بی
روی تو خورشید جهانسوز مباد
هم
بیتو چراغ عالمافروز مباد
با
وصل تو کس چو من بدآموز مباد
روزی
که ترا نبینم آن روز مباد
زمانه
پندی آزادوار داد مرا
زمانه
را چو نکو بنگری همه پندست
به
روز نیک کسان گفت غم مخور زنهار
بسا
کسا که به روز تو آرزومند است
زمانه
گفت مرا خشم خویش دار نگاه
کرا
زبان نه به بندست پای دربندست
شاد
زی با سیاه چشمان شاد
که
جهان نیست جز فسانه و باد
زآمده
شادمان بباید بود
وز
گذشته نکرد باید یاد
من
و آن جعدموی غالیهبوی
من
و آن ماهروی حورنژاد
نیکبخت
آن کسی که داد و بخورد
شوربخت
آن که او نخورد و نداد
باد
و ابر است این جهان فسوس
باده
پیش آر هر چه باداباد
شاد
بوده است از این جهان هرگز
هیچ
کس تا از او تو باشی شاد
داد
دیده است از او به هیچ سبب
هیچ
فرزانه تا تو بینی داد
این
جهان پاک خوابکردار است
آن
شناسد که دلش بیدار است
نیکی
او به جایگاه بد است
شادی
او به جای تیمار است
چه
نشینی بدین جهان هموار
که
همه کار او نه هموار است
کنش
او نه خوب و چهرش خوب
زشتکردار
و خوبدیدار است
سماع
و بادهٔ گلگون و لعبتان چو ماه
اگر
فرشته ببیند دراوفتد در چاه
نظر
چگونه بدوزم که بهر دیدن دوست
ز
خاک من همه نرگس دمد به جای گیاه
کسی
که آگهی از ذوق عشق جانان یافت
ز
خویش حیف بود گر دمی بود آگاه
به
چشمت اندر بالار ننگری تو به روز
به
شب به چشم کسان اندرون ببینی کاه
مرا
بسود و فرو ریخت هر چه دندان بود
نبود
دندان لا بل چراغ تابان بود
سپیدسیم
زده بود و در و مرجان بود
ستارهٔ
سحری بود و قطره باران بود
یکی
نماند کنون زآن همه بسود و بریخت
چه
نحس بود همانا که نحس کیوان بود
نه
نحس کیوان بود و نه روزگار دراز
چه
بود منت بگویم قضای یزدان بود
جهان
همیشه چنین است گرد گردان است
همیشه
تا بود آیینش گرد گردان بود
همان
که درمان باشد به جای درد شود
و
باز درد همان کز نخست درمان بود
ای
آن که غمگنی و سزاواری
وندر
نهان سرشک همی باری
از
بهر آن کجا ببرم نامش
ترسم
ز بخت انده و دشواری
رفت
آن که رفت و آمد آنک آمد
بود
آن که بود خیره چه غم داری
هموار
کرد خواهی گیتی را
گیتی
است کی پذیرد همواری
مستی
مکن که نشنود او مستی
زاری
مکن که نشنود او زاری
شو
تا قیامت آید زاری کن
کی
رفته را به زاری باز آری
آزار
بیش بینی زین گردون
گر
تو به هر بهانه بیازاری
گویی
گماشته است بلایی او
بر
هر که تو دل بر او بگماری
ابری
پدید نی و کسوفی نی
بگرفت
ماه و گشت جهان تاری
فرمان
کنی و یا نکنی ترسم
بر
خویشتن ظفر ندهی باری
تا
بشکنی سپاه غمان بر دل
آن
به که می بیاری و بگساری
اندر
بلای سخت پدید آید
فضل
و بزرگمردی و سالاری
زان
می که گر سرشکی ازان درچکد به نیل
صدسال
مست باشد از بوی او نهنگ
آهو
به دشت اگر بخورد قطرهای ازو
غرنده
شیر گردد و نندیشد از پلنگ
من
موی خویش را نه از آن میکنم سیاه
تا
باز نوجوان شوم و نو کنم گناه
چون
جامهها به وقت مصیبت سیه کنند
من
موی از مصیبت پیری کنم سیاه
