بیدل و خسته در این شهرم و دلداری نیست / غم دل با که توان
گفت که غمخواری نیست
رو مداوای خود ای دل بکن از جای دگر / کاندر این شهر طبیب
دل بیماری نیست
شب به بالین من خسته بهغیر از غم دوست / ز آشنایان کهن
یار و پرستاری نیست
بهجز از بخت تو و دیدۀ من در غم تو / شب در این شهر به
بالین سر بیداری نیست
گر هما را ندهد ره به در صومعۀ شیخ / در خرابات مگر سایۀ
دیواری نیست
ــ همای شیرازی (ق ۱۳ ه)
No comments:
Post a Comment