Friday, October 15, 2010

مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم / نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم / شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم
حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد / دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم
مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی / که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم
من رمیده دل آن به که در سماع نیایم / که گر به پای درآیم به دربرند به دوشم
بیا به صلح من امروز در کنار من امشب / که دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشم
مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم / که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت / که تندرست ملامت کند چو من بخروشم
مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن / سخن چه فایده گفتن چو پند می‌ننیوشم
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل / و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

ــ سعدی شیرین سخن

No comments:

Post a Comment