیست
چرا گل با پرستو همسفر نیست
چه افتاد این گلستان را چه افتاد
كه آیین بهاران رفتش از یاد؟
چرا می‌نالد ابر برق در چشم؟
چه می‌گرید چنین زار از سر خشم؟
چرا خون می‌چكد از شاخۀ گل؟
چه پیش آمد؟ كجا شد بانگ بلبل؟
چه دردست این؟ چه دردست این؟ چه دردست؟
كه در گلزار ما این فتنه كرده است؟
چرا در هر نسیمی بوی خون است؟
چرا زلف بنفشه سرنگون است؟
چرا سر برده نرگس در گریبان؟
چرا بنشسته قمری چون غریبان؟
چرا پروانگان را پر شكسته است؟
چرا هر گوشه گرد غم نشسته است؟
چرا مطرب نمی‌خواند سرودی؟
چرا ساقی نمی‌گوید درودی؟
چه آفت راه این هامون گرفت است؟
چه دشت است این كه خاكش خون گرفت است؟
چرا خورشید فروردین فرو خفت؟
بهار آمد؟ گل نوروز نشكفت
مگر خورشید و گل را كس چه گفت است؟
كه این لب بسته و آن رخ نهفته است؟
مگر دارد بهار نورسیده
دل و جانی چو ما در خون كشیده
مگر گل نوعروس شوی مرده است؟
كه روی از سوگ و غم در پرده برده است؟
مگر خورشید را پاس زمین است؟
كه از خون شهیدان شرمگین است؟
بهارا تلخ منشین! خیز و پیش آی
گره وا كن ز ابرو چهره بگشای
بهارا خیز و زان ابر سبكرو
بزن آبی به روی سبزۀ نو
سرو رویی به سرو و یاسمن بخش
نوایی نو به مرغان چمن بخش
بر آر از آستین دست گل‌افشان
گلی بر دامن این سبزه بنشان
گریبان چاك شد از ناشكیبان
برون آور گل از چاك گریبان
نسیم صبحدم گو نرم برخیز
گل از خواب زمستانی برانگیز
بهارا بنگر این دشت مشوش
كه می بارد بر آن باران آتش
بهارا بنگر این خاك بلاخیز
كه شد هر خاربن چون دشنه خونریز
بهارا بنگر این صحرای غمناك
كه هر سو كشته‌ای افتاده بر خاك
بهارا بنگر این كوه و در و دشت
كه از خون جوانان لاله‌گون گشت
بهارا دامن‌افشان كن ز گلبن
مزار كشتگان را غرق گل كن
بهارا از گل و می آتشی ساز
پلاس درد و غم در آتش انداز
بهارا شور شیرینم برانگیز
شرار عشق دیرینم برانگیز
بهارا شور عشقم بیشتر كن
مرا با عشق او شیر و شكر كن
گهی چون جویبارم نغمه آموز
گهی چون آذرخشم رخ برافروز
مرا چون رعد و توفان خشمگین كن
جهان از بانگ خشمم پر طنین كن
بهارا زنده مانی زندگی بخش
به فروردین ما فرخندگی بخش
هنوز اینجا جوانی دلنشین است
هنوز اینجا نفس‌ها آتشین است
مبین كاین شاخه بشكسته خشك است
چو فردا بنگری پر بیدمشك است
مگو كاین سرزمینی شوره‌زار است
چو فردا در رسد رشك بهار است
بهارا باش كاین خون گل‌آلود
برآرد سرخ گل چون آتش از دود
برآید سرخ گل خواهی نخواهی
وگرنه خود صد خزان آرد تباهی
بهارا شاد بنشین شاد بخرام
بده كام گل و بستان ز گل كام
اگر خود عمر باشد سر برآریم
دل و جان در هوای هم گماریم
میان خون و آتش ره گشاییم
ازین موج و ازین توفان برآییم
دگربارت چو بینم شاد بینم
سرت سبز و دلت آباد بینم
به نوروز دگر هنگام دیدار
به آیین دگر آیی پدیدار

ــ هوشنگ ابتهاج
هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم
حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد
دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم
مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم
من رمیده دل آن به که در سماع نیایم
که گر به پای درآیم به دربرند به دوشم
بیا به صلح من امروز در کنار من امشب
که دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشم
مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت
که تندرست ملامت کند چو من بخروشم
مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن
سخن چه فایده گفتن چو پند می‌ننیوشم
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم
ــ شیخ اجل سعدی

Wednesday, October 8, 2014

باران به دامن است هوای گرفته را

بیداد رفت لالۀ بر باد رفته را / یا رب خزان چه بود بهار شکفته را
هر لاله‌ای که از دل این خاکدان دمید / نو کرد داغ ماتم یاران رفته را
جز در صفای اشک دلم وا نمی‌شود / باران به دامن است هوای گرفته را
وای ای مه دو هفته چه جای محاق بود / آخر محاق نیست که ماه دو هفته را
برخیز لاله بند گلوبند خود بتاب / آورده‌ام به دیده گهرهای سفته را
ای کاش ناله‌های چو من بلبلی حزین / بیدار کردی آن گل در خاک خفته را
گر سوزد استخوان جوانان شگفت نیست / تب موم سازد آهن و پولاد تفته را
یارب چه‌ها به سینۀ این خاکدان در است / کس نیست واقف این همه راز نهفته را
راه عدم نرفت کس از رهروان خاک / چون رفت خواهی این همه راه نرفته را
لب دوخت هر که را که بدو راز گفت دهر / تا باز نشنود ز کس این راز گفته را
لعلی نسفت کِلک دُرافشان شهریار / در رشته چون کشم دُر و لعل نسفته را

ــ شهریار