چیزی هست که من آن را نمیدانم.
و از قرار باید بدانم.
نمیدانم آن چیست که نمیدانم، و هنوز اما باید بدانم.
احساس میکنم که ابله مینمایم،
اگر بهنظر رسد که آن را ندانم،
و هم ندانم چیست که آن را نمیدانم.
پس وانمود میکنم که میدانم.
این اعصابخردکن است،
چون نمیدانم چه چیز را باید وانمود کنم که میدانم.
این است، وانمود میکنم که همه چیز را میدانم.
احساس میکنم شما میدانید که چه باید بدانم،
ولی نمیتوانید به من بگویید که چیست،
چون نمیدانید که من نمیدانم آن چیز چیست.
شاید آنچه را که من نمیدانم شما بدانید،
ولی نه این را که من آن را نمیدانم،
و من نمیتوانم این را به شما بگویم،
این است که، شما مجبورید همه چیزها را به من بگویید.
Argyris & Shon, Theory in Practice, 1974
ترجمۀ دکتر حمید ندیمی در: صفه، ش ۲۵، ص ۳۰.
No comments:
Post a Comment