آن همه مرغان چو بیدل ماندند / همچو مرغ نیم بسمل ماندند
محو میبودند و گم ناچیز هم / تا برآمد روزگاری نیز هم
آخر از پیشان عالی درگهی / چاوش عزت برآمد ناگهی
دید سی مرغ خرف را مانده باز / بال و پرنه جان شده در تن گداز
پای تا سر در تحیر مانده / نه تهیشان مانده نه پُر مانده
گفت هان ای قوم از شهر کهاید / در چنین منزلگه از بهر چهاید
چیست ای بیحاصلان نام شما / یا کجا بودست آرام شما
یا شما را کس چه گوید در جهان / با چه کارآیند مشتی ناتوان
جمله گفتند آمدیم این جایگاه / تا بود سیمرغ ما را پادشاه
ما همه سرگشتگان درگهیم / بیدلان و بیقراران رهیم
مدتی شد تا درین راه آمدیم / از هزاران سی به درگاه آمدیم
بر امیدی آمدیم از راه دور / تا بود ما را درین حضرت حضور
کی پسندد رنج ما آن پادشاه / آخر از لطفی کند در ما نگاه
گفت آن چاوش کای سرگشتگان / همچو در خون دل آغشتگان
گر شما باشید و گرنه در جهان / اوست مطلق پادشاه جاودان
صد هزاران عالم پر از سپاه / هست موری بر در این پادشاه
از شما آخر چه خیزد جز زحیر / بازپسگردید ای مشتی حقیر
زان سخن هر یک چنان نومید شد / کان زمان چون مردۀ جاوید شد
جمله گفتند این معظم پادشاه / گر دهد ما را بخواری سر به راه
زو کسی را خواریی هرگز نبود / ور بود زو خواریی از عز نبود
ــ عطار، منطقالطیر، سی مرغ در پیشگاه سیمرغ
No comments:
Post a Comment