نامدگان و رفتگان از دو کرانۀ زمان
/ سوی تو میدوند هان ای تو همیشه در میان
در چمن تو میچرد آهوی دشت آسمان
/ گرد سر تو میپرد باز سپید کهکشان
هرچه به گرد خویشتن مینگرم درین چمن
/ آینۀ ضمیر من جز تو نمیدهد نشان
ای گل بوستانسرا از پس پردهها درآ
/ بوی تو میکشد مرا وقت سحر به بوستان
ای که نهان نشستهای باغ درون هستهای
/ هسته فروشکستهای کاین همه باغ شد روان
مست نیاز من شدی پردۀ ناز پس زدی
/ از دل خود برآمدی آمدن تو شد جهان
آه که میزند برون از سر و سینه موج
خون / من چه کنم که از درون دست تو میکشد کمان
پیش وجودت از عدم زنده و مرده را چه
غم / کز نفس تو دم به دم میشنویم بوی جان
پیش تو جامه در برم نعره زند که بر
درم / آمدمت که بنگرم گریه نمیدهد امان
ــ ه ا سایه
No comments:
Post a Comment