Thursday, January 27, 2011

راهی است راه عشق


راهی است راه عشق که هیچش کناره نیست / آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست
هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود / در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست
ما را ز منع عقل مترسان و می بیار / کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست
از چشم خود بپرس که ما را که می‌کشد / جانا گناه طالع و جرم ستاره نیست
او را به چشم پاک توان دید چون هلال / هر دیده جای جلوۀ آن ماه‌پاره نیست
فرصت شمر طریقۀ رندی که این نشان / چون راه گنج بر همه کس آشکاره نیست
نگرفت در تو گریه حافظ به هیچ رو / حیران آن دلم که کم از سنگ خاره نیست

ــ لسان‌الغیب حافظ

Monday, January 24, 2011

روزگاری است که دل چهرۀ مقصود ندید

ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار / ببر اندوه دل و مژدۀ دلدار بیار
نکته‌ای روح‌فزا از دهن دوست بگو / نامه‌ای خوش‌خبر از عالم اسرار بیار
تا معطر کنم از لطف نسیم تو مشام / شمه‌ای از نفحات نفس یار بیار
به وفای تو که خاک ره آن یار عزیز / بی غباری که پدید آید از اغیار بیار
گردی از رهگذر دوست به کوری رقیب / بهر آسایش این دیدۀ خونبار بیار
خامی و ساده‌دلی شیوۀ جانبازان نیست / خبری از بر آن دلبر عیار بیار
شکر آن را که تو در عشرتی ای مرغ چمن / به اسیران قفس مژدۀ گلزار بیار
کام جان تلخ شد از صبر که کردم بی دوست / عشوه‌ای زان لب شیرین شکربار بیار
روزگاری است که دل چهرۀ مقصود ندید / ساقیا آن قدح آینه‌کردار بیار
دلق حافظ به چه ارزد به می‌اش رنگین کن / وان گهش مست و خراب از سر بازار بیار

ــ لسان‌الغیب حافظ

Friday, January 21, 2011

بنی‌آدم اعضای یک پیکرند

بر بالین تربت یحیی پیغامبر (ع) معتکف بودم در جامع دمشق که یکی از ملوک عرب که به بی‌انصافی منسوب بود اتفاقاً به زیارت آمد و نماز و دعا کرد و حاجت خواست
درویش و غنی بندۀ این خاک درند / و آنان که غنی‌ترند محتاج‌ترند
آنگه مرا گفت از آنجا که همت درویشانست و صدق معاملت ایشان خاطری همراه من کنند که از دشمنی صعب اندیشناکم گفتمش بر رعیت ضعیف رحمت کن تا از دشمن قوی زحمت نبینی.
به بازوان توانا و قوت سر دست / خطاست پنجۀ مسکین ناتوان بشکست
نترسد آنکه بر افتادگان نبخشاید / که گر ز پای درآید کسش نگیرد دست
هر آنکه تخم بدی کشت و چشم نیکی داشت / دماغ بیهده پخت و خیال باطل بست
ز گوش پنبه برون آر و داد خلق بده / وگر تو می‌ندهی داد روز دادی هست
بنی‌آدم اعضای یک پیکرند / که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار / دگر عضوها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بی غمی / نشاید که نامت نهند آدمی

ــ شیخ اجل سعدی، گلستان، باب اول در سیرت پادشاهان، حکایت شمارۀ ۱۰

منم که دیده به دیدار دوست کردم باز

منم که دیده به دیدار دوست کردم باز / چه شکر گویمت ای کارساز بنده نواز
نیازمند بلا گو رخ از غبار مشوی / که کیمیای مراد است خاک کوی نیاز
ز مشکلات طریقت عنان متاب ای دل / که مرد راه نیندیشد از نشیب و فراز
طهارت ار نه به خون جگر کند عاشق / به قول مفتی عشقش درست نیست نماز
در این مقام مجازی بجز پیاله مگیر / در این سراچه بازیچه غیر عشق مباز
به نیم بوسه دعایی بخر ز اهل دلی / که کید دشمنت از جان و جسم دارد باز
فکند زمزمۀ عشق در حجاز و عراق / نوای بانگ غزل‌های حافظ از شیراز

ــ لسان‌الغیب حافظ

Sunday, January 16, 2011

ز هر چه هست گزیرست و ناگزیر از دوست


ز هر چه هست گزیرست و ناگزیر از دوست / به قول هر که جهان مهر برمگیر از دوست
به بندگی و صغیری گرت قبول کند / سپاس دار که فضلی بود کبیر از دوست
به جای دوست گرت هر چه در جهان بخشند / رضا مده که متاعی بود حقیر از دوست
جهان و هر چه در او هست با نعیم بهشت / نه نعمتیست که بازآورد فقیر از دوست
نه گر قبول کنندت سپاس داری و بس / که گر هلاک شوی منتی پذیر از دوست
مرا که دیده به دیدار دوست برکردم / حلال نیست که بر هم نهم به تیر از دوست
و گر چنان که مصور شود گزیر از عشق / کجا روم که نمی‌باشدم گزیر از دوست
به هر طریق که باشد اسیر دشمن را / توان خرید و نشاید خرید اسیر از دوست
که در ضمیر من آید ز هر که در عالم / که من هنوز نپرداختم ضمیر از دوست
تو خود نظیر نداری و گر بود به مثل / من آن نیم که بدل گیرم و نظیر از دوست
رضای دوست نگه دار و صبر کن سعدی / که دوستی نبود ناله و نفیر از دوست

ــ شیخ اجل سعدی



Monday, January 10, 2011

تسخیر تمدن فرنگی

 «در این رساله بیشتر سخن از فارسی و فکلیست چراکه فارسی یگانه وسیلۀ تسخیر تمدن فرهنگی و فکلی بزرگ‌ترین دشمن فارسی یعنی مانع راه پیشرفت حقیقیست. وی هرگز ما را به تمدن فرنگی رهبری نخواهد کرد زیرا که بیچاره خود در وادی حیرت و ضلالت گم شده و در عالم ظواهر سرگردانست. از فرنگی نیز راهنمائی صادقانه توقع داشتن از ابلهی و خامی و دلیل فرنگی نشناختنست. پس باید خود، بی‌واسطۀ این دو، یکی بدکاری نادان و دیگری دانائی بدخواه، به تسخیر تمدن فرنگی بپردازیم. و از راه زبان فارسی به این دستگاه عظیم که خلاصه و ثمرۀ چندین هزار سال فکر و کار بشرست به دلالت عقل پی ببریم. [...] مخالفت ما شاگردان فارسی‌خوان با فضولی و گستاخی و سیاهکاری فکلیست نه با جهل او. نادان پندپذیر که از جهل خود شرمنده و در پی تحصیل معرفت باشد فکلی نیست. هوشنگ هناوید را دشمن خوانده‌ایم چراکه نادانست و ایران‌ناشناس و با همه بی‌دانشی مدعی اصلاح‌کردن ایران و زبان ایران و ترویج تمدن فرنگی سخن ما آنست که این جاهل غافل را به فارسی و دقائق امور مهد زبان فارسی و تمدن عالی فرنگی چکار. اگر فکلی هم مثل سایر عوام‌الناس ایرانی نانی بخورد و عمری بگذراند کسی با او نزاعی نخواهد کرد و اگر این مطلب سست و عقیده نادرستش را به هر زبانی و به هر خطی که بپسندد بنویسد و چاپ کند کسی را با او کاری نیست چراکه سفیه در همه جا هست، منتهی در مملکت منظم منزل مخصوص و پرستار دارد و در کشور نامنظم آزادست و بی‌پرستار. نزاع بر سر زورگوئی فکلیست که می‌خواهد خود را به این و آن ببندد و به هر راهی که ممکن باشد اوضاعی پیش آورد که ایرانی هیچ یک از کتب فارسی را نفهمد و محروم از حقایق تمدن فرنگی و بی‌نصیب از گنج پر از گوهر فارسی حیران و سرگردان بماند.»

سیدفخرالدین شادمان. تسخیر تمدن فرنگی، تهران: گام نو، ۱۳۸۲، ص ۷۲ـ۷۳.

Sunday, January 9, 2011

عشاق را فریادرس


ای نوبهار عاشقان داری خبر از یار ما / ای از تو آبستن چمن و ای از تو خندان باغ‌ها
ای بادهای خوش نفس عشاق را فریادرس / ای پاکتر از جان و جا آخر کجا بودی کجا
ای فتنۀ روم و حبش حیران شدم کاین بوی خوش / پیراهن یوسف بود یا خود روان مصطفی
ای جویبار راستی از جوی یار ماستی / بر سینه‌ها سیناستی بر جان‌هایی جان‌فزا
ای قیل و ای قال تو خوش و ای جمله اشکال تو خوش / ماه تو خوش سال تو خوش ای سال و مه چاکر تو را

ــ مولانا

Thursday, January 6, 2011

باغبان چو من زینجا بگذرم


وقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانی / حاصل از حیات ای جان این دم است تا دانی
کام‌بخشی گردون عمر در عوض دارد / جهد کن که از دولت داد عیش بستانی
باغبان چو من زینجا بگذرم حرامت باد / گر به جای من سروی غیر دوست بنشانی
زاهد پشیمان را ذوق باده خواهد کشت / عاقلا مکن کاری کآورد پشیمانی
محتسب نمی‌داند این قدر که صوفی را / جنس خانگی باشد همچو لعل رمانی
با دعای شبخیزان ای شکردهان مستیز / در پناه یک اسم است خاتم سلیمانی
پند عاشقان بشنو و از در طرب بازآ / کاین همه نمی‌ارزد شغل عالم فانی
یوسف عزیزم رفت ای برادران رحمی / کز غمش عجب بینم حال پیر کنعانی
پیش زاهد از رندی دم مزن که نتوان گفت / با طبیب نامحرم حال درد پنهانی
می‌روی و مژگانت خون خلق می‌ریزد / تیز می‌روی جانا ترسمت فرومانی
دل ز ناوک چشمت گوش داشتم لیکن / ابروی کماندارت می‌برد به پیشانی
جمع کن به احسانی حافظ پریشان را / ای شکنج گیسویت مجمع پریشانی
گر تو فارغی از ما ای نگار سنگین دل / حال خود بخواهم گفت پیش آصف ثانی

ــ لسان‌الغیب حافظ

لاابالی و سودایی


لاابالی چه کند دفتر دانایی را / طاقت وعظ نباشد سر سودایی را
آب را قول تو با آتش اگر جمع کند / نتواند که کند عشق و شکیبایی را
دیده را فایده آنست که دلبر بیند / ور نبیند چه بود فایده بینایی را
عاشقان را چه غم از سرزنش دشمن و دوست / یا غم دوست خورد یا غم رسوایی را
همه دانند که من سبزۀ خط دارم دوست / نه چو دیگر حیوان سبزۀ صحرایی را
من همان روز دل و صبر به یغما دادم / که مقید شدم آن دلبر یغمایی را
سرو بگذار که قدی و قیامی دارد / گو ببین آمدن و رفتن رعنایی را
گر برانی نرود ور برود بازآید / ناگزیرست مگس دکۀ حلوایی را
بر حدیث من و حسن تو نیفزاید کس / حد همینست سخندانی و زیبایی را
سعدیا نوبتی امشب دهل صبح نکوفت / یا مگر روز نباشد شب تنهایی را

ــ شیخ اجل سعدی

Tuesday, January 4, 2011

ای پیک پی‌خجسته که داری نشان دوست

ای پیک پی‌خجسته که داری نشان دوست / با ما مگو بجز سخن دل‌نشان دوست
حال از دهان دوست شنیدن چه خوش بود / یا از دهان آن که شنید از دهان دوست
ای یار آشنا علم کاروان کجاست / تا سر نهیم بر قدم ساربان دوست
گر زر فدای دوست کنند اهل روزگار / ما سر فدای پای رسالت‌رسان دوست
دردا و حسرتا که عنانم ز دست رفت / دستم نمی‌رسد که بگیرم عنان دوست
رنجور عشق دوست چنانم که هر که دید / رحمت کند مگر دل نامهربان دوست
گر دوست بنده را بکشد یا بپرورد / تسلیم از آن بنده و فرمان از آن دوست
گر آستین دوست بیفتد به دست من / چندان که زنده‌ام سر من و آستان دوست
بی حسرت از جهان نرود هیچ کس به در / الا شهید عشق به تیر از کمان دوست
بعد از تو هیچ در دل سعدی گذر نکرد / وان کیست در جهان که بگیرد مکان دوست

ــ شیخ اجل سعدی

Sunday, January 2, 2011

ای لولی بربط‌زن تو مست‌تری یا من

من بیخود و تو بیخود ما را کی برد خانه / من چند تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه
در شهر یکی کس را هشیار نمی‌بینم / هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه
جانا به خرابات آ تا لذت جان بینی / جان را چه خوشی باشد بی‌صحبت جانانه
هر گوشه یکی مستی دستی ز بر دستی / و آن ساقی هر هستی با ساغر شاهانه
تو وقف خراباتی دخلت می و خرجت می / زین وقف به هشیاران مسپار یکی دانه
ای لولی بربط‌زن تو مست‌تری یا من / ای پیش چو تو مستی افسون من افسانه
از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد / در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه
چون کشتی بی‌لنگر کژ می‌شد و مژ می‌شد / وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه
گفتم ز کجایی تو تسخر زد و گفت ای جان / نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه
نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دل / نیمیم لب دریا نیمی همه دردانه
گفتم که رفیقی کن با من که منم خویشت / گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه
من بی‌دل و دستارم در خانۀ خمارم / یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یا نه
در حلقۀ لنگانی می‌باید لنگیدن / این پند ننوشیدی از خواجۀ علیانه
سرمست چنان خوبی کی کم بود از چوبی / برخاست فغان آخر از استن حنانه
شمس‌الحق تبریزی از خلق چه پرهیزی / اکنون که درافکندی صد فتنۀ فتانه

ــ مولانا