Sunday, July 25, 2010

جَزای آن که نگفتیم شکر روز وصال


جَزای آن که نگفتیم شکر روز وصال / شب فِراق نخفتیم لاجَرَم ز خیال
بدار یک نفس ای قاید این زمام جمال / که دیده سیر نمی‌گردد از نظر به جمال
دگر به گوش فراموش عهد سنگین دل / پیام ما که رساند مگر نسیم شِمال؟
به تیغِ هندی دشمن قتال می‌نکند / چنان که دوست به شمشیرِ غمزه قتال
جماعتی که نظر را حرام می‌گویند / نظر حرام بکردند و خون خلق حَلال
غزال اگر به کمند اوفتد عجب نبود / عجب فتادن مردست در کمند غزال
تو بر کنار فُراتی ندانی این معنی / به راه بادیه دانند قدر آب زلال
اگر مراد نصیحت کنان ما اینست / که ترک دوست بگویيم تصوریست محال
به خاک پای تو داند که تا سرم نرود / ز سر به درنرود همچنان امید وصال
حدیث عشق چه حاجت که بر زبان آری؟ / به آب دیده خونین نبشته صورتِ حال
سخن دراز کشیدیم و همچنان باقیست / که ذکر دوست نیارد به هیچ گونه ملال
به ناله کار میسر نمی‌شود سعدی! / ولیک نالۀ بیچارگان خوشست، بنال

شیخ اجل، سعدی

No comments:

Post a Comment