Monday, October 4, 2010

کوچه‌سار شب

در این سرای بی کسی،
کسی به در نمی‌زند
به دشت پر ملال ما،
پرنده پر نمی‌زند
یکی ز شب گرفتگان،
چراغ برنمی‌کند
کسی به کوچه‌سار شب،
در سحر نمی‌زند

نشسته‌ام
در انتظار این غبار بی‌سوار
دریغ کز شبی چنین
سپیده سر نمی‌زند

گذرگهی‌ست پر ستم،
که اندرو به غیر غم
یکی صلای آشنا
به رهگذر نمی‌زند

دل خراب من
دگر خراب‌تر نمی‌شود
که خنجر غمت
ازین
خراب‌تر
نمی‌زند

چه چشم پاسخ است از این
دریچه‌های بسته‌ات؟
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی‌زند!

نه سایه دارم و نه بر،
بیفکنندم و سزاست
وگرنه بر درخت تر،
کسی تبر نمی‌زند.

ــ هوشنگ ابتهاج (سایه)

No comments:

Post a Comment