روزگاریست که سودای بتان دین من است / غم این کار نشاط دل غمگین من است
دیدن روی تو را دیدۀ جانبین باید / وین کجا مرتبۀ چشم جهانبین من است
یار من باش که زیب فلک و زینت دهر / از مه روی تو و اشک چو پروین من است
تا مرا عشق تو تعلیم سخن گفتن کرد / خلق را ورد زبان مدحت و تحسین من است
دولت فقر خدایا به من ارزانی دار / کاین کرامت سبب حشمت و تمکین من است
واعظ شحنهشناس این عظمت گو مفروش / زان که منزلگه سلطان دل مسکین من است
یا رب این کعبۀ مقصود تماشاگه کیست / که مغیلان طریقش گل و نسرین من است
حافظ از حشمت پرویز دگر قصه مخوان / که لبش جرعه کش خسرو شیرین من است
ــ لسانالغیب حافظ
No comments:
Post a Comment