Tuesday, November 15, 2011

از درون دست تو می‌کشد کمان

نامدگان و رفتگان از دو کرانۀ زمان / سوی تو می‌دوند هان ای تو همیشه در میان
در چمن تو می‌چرد آهوی دشت آسمان / گرد سر تو می‌پرد باز سپید کهکشان
هرچه به گرد خویشتن می‌نگرم درین چمن / آینۀ ضمیر من جز تو نمی‌دهد نشان
ای گل بوستان‌سرا از پس پرده‌ها درآ / بوی تو می‌کشد مرا وقت سحر به بوستان
ای که نهان نشسته‌ای باغ درون هسته‌ای / هسته فروشکسته‌ای کاین همه باغ شد روان
مست نیاز من شدی پردۀ ناز پس زدی / از دل خود برآمدی آمدن تو شد جهان
آه که می‌زند برون از سر و سینه موج خون / من چه کنم که از درون دست تو می‌کشد کمان
پیش وجودت از عدم زنده و مرده را چه غم / کز نفس تو دم به دم می‌شنویم بوی جان
پیش تو جامه در برم نعره زند که بر درم / آمدمت که بنگرم گریه نمی‌دهد امان

ــ ه‍ ا سایه

No comments:

Post a Comment