Tuesday, November 23, 2010

وجود حاضر غایب


از هر چه می‌رود سخن دوست خوشترست / پیغام آشنا نفس روح پرورست
هرگز وجود حاضر غایب شنیده‌ای / من در میان جمع و دلم جای دیگرست
شاهد که در میان نبود شمع گو بمیر / چون هست اگر چراغ نباشد منورست
ابنای روزگار به صحرا روند و باغ / صحرا و باغ زنده دلان کوی دلبرست
جان می‌روم که در قدم اندازمش ز شوق / درمانده‌ام هنوز که نزلی محقرست
کاش آن به خشم‌رفتۀ ما آشتی‌کنان / بازآمدی که دیدۀ مشتاق بر درست
جانا دلم چو عود بر آتش بسوختی / وین دم که می‌زنم ز غمت دود مجمرست
شب‌های بی توام شب گورست در خیال / ور بی تو بامداد کنم روز محشرست
گیسوت عنبرینه گردن تمام بود / معشوق خوب‌روی چه محتاج زیورست
سعدی خیال بیهده بستی امید وصل / هجرت بکشت و وصل هنوزت مصورست
زنهار از این امید درازت که در دلست / هیهات از این خیال محالت که در سرست

ــ شیخ اجل سعدی

No comments:

Post a Comment