Monday, March 7, 2011

الا ای طوطی گویای اسرار


الا ای طوطی گویای اسرار / مبادا خالیت شکر ز منقار
سرت سبز و دلت خوش باد جاوید / که خوش نقشی نمودی از خط یار
سخن سربسته گفتی با حریفان / خدا را زین معما پرده بردار
به روی ما زن از ساغر گلابی / که خواب آلوده‌ایم ای بخت بیدار
چه ره بود این که زد در پرده مطرب / که می‌رقصند با هم مست و هشیار
از آن افیون که ساقی در می‌افکند / حریفان را نه سر ماند نه دستار
سکندر را نمی‌بخشند آبی / به زور و زر میسر نیست این کار
بیا و حال اهل درد بشنو / به لفظ اندک و معنی بسیار
بت چینی عدوی دین و دل‌هاست / خداوندا دل و دینم نگه دار
به مستوران مگو اسرار مستی / حدیث جان مگو با نقش دیوار
به یمن دولت منصور شاهی / علم شد حافظ اندر نظم اشعار
خداوندی به جای بندگان کرد / خداوندا ز آفاتش نگه دار

ــ لسان‌الغیب حافظ

Wednesday, March 2, 2011

آن هست که نیست می‌نماید بطلب


علمی که ترا گره گشاید بطلب / زان پیش که از تو جان برآید بطلب
آن نیست که هست می‌نماید بگذار / آن هست که نیست می‌نماید بطلب

ــ مولانا

Monday, February 28, 2011

آموزش معماری


چیزی هست که من آن را نمی‌دانم.
و از قرار باید بدانم.
نمی‌دانم آن چیست که نمی‌دانم، و هنوز اما باید بدانم.
احساس می‌کنم که ابله می‌نمایم،
اگر به‌نظر رسد که آن را ندانم،
و هم ندانم چیست که آن را نمی‌دانم.

پس وانمود می‌کنم که می‌دانم.
این اعصاب‌خردکن است،
چون نمی‌دانم چه چیز را باید وانمود کنم که می‌دانم.
این است، وانمود می‌کنم که همه چیز را می‌دانم.

احساس می‌کنم شما می‌دانید که چه باید بدانم،
ولی نمی‌توانید به من بگویید که چیست،
چون نمی‌دانید که من نمی‌دانم آن چیز چیست.

شاید آنچه را که من نمی‌دانم شما بدانید،
ولی نه این را که من آن را نمی‌دانم،
و من نمی‌توانم این را به شما بگویم،
این است که، شما مجبورید همه چیزها را به من بگویید.

Argyris & Shon, Theory in Practice, 1974
ترجمۀ دکتر حمید ندیمی در: صفه، ش ۲۵، ص ۳۰.

Thursday, February 24, 2011

The little beauty

خورشید لقائی تو مرا

من ذره و خورشید لقایی تو مرا / بیمار غمم عین دوایی تو مرا
بی‌بال و پر اندر پی تو می‌پرم / من کاه شدم چو کهربایی تو مرا

ــ مولانا

Monday, February 21, 2011

از من چرا رنجیده‌ای

ای یار ناسامان من از من چرا رنجیده‌ای / وی درد و ای درمان من از من چرا رنجیده‌ای
ای سرو خوش‌بالای من ای دلبر رعنای من / لعل لبت حلوای من از من چرا رنجیده‌ای
بنگر ز هجرت چون شدم سرگشته چون گردون شدم / وز ناوکت پرخون شدم از من چرا رنجیده‌ای
گر من بمیرم در غمت خونم بتا در گردنت / فردا بگیرم دامنت از من چرا رنجیده‌ای
من سعدی درگاه تو عاشق به روی ماه تو / هستیم نیکوخواه تو از من چرا رنجیده‌ای

ــ شیخ اجل سعدی (مفردات و ملحقات)

غزلی شبیه به این را خلیفه میرزا آغه‌غوثی اجرا کرده است که آن را موسسۀ فرهنگی ـ‌ هنری ماهور در مجموعۀ «موسیقی نواحی ایران» با نام ذکر یا رحمن منتشر کرده است. من این غزل را در دیوان‌های چاپ‌شده و اینترنتی سعدی نیافتم. خلیفه غزل را چنین اجرا کرده است (تکرارها و اضافات را با رنگ مشخص کرده‌ام):

ای ماه عالم‌سوز من
ای ماه عالم‌سوز من از من چرا رنجیده‌ای / ای شمع شب‌افروز من از من چرا رنجیده‌ای
از من چرا رنجیده‌ای
ای ماه عالم‌سوز من از من چرا رنجیده‌ای
ای شمع شب‌افروز من از من چرا رنجیده‌ای

یک شب تو را مهمان کنم
یک شب تو را مهمان کنم تا جان و دل قربان کنم / جای تو در چشمان کنم از من چرا رنجیده‌ای
جای تو در چشمان کنم از من چرا رنجیده‌ای
ای ماه عالم‌سوز من از من چرا رنجیده‌ای
ای شمع شب‌افروز من از من چرا رنجیده‌ای

رنجیده‌ای رنجیده‌ای
رنجیده‌ای رنجیده‌ای از من گناه چه دیده‌ای / دایم گناه بخشیده‌ای (یا ‌الله) از من چرا رنجیده‌ای
دایم گناه بخشیده‌ای از من چرا رنجیده‌ای
ای ماه عالم‌سوز من از من چرا رنجیده‌ای
ای شمع شب‌افروز من از من چرا رنجیده‌ای

من عاشق و دیوانه‌ام
من عاشق و دیوانه‌ام اندر جهان افسانه‌ام / تو شمع و من پروانه‌ام (یا محمد) از من چرا رنجیده‌ای
تو شمع و من پروانه‌ام از من چرا رنجیده‌ای
ای ماه عالم‌سوز من از من چرا رنجیده‌ای
ای شمع شب‌افروز من از من چرا رنجیده‌ای

من عاشق زار توام
من عاشق زار توام از جان وفادار توام / تا زنده‌ام یاد توام (یا محمد) از من چرا رنجیده‌ای
تا زنده‌ام یاد توام از من چرا رنجیده‌ای
ای ماه عالم‌سوز من از من چرا رنجیده‌ای
ای شمع شب‌افروز من از من چرا رنجیده‌ای

ای جان من جانان من
ای جان من جانان من بر من نگر استاد من / یک شب بیا مهمان من از من چرا رنجیده‌ای
امشب بیا مهمان من از من چرا رنجیده‌ای
ای ماه عالم‌سوز من از من چرا رنجیده‌ای
ای شمع شب‌افروز من از من چرا رنجیده‌ای

بنگر ز عشقت چون شدم
بنگر ز عشقت چون شدم سرگشته و مجنون شدم / چون لاله دل پرخون شدم از من چرا رنجیده‌ای
چون لاله دل پرخون شدم از من چرا رنجیده‌ای
ای ماه عالم‌سوز من از من چرا رنجیده‌ای
ای شمع شب‌افروز من از من چرا رنجیده‌ای

ترسم بمیرم از غمت
ترسم بمیرم از غمت خونم افتد بر گردنت / فردا بگیرم دامنت از من چرا رنجیده‌ای
فردا بگیرم دامنت از من چرا رنجیده‌ای
ای ماه عالم‌سوز من از من چرا رنجیده‌ای
ای شمع شب‌افروز من از من چرا رنجیده‌ای

من سعدی دلخواه تو
من سعدی دلخواه تو ابروی تو چون ماه نو/ من یار نیکوخواه تو (یا محمد) از من چرا رنجیده‌ای
من یار نیکوخواه تو از من چرا رنجیده‌ای
ای ماه عالم‌سوز من از من چرا رنجیده‌ای
ای شمع شب‌افروز من از من چرا رنجیده‌ای

Thursday, February 17, 2011

داستانی بر هر سر بازاری

سعدیا چون تو کجا نادره‌گفتاری هست / یا چو شیرین‌سخنت نخل شکرباری هست
یا چو بستان و گلستان تو گلزاری هست / هیچم ار نیست تمنای توام باری هست
«مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست
یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست»
لطف گفتار تو شد دام ره مرغ هوس / به هوس بال زد و گشت گرفتار قفس
پایبند تو ندارد سر دمسازی کس / موسی اینجا بنهد رخت به امید ز
«به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس
که به هر حلقۀ زلف تو گرفتاری هست»
بی‌گلستان تو در دست بجز خاری نیست / به ز گفتار تو بی‌شائبه گفتاری نیست
فارغ از جلوۀ حسنت در و دیواری نیست / ای که در دار ادب غیر تو دیاری نیست
«گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست
در و دیوار گواهی بدهد کاری هست»
دل ز باغ سخنت ورد کرامت بوید / پیرو مسلک تو راه سلامت پوید
دولت نام توحاشا که تمامت جوید / کآب گفتار تو دامان قیامت شوید
«هرکه عیبم کند از عشق و ملامت گوید
تا ندیده است تو را، بر منش انکاری هست»
روز نبود که به وصف تو سخن سر نکنم / شب نباشد که ثنای تو مکرر نکنم
منکر فضل تو را نهی ز منکر نکنم / نزد اعمی صفت مهر منور نکنم
«صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم
همه دانند که در صحبت گل خاری هست»
هرکه را عشق نباشد نتوان زنده شمرد / وآن که جانش ز محبت اثری یافت نمرد
تربت پارس چو جان جسم تو در سینه فشرد / لیک در خاک وطن آتش عشقت نفسرد
«باد خاکی ز مقام تو بیاورد و ببرد
آب هر طیب که در طبلۀ عطاری هست»
سعدیا نیست به کاشانۀ دل غیر تو کس / تا نفس هست به یاد تو برآریم نفس
ما بجز حشمت و جاه تو نداریم هوس / ای دم گرم تو آتش زده در ناکس و کس
«نه من خام طمع عشق تو می‌ورزم و بس
که چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست»
کام جان پر شکر از شعر چو قند تو بود / بیت معمور ادب طبع بلند تو بود
زنده جان بشر از حکمت و پند تو بود / سعدیا گردن جان‌ها به کمند تو بود
«من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود
سر و جان را نتوان گفت که مقداری هست»
راستی دفتر سعدی به گلستان ماند / طیباتش به گل و لاله و ریحان ماند
اوست پیغمبر و آن نامه به فرقان ماند / وآن که او را کند انکار به شیطان ماند
«عشق سعدی نه حدیثی است که پنهان ماند
داستانی است که بر هر سر بازاری هست»

ــ ملک‌الشعرا محمدتقی بهار

Monday, February 14, 2011

ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی


ملکا ذکر تو گویم که تو پاکی و خدایی / نروم جز به همان ره که توام راه نمایی
همه درگاه تو جویم همه از فضل تو پویم / همه توحید تو گویم که به توحید سزایی
تو زن و جفت نداری تو خور و خفت نداری / احد بی زن و جفتی ملک کامروایی
نه نیازت به ولادت نه به فرزندت حاجت / تو جلیل‌الجبروتی تو نصیرالامرایی
تو حکیمی تو عظیمی تو کریمی تو رحیمی / تو نمایندۀ فضلی تو سزاوار ثنایی
بری از رنج و گدازی بری از درد و نیازی / بری از بیم و امیدی بری از چون و چرایی
بری از خوردن و خفتن بری از شرک و شبیهی / بری از صورت و رنگی بری از عیب و خطایی
نتوان وصف تو گفتن که تو در فهم نگنجی / نتوان شبه تو گفتن که تو در وهم نیایی
نبد این خلق و تو بودی نبود خلق و تو باشی / نه بجنبی نه بگردی نه بکاهی نه فزایی
همه عزی و جلالی همه علمی و یقینی / همه نوری و سروری همه جودی و جزایی
همه غیبی تو بدانی همه عیبی تو بپوشی / همه بیشی تو بکاهی همه کمی تو فزایی
احد لیس کمثله صمد لیس له ضد / لمن الملک تو گویی که مر آن را تو سزایی
لب و دندان سنایی همه توحید تو گوید / مگر از آتش دوزخ بودش روی رهایی

ــ حکیم سنایی

Friday, February 11, 2011

قصۀ عجب


بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ پهلوی / می‌خواند دوش درس مقامات معنوی
یعنی بیا که آتش موسی نمود گل / تا از درخت نکتۀ توحید بشنوی
مرغان باغ قافیه سنجند و بذله‌گوی / تا خواجه می خورد به غزل‌های پهلوی
جمشید جز حکایت جام از جهان نبرد / زنهار دل مبند بر اسباب دنیوی
این قصۀ عجب شنو از بخت واژگون / ما را بکشت یار به انفاس عیسوی
خوش وقت بوریا و گدایی و خواب امن / کاین عیش نیست درخور اورنگ خسروی
چشمت به غمزه خانۀ مردم خراب کرد / مخموریت مباد که خوش مست می‌روی
دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر / کای نور چشم من بجز از کشته ندروی
ساقی مگر وظیفۀ حافظ زیاده داد / کاشفته گشت طرۀ دستار مولوی

ــ لسان‌الغیب حافظ