چشمی که ندارد نظری حلقۀ
دام است / هر لب که سخنسنج نباشد لب بام است
بیجوهری از هرزهسراییست زبان را / تیغیکه به زنگار فرو رفت نیام
است
مغرور کمالی ز فلک شکوه چه لازم / کار تو هم از پختگی طبع تو خام است
ای شعلۀ امید نفس سوخته تا چند / فرداست که پرواز تو فرسودۀ دام است
نومیدیام از قید جهان شکوه ندارد / با دام و قفس طایر پرریخته رام
است
کی صبح نقاب افکند از چهره که امشب / آیینۀ بخت سیهم در کف شام است
نی صبر به دل ماند و نه حیرت به نظرها / ای سیل دل و برق نظر این چه
خرام است
مستند اسیران خم و پیچ محبت / در حلقۀ گیسوی تو ذکر خط جام است
بگذر ز غنا تا نشوی دشمن احباب / اول سبق حاصل زر ترک سلام است
گویند بهشت است همان راحت جاوید / جاییکه به داغی نتپد دل چه مقام
است
چشم تو نبسته است مگر گفت و شنودت / محو خودی ای بیخبر افسانه کدام
است
بیدل به گمان محو یقینم چه توان کرد / کم فرصتی از وصلپرستان چه
پیام است
بیدل دهلوی
No comments:
Post a Comment