من چرا دل به تو دادم که دلم میشکنی / یا چه کردم که نگه باز به من مینکنی
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست / تا ندانند حریفان که تو منظور منی
دیگران چون بروند از نظر از دل بروند / تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی
تو همایی و من خسته بیچاره گدای / پادشاهی کنم ار سایه به من برفکنی
بندهوارت به سلام آیم و خدمت بکنم / ور جوابم ندهی میرسدت کبر و منی
مرد راضیست که در پای تو افتد چون گوی / تا بدان ساعد سیمینش به چوگان بزنی
مست بی خویشتن از خمر ظلومست و جهول / مستی از عشق نکو باشد و بی خویشتنی
تو بدین نعت و صفت گر بخرامی در باغ / باغبان بیند و گوید که تو سرو چمنی
من بر از شاخ امیدت نتوانم خوردن / غالب الظن و یقینم که تو بیخم بکنی
خوان درویش به شیرینی و چربی بخورند / سعدیا چرب زبانی کن و شیرین سخنی
ــ سعدی شیرینسخن
No comments:
Post a Comment