Thursday, February 10, 2011

آن چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم

 زلف‌آشفته و خوی‌کرده و خندان‌لب و مست / پیرهن‌چاک و غزل‌خوان و صراحی در دست
نرگسش عربده‌جوی و لبش افسوس کنان / نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست
سر فراگوش من آورد به آواز حزین / گفت ای عاشق دیرینۀ من خوابت هست
عاشقی را که چنین بادۀ شبگیر دهند / کافر عشق بود گر نشود باده پرست
برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر / که ندادند جز این تحفه به ما روز الست
آن چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم / اگر از خمر بهشت است وگر باده مست
خندۀ جام می و زلف گره گیر نگار / ای بسا توبه که چون توبۀ حافظ بشکست

ــ لسان‌الغیب حافظ

No comments:

Post a Comment