Tuesday, August 10, 2010

زاهد پشیمان را ذوق باده خواهد کشت

وقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانی / حاصل از حیات ای جان این دم است تا دانی
کام بخشی گردون عمر در عوض دارد / جهد کن که از دولت داد عیش بستانی
باغبان چو من زین جا بگذرم حرامت باد / گر به جای من سروی غیر دوست بنشانی
زاهد پشیمان را ذوق باده خواهد کشت / عاقلا مکن کاری کآورد پشیمانی
محتسب نمی‌داند این قدر که صوفی را / جنس خانگی باشد همچو لعل رمانی
با دعای شبخیزان ای شکردهان مستیز / در پناه یک اسم است خاتم سلیمانی
پند عاشقان بشنو و از در طرب بازآ / کاین همه نمی‌ارزد شغل عالم فانی
یوسف عزیزم رفت ای برادران رحمی / کز غمش عجب بینم حال پیر کنعانی
پیش زاهد از رندی دم مزن که نتوان گفت / با طبیب نامحرم حال درد پنهانی
می‌روی و مژگانت خون خلق می‌ریزد / تیز می‌روی جانا ترسمت فرومانی
دل ز ناوک چشمت گوش داشتم لیکن / ابروی کماندارت می‌برد به پیشانی
جمع کن به احسانی حافظ پریشان را / ای شکنج گیسویت مجمع پریشانی
گر تو فارغی از ما ای نگار سنگین دل / حال خود بخواهم گفت پیش آصف ثانی

No comments:

Post a Comment