Wednesday, October 10, 2012

چون برآمد آفتابت محو شد گفتارها

در میان پرده خون عشق را گلزارها / عاشقان را با جمال عشق بی‌چون کارها
عقل گوید شش جهت حدست و بیرون راه نیست / عشق گوید راه هست و رفته‌ام من بارها
عقل بازاری بدید و تاجری آغاز کرد / عشق دیده زان سوی بازار او بازارها
ای بسا منصور پنهان ز اعتماد جان عشق / ترک منبرها بگفته برشده بر دارها
عاشقان دردکش را در درونه ذوق‌ها / عاقلان تیره‌دل را در درون انکارها
عقل گوید پا منه کاندر فنا جز خار نیست / عشق گوید عقل را کاندر توست آن خارها
هین خمش کن خار هستی را ز پای دل بکن / تا ببینی در درون خویشتن گلزارها
شمس تبریزی تویی خورشید اندر ابر حرف / چون برآمد آفتابت محو شد گفتارها

ــ مولانا

Monday, October 8, 2012

ما را سفری فتاد بی‌ما

ما را سفری فتاد بی‌ما / آنجا دل ما گشاد بی‌ما
آن مه که ز ما نهان همی‌شد / رخ بر رخ ما نهاد بی‌ما
چون در غم دوست جان بدادیم / ما را غم او بزاد بی‌ما
ماییم همیشه مست بی‌می / ماییم همیشه شاد بی‌ما
ما را مکنید یاد هرگز / ما خود هستیم یاد بی‌ما
بی ما شده‌ایم شاد گوییم / ای ما که همیشه باد بی‌ما

ــ مولانا

Sunday, October 7, 2012

صبا از عشق من رمزی بگو با آن شه خوبان

هر آن کو خاطر مجموع و یار نازنین دارد / سعادت همدم او گشت و دولت همنشین دارد
حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است / کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد
دهان تنگ شیرینش مگر ملک سلیمان است / که نقش خاتم لعلش جهان زیر نگین دارد
لب لعل و خط مشکین چو آنش هست و اینش هست / بنازم دلبر خود را که حسنش آن و این دارد
به خواری منگر ای منعم ضعیفان و نحیفان را / که صدر مجلس عشرت گدای رهنشین دارد
چو بر روی زمین باشی توانایی غنیمت دان / که دوران ناتوانی‌ها بسی زیر زمین دارد
بلاگردان جان و تن دعای مستمندان است / که بیند خیر از آن خرمن که ننگ از خوشه چین دارد
صبا از عشق من رمزی بگو با آن شه خوبان / که صد جمشید و کیخسرو غلام کم‌ترین دارد
و گر گوید نمی‌خواهم چو حافظ عاشق مفلس / بگوییدش که سلطانی گدایی همنشین دارد

ــ لسان‌الغیب حافظ