Tuesday, June 26, 2012

گلعذاری ز گلستان جهان

گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس / زین چمن سایه آن سرو روان ما را بس
من و همصحبتی اهل ریا دورم باد / از گرانان جهان رطل گران ما را بس
قصر فردوس به پاداش عمل می‌بخشند / ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس
بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین / کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس
نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان / گر شما را نه بس این سود و زیان ما را بس
یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم / دولت صحبت آن مونس جان ما را بس
از در خویش خدا را به بهشتم مفرست / که / سر کوی تو از کون و مکان ما را بس
حافظ از مشرب قسمت گله ناانصافی است / طبع چون آب و غزل‌های روان ما را بس

ــ حافظ

Friday, June 8, 2012

پوشیده چون جان

پوشیده چون جان می‌روی اندر میان جان من / سرو خرامان منی ای رونق بستان من
چون می‌روی بی‌من مرو ای جان جان بی‌تن مرو / وز چشم من بیرون مشو ای شعلۀ تابان من
هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم / چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من
تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم / ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من
بی‌پا و سر کردی مرا بی‌خواب و خور کردی مرا / در پیش یعقوب اندرآ ای یوسف کنعان من
از لطف تو چون جان شدم وز خویشتن پنهان شدم / ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من
گل جامه‌در از دست تو وی چشم نرگس مست تو / ای شاخه‌ها آبست تو وی باغ بی‌پایان من
یک لحظه داغم می‌کشی یک دم به باغم می‌کشی / پیش چراغم می‌کشی تا وا شود چشمان من
ای جان پیش از جان‌ها وی کان پیش از کان‌ها / ای آن بیش از آن‌ها ای آن من ای آن من
چون منزل ما خاک نیست گر تن بریزد باک نیست / اندیشه‌ام افلاک نیست ای وصل تو کیوان من
بر یاد روی ماه من باشد فغان و آه من / بر بوی شاهنشاه من هر لحظه‌ای حیران من
ای جان چو ذره در هوا تا شد ز خورشیدت جدا / بی تو چرا باشد چرا ای اصل چار ارکان من
ای شه صلاح‌الدین من ره‌دان من ره‌بین من / ای فارغ از تمکین من ای برتر از امکان من

ــ مولانا

Friday, June 1, 2012

مرا مگذار مگذار

مرا یارا چنین بی‌یار مگذار / ز من مگذر مرا مگذار مگذار
به زنهارت درآمد جان چاکر / مرا در هجر بی‌زنهار مگذار
طبیبی بلک تو عیسی وقتی / مرو ما را چنین بیمار مگذار
مرا گفتی که ما را یار غاری / چنین تنها مرا در غار مگذار
تو را اندک نماید هجر یک شب / ز من پرس اندک و بسیار مگذار
مینداز آتش اندک به سینه / که نبود آتش اندک خوار مگذار
دمم بگسست لیکن بار دیگر / ز من بشنو مرا این بار مگذار

ــ مولانا

Thursday, February 9, 2012

در خرابات مگر سایۀ دیواری نیست

بی‌دل و خسته در این شهرم و دلداری نیست / غم دل با که توان گفت که غمخواری نیست
رو مداوای خود ای دل بکن از جای دگر / کاندر این شهر طبیب دل بیماری نیست
شب به بالین من خسته به‌غیر از غم دوست / ز آشنایان کهن یار و پرستاری نیست
به‌جز از بخت تو و دیدۀ من در غم تو / شب در این شهر به بالین سر بیداری نیست
گر هما را ندهد ره به در صومعۀ شیخ / در خرابات مگر سایۀ دیواری نیست

ــ همای شیرازی (ق ۱۳ ه‍)

Wednesday, December 21, 2011

بنشین بنشین ...

چون دل جانا بنشین بنشین / چون جان بی‌جا بنشین بنشین
بلکا دلکا کم کن یغما / ای خوش سیما بنشین بنشین
عمری گشتی همچون کشتی / اندر دریا بنشین بنشین
افلاطونی جالینوسی / بشکن صفرا بنشین بنشین
چون می چون می تلخی تا کی / همچون حلوا بنشین بنشین
خونم خوردی تا کی گردی / یک دم بازآ بنشین بنشین
تا کی لالا سوزد ما را / بی‌او تنها بنشین بنشین
همچون میزان گشتی لرزان / همچون جوزا بنشین بنشین
دفعم جویی فردا گویی / پیش از فردا بنشین بنشین
همچون کوثر صافی خوشتر / بی‌هر سودا بنشین بنشین
یار نغزم اندر مغزم / همچون صهبا بنشین بنشین
هان ای مه رو برگو برگو / ای جان افزا بنشین بنشین

ــ مولانا

Monday, December 5, 2011

رخسارۀ مردان نگر آراستۀ خون

ای عشق تو ما را به کجا می‌کشی ای عشق / جز محنت و غم نیستی اما خوشی ای عشق
این شوری و شیرینی من خود ز لب توست  / صد بار مرا می‌پزی و می‌چشی ای عشق
چون زر همه در حسرت مس‌گشتنم امروز  / تا باز تو دستی به سر من می‌کشی ای عشق
دین و دل و حسن و هنر و دولت و دانش  / چندان‌که نگه می‌کنمت هر ششی ای عشق
رخسارۀ مردان نگر آراستۀ خون  / هنگامۀ حسن است چرا خامشی ای عشق
آواز خوشت بوی دل سوخته دارد  / پیداست که مرغ چمن آتشی ای عشق
بگذار که چون سایه هنوزت بگدازند  /از بوتۀ ایام چه غم؟ بی‌غشی ای عشق

ــ ه‍ الف سایه

Tuesday, November 15, 2011

از درون دست تو می‌کشد کمان

نامدگان و رفتگان از دو کرانۀ زمان / سوی تو می‌دوند هان ای تو همیشه در میان
در چمن تو می‌چرد آهوی دشت آسمان / گرد سر تو می‌پرد باز سپید کهکشان
هرچه به گرد خویشتن می‌نگرم درین چمن / آینۀ ضمیر من جز تو نمی‌دهد نشان
ای گل بوستان‌سرا از پس پرده‌ها درآ / بوی تو می‌کشد مرا وقت سحر به بوستان
ای که نهان نشسته‌ای باغ درون هسته‌ای / هسته فروشکسته‌ای کاین همه باغ شد روان
مست نیاز من شدی پردۀ ناز پس زدی / از دل خود برآمدی آمدن تو شد جهان
آه که می‌زند برون از سر و سینه موج خون / من چه کنم که از درون دست تو می‌کشد کمان
پیش وجودت از عدم زنده و مرده را چه غم / کز نفس تو دم به دم می‌شنویم بوی جان
پیش تو جامه در برم نعره زند که بر درم / آمدمت که بنگرم گریه نمی‌دهد امان

ــ ه‍ ا سایه

Monday, November 14, 2011

باش

بیا ای دوست اینجا در وطن باش
شریک رنج و شادی‌های من باش
زنان اینجا چو شیر شرزه کوشند
اگر مردی در اینجا باش و زن باش

ــ محمدرضا شفیعی کدکنی

Monday, October 31, 2011

به نیم‌شب آفتاب می‌باید

بیا و کشتی ما در شط شراب انداز / خروش و ولوله در جان شیخ و شاب انداز
مرا به کشتی باده درافکن ای ساقی/ که گفته‌اند نکویی کن و در آب انداز
ز کوی میکده برگشته‌ام ز راه خطا / مرا دگر ز کرم با ره صواب انداز
بیار زان می گلرنگ مشک بو جامی / شرار رشک و حسد در دل گلاب انداز
اگر چه مست و خرابم تو نیز لطفی کن / نظر بر این دل سرگشته خراب انداز
به نیم‌شب اگرت آفتاب می‌باید / ز روی دختر گلچهر رز نقاب انداز
مهل که روز وفاتم به خاک بسپارند / مرا به میکده بر در خم شراب انداز
ز جور چرخ چو حافظ به جان رسید دلت / به سوی دیو محن ناوک شهاب انداز

ــ لسان‌الغیب حافظ